فیروزه ای به نام فیروز حسن زاده
غلامرضا بنی اسدی
برخی آدم ها اسم و رسم شان می شود رفتارشان. آن قدر میان شان این همانی ایجاد می شود که یگانه می شوند.«فیروز حسن زاده» از این جنس بود. فیروزه ای درخشان در کار بود و به اخلاق حسن نامبردار. نسبت به کارش چنان غیرت می ورزید که گاه برای یک برگ خبر، چند بار پله های تحریریه تا واحد فنی را بالا و پایین می کرد. چهار طبقه را پله شمار کردن و باز پله های تحریریه را نفس، نفس زنان رفتن و خسته نشدن فقط از غیرت مومنانه در کار برمی آمد. این که می گویم «خسته نشدن» حرف جسم نیست که بسیار هم خسته می شد. خس، خس نفس هایش از دور به گوش می رسید. آنچه خستگی ناپذیر بود، تعهد فیروز بر درست و به موقع انجام شدن کار بود.«به موقع» انجام شدن کار را بیش از همه اهالی روزنامه می دانند، اگر یک نفر کارش را به موقع انجام نمی داد، زنجیروار کارها عقب می افتاد. این هم به« تاخیر در چاپ» می انجامید و ارسال روزنامه به مناطق مختلف با مشکل مواجه می شد. آن روز، «برگشتی» بیشتری داشتیم. مهم تر از روزنامه های برگشتی، مخاطبان ارجمندی بودند که روزنامه به دست شان نمی رسید. محتوایی بود که چون به صاحب نظر نمی رسید، جوانمرگ می شد. فیروز حسن زاده، به خود فشار می آورد، به پاهایش امر می کرد زودتر قدم بردارند تا کار به موقع انجام شود. جوش می زد اگر کسی درجه تکاپویش از صد کمتر می زد. حرص می خورد مثل پدری که باید به موقع فرزندش را نه به «مدرسه» که به« کنکور» برساند. برای او هر روز روزنامه مثل روز کنکور برای فرزندش بود. از مدیران روزنامه می شنیدم که می شود کار را به فیروز سپرد و «پیروز» از معرکه بیرون آمد. او همه توانش را برای کار گذاشت. این را همه کسانی که تکاپوی او را دیده اند، شهادت می دهند. او شرح اسم خویش بود. سال های بازنشستگی اما حاصل آن همه حرص و جوش، در هیئت ترسناک بیماری، جسم او را شخم زد. جانش اما همچنان با «خراسان» بود. خدایش رحمت کناد که با نیک نامی، اسم خویش را در دفتر خادمان فرهنگی این دیار ماندگار کرد.