printlogo


ناگهان شعر

​​​​​​​
حافظ شیرازی
شعر اول:
بلبلی برگِ گُلی خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌هایِ زار داشت
گفتمش در عین وصل‌، این ناله و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوه معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حُسنِ دوست
خُرَّم آن کز نازنینان‌، بختِ برخوردار داشت
خیز تا بر کِلکِ آن نقاش‌، جان افشان کنیم
کاین همه نقشِ عجب در گردشِ پرگار داشت
گر مرید راهِ عشقی فکرِ بدنامی مکن
شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانه خَمّار داشت
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اَطوارِ سیر
ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقه زُنّار داشت
چشمِ حافظ زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت
شیوه جَنّاتُ تَجری تَحتِهَا الاَنهار داشت
شعر دوم:
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در رهِ فرمانِ او، سرِ طاعت
نهاده‌ایم مگر او به تیغ بردارد
کسی به وصلِ تو چون شمع یافت پروانه
که زیرِ تیغِ تو هر دم سری دگر دارد
به پای‌بوس تو دستِ کسی رسید که او
چو آستانه بدین در، همیشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم‌، کجاست باده ناب‌؟
که بویِ باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هیچت اگر نیست، این نه بس که تو را
دمی ز وسوسه عقل بی‌خبر دارد؟
کسی که از رهِ تقوا قدم برون ننهاد
به عزمِ میکده اکنون رهِ سفر دارد
دل‌ِ شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله، داغ هوایی‌، که بر جگر دارد