امروزسالروزشهادت احمدشاه مسعود است؛شیردره پنجشیرکه در روزهای ملتهب افغانستان وپیش ازحمله آمریکا به این کشورترورشد. اما تصویرکلیشهای ازاحمدشاه مسعود،مردی است ایستاده برقلههای پنجشیر،با دوربین نظامی دردست ونگاهی خیره به افقهای دور. اما حقیقت وجودی او،پشت این نقاب نظامی رسانهای، دنیایی بسیار جامعتروظریفترپنهان بود. اوتنها یک فرمانده نبود؛اویک کتابخوان حرفهای، عاشق ادبیات، شعر، داستان، تاریخ افغانستان، زندگی مبارزان، وحتی مطالعه درزمینه تبلیغات و... بودکه حدود سه هزارجلد کتاب را درروزگارهمیشه ملتهبی که مسئولیتهای بزرگی روی شانهاش گذاشته بود دردره پنجشیر، مثل مهماتی حیاتی خواند. مسعود شیفته شاعران پارسی زبان بود. شاهنامهخوانیاش نه یک سرگرمی، که لنگرگاهی برای حفظ هویت درهجوم روزگاربود. اودرشبهای تاریک جهاد ومبارزه، با زمزمه اشعارحماسی فردوسی، روحیه یارانش را صیقل میداد. این روحیه خاص ولطیف ازاوفرماندهای ساخته بودکه برخلاف تصوردر بسیاری ازمواقع به دنبال راههایی برای پیشگیری ازدرگیری بود.خانوادهاش ازمردی سخن میگویند که درخلوت خانه، لطافتی داشت که با صلابت سنگرهای نبرد درتفاوتی شگفتانگیز بود. برخلاف تصورغلط دنیا،اویک میهندوست فرهیخته بودکه جنگ را نه برای قدرت، که برای بقای کرامت انسانی تاب آورد. اوخوب میدانست که آینده کشورش نه با توپ وتانک، بلکه با فرهنگ ساخته میشود. شهادت او درآن روزشوم، تنها پایان یک زندگی نبود؛یک نقطه عطف دردناک بود. بارفتن او،نه تنها یک فرمانده،که یک استراتژیست باسواد،اهل مطالعه و با روحیه لطیف ازصحنه حذف شد.اونه فقط«شیرپنجشیر»، که پژواک بلند آرمانی بود که درمیان باروت، همواره به دنبال عدالت گشت.
شهادت آمرصاحب به روایت دوست وهمراهشمحمدفهیم دشتی روزنامهنگار ودوست احمدشاه مسعود درکتاب «دور ونزدیک آمرصاحب» روزشهادت او را چنین توصیف میکند
اینکه چند روزقبل ازحملات11سپتامبر به آمریکا وبعد هم حمله آمریکا به همان بهانه به مواضع طالبان، احمدشاه مسعود توسط دوتروریست عرب به شهادت رسید.کمی به نحوه ترور این مرد بزرگ ابعاد خاصی میدهد؛ محمد فهیم دشتی، روزنامهنگارو یکی ازیاران همیشگی ودوستان این مجاهد روزشهادت را در کتاب«دور ونزدیک آمرصاحب» اینطورروایت میکند: «بزرگترین حادثهای که درطول زندگی مواجه شدهام حضوردراتاقی بودکه دوتروریست عرب برجان،آمرصاحب سوءقصدکردند ودر نتیجه آن، آمرصاحب به شهادت رسید. بارها و بارها اتفاق افتاده که دوستان وعلاقهمندان آمرصاحب درمورد آن حادثه ازمن پرسیدهاند. هربارتکرارآن داستان برایم همان اندازه مشکل است که برای اولین بارتعریفش کردم... صبح هجدهم سنبله، ساعت از ۹ گذشته بود که خبرشدم دوعرب که درلباس خبرنگار به خواجه بهاالدین آمده بودند برای انجام مصاحبه با آمرصاحب عازم محل فرماندهی ایشان شدهاند... آمرصاحب ازدوتروریست به ظاهر خبرنگارعرب سؤالاتی پیرامون اینکه شهروندان چه کشوری هستند، ازچه طریقی وارد منطقه شدهاند؛ چه کارهایی کردهاند پرسید. آنها هم جوابهایی گفتند...آنها خود را اهل مراکش با تابعیت بلژیکی معرفی کردند وگفتند که ازطریق پاکستان وکابل به پنجشیر و بعداً به خواجه بهاالدین آمدهاند.
آمرصاحب ازآنها خواست تا قبل ازانجام گفتوگو،یک بارمتن سؤالات شان را خوانش بگیرند تا ازمفهوم آنها آگاهی یابد.آمر صاحب فقط به ترجمه سؤالات گوش میداد وگاهگاهی هم میشد حالت تفکر را درچهرهاش دید.درحالیکه دحمان به خواندن سؤالاتاش ادامه میداد ومسعود خلیلی همچنان مشغول ترجمه بود ،من درگوشهای ازاتاق نشسته وکمرهام را به جانب آمر صاحب گرفته بودم. آمرصاحب گفت: «بگوچای بیاورند.» این آخرین دستوری بود که ازآمرصاحب گرفتم... پیام آمرصاحب را رساندم وخودم دروازه را بسته دوباره برگشتم وکمرهام را برای فیلمبرداری آماده کردم؛پس ازآن آمرصاحب نگاهش را ازمن و کمرهام دزدید وتا آخرین لحظه نگاههایمان به هم نخورد. سؤالات دحمان عمدتاً روی مسائل جاری درافغانستان وطبعاً مسائل نظامی، روابط با پاکستان، طالبان و اسامه بن لادن وازاین دست میچرخید.فکرمی کنم چهارده یا پانزده سؤال داشت در همه این جریان، جمشید را میدیدم که مصروف کارهایی در نزدیکی آمرصاحب است. گاهی با هم حرف هم میزدیم.

سؤالات دحمان به آخررسیده بود واوآخرین سؤالش را میخواند.درهمین جریان یک بارالقویرآمد ودرپهلوی چوکیای که من نشسته بودم، مشغول جستوجوی یکی ازبکسهایشان شد من که مشغول آماده ساختن کمرهام بودم زیاد متوجه نشدم چی میکرد. با کمرهام مشغول بودم تا اگربتوانم نورآن را به گونهای تنظیم کنم که نورمخالف را ازبین ببرد... احتمالاً پانزده یا بیست ثانیه با کمرهام مشغول بودم که صدای انفجاری را شنیدم وهر چند چشمانم به صورت طبیعی بسته شد نورزرد رنگی را با چشمان بسته، احساس صدایی را که من شنیدم مثل آوازترکیدن یک توپ فوتبال بود، درحالیکه به گفته کسانی که دردور وپیش ساختمان بودند آوازانفجارآن قدرمهیب بوده که آنان فکرکرده بودند شاید طیاره بمب انداخته باشد. برای یک لحظه فکرکردم شاید اشتباها دستم به قسمتی ازکمره خودم خورده و باعث ترکش آن شده وسوختگیای را که احساس میکنم ناشی ازآن است. ازسویی هم؛ چون درد شدیدی را درروی دستان و پاهایم احساس میکردم به این فکر افتادم که ممکن است از شدت درد، سر و صدا کنم و باعث مزاحمت در جریان گفتوگوی آمر صاحب با خبرنگاران عرب شوم همین بود که از اتاق به بیرون دویدم و بعد از گذشتن از دهلیز به صحن حویلی برآمدم جمشید را دیدم که از مقابلم میآید و آشفته به نظر میرسد. به یاد ندارم که جمشید چه زمانی از اتاق بیرون شده بود. از او خواستم مرا به یک بیمارستان برساند؛ و او پرسید: آمرصاحب چه شد؟ چون برگشتم و به اتاق نظر انداختم دیدم همه در و پنجرهها شکسته و ریختهاند و ساختمان را دود و خاک یکسره فرا گرفته؛ اینجا بود که دانستم انفجار چه ابعادی داشته است. دو تن از بچه های کماندو (حاجی عمر و محمد عالم) آمر صاحب را از ساختمان بیرون آوردند و به طرف موتری که نجیب الله راننده آمر صاحب، آن را نزدیک زینههای ساختمان آورده بود بردند. آمرصاحب سر تا پا غرق در خون بود. وقتی میگویم سر تا پا مبالغه نمیکنم شدیدترین جراحات را در قسمت سینه و بطن برداشته بود. کلاهش را بر پیشانی و رویش گذاشته بودند و بالاخره به چوکی عقبی موتر گذاشتندش من هم در غرفه عقبی موتر را باز کردم و سوار شدم در خالی گاه عقب موتر بودم و نمیدانستم به کدام سو روان هستیم... به محل نشست و پرواز هلیکوپترها که رسیدیم یک هلیکوپتر آماده بود. موتر نزدیک هلیکوپتر توقف کرد آمر صاحب و بعد مسعود خلیلی را به هليكوپتر انتقال دادند. هلیکوپتر پرواز کرد... آخرین باری که آمر صاحب را دیدم زمانی بود که، به قصد انتقال به بیمارستان، از هلیکوپتر بیرونش بردند و ما دیدار به قیامت ماندیم. دو روز بعد من و مسعود خلیلی را به یک بیمارستان بزرگتر در شهر دوشنبه انتقال دادند. از هر کسیکه به عیادتمان میآمد در مورد آمر صاحب میپرسیدم. پاسخها تقریباً مشابه بود؛ صحت آمر صاحب بهبود یافته و به زودی کامل خواهد شد. نیمههای همان شبی که ما را به دوشنبه انتقال دادند داکتر عبدالله عبدالله که در آن زمان وزیر خارجه بود به اتاق ما آمد. او نخستین کسی بود که از زباناش در مورد حادثه یازدهم سپتامبر در آمریکا شنیدیم؛ من در وضعیتی نبودم که بتوانم حدس بزنم این حادثه چه تأثیری بر آینده ما و سرزمینمان خواهد داشت؛ ولی از حرفهایی که میان مسعود خلیلی و داکتر عبدالله رد و بدل میشد به این نتیجه رسیدم که طالبان به زودی با واکنش قهر آمیز ایالات متحد آمریکا روبهرو خواهد شد.