دام ربا خواران یا ... !
اگرچه همسرم به بهانه های مختلف به روابط سردعاطفی ما دامن می زد اما من بازهم به بازگشت او به زندگی مشترک امیدوار بودم تا جایی که بلندپروازی و ولخرجی های او زمینه را برای ورود رباخواران به این زندگی آشفته فراهم کرد و من در حالی برای بار دوم دستگیرشدم که همسرم نیز در زندان به سر می برد.
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان،مرد 51 ساله ای که اسفند گذشته و با حکم جلب شاکیانش توسط عوامل انتظامی کلانتری گلشهر مشهد دستگیر شده بود، با بیان این که بدهکاری ها و چک های بلامحل زندگی آشفته اش را به تباهی کشانده است، درباره سرگذشت عبرت انگیز خود گفت:تامقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم و در یکی از مدارس مشهد معلم بودم اما مسیر اشتباه زندگی ام از روزی آغاز شد که در همان دوران نامزدی فهمیدم اختلافات اخلاقی و اعتقادی زیادی با همسرم دارم.
آن زمان به تازگی به استخدام آموزش وپرورش درآمده بودم که با یکی از بستگان دورمان درکرج پای سفره عقد نشستم ولی به خاطر مسائل مادی مدام تحقیر می شدم و اختلافات اخلاقی و سلیقه ای ما نیز روز به روز بیشتر خودنمایی می کرد تا حدی که بالاخره نامزدم حلقه ازدواج را پس فرستاد و من هم که دیگر از این وضعیت خسته شده بودم، درحالی تصمیم به جدایی از او گرفتم که دعوت نامه های مجلس عروسی را برای بستگان وآشنایان ارسال کرده بودیم.در همین شرایط بود که با وساطت بزرگ ترها هردو نفرمان از طلاق منصرف شدیم و مجلس عروسی را برگزار کردیم. حالا با آغاز زندگی مشترک، اوضاع مالی من هم رو به راه شده بود ولی تفکر مادی همسرم که زنی نوجوان بود همچنان بر همه امور زندگی غلبه داشت و من هم تلاش می کردم تا با او مدارا کنم.
چند سال بعد و درحالی که صاحب دو فرزند شده بودیم، اختلافات ما به شکل دیگری شدت گرفت.آن زمان پسرم «سهراب» در مدرسه ابتدایی درس می خواند و همسرم با مادر یکی از همکلاسی های او دوست شد و به منزل آن ها رفت و آمد می کرد. «نوشین» پسری حدود17 ساله هم داشت اما «مهناز»پوشش متعارف را در حضور او رعایت نمی کرد و با «نوشین»قلیان می کشید.
یک روز وقتی رفتارهای نامناسب و خنده های نابجای همسرم را در خانه آن ها دیدم دیگر نتوانستم این صحنه را تحمل کنم و به «مهناز» اعتراض کردم ولی او مقابلم ایستاد و گفت:تو لبخندهای مرا هم دوست نداری؟! خلاصه معاشرت های همسرم با پسر«نوشین» ادامه یافت تا این که بالاخره یک روز با آن پسر در منزل خودمان گلاویز شدم ولی همسرم در میان درگیری به جای آن که از من حمایت کند،مرا به گوشه اتاق هل داد! و از آن روز به بعد دیگر روابط عاطفی من و «مهناز»رو به سردی گذاشت و بهانه گیری ها در حالی شروع شد که چشم و هم چشمی ها و ولخرجی های او روز به روز بیشتر می شد تا جایی که مجبور شدم خانه ام را بفروشم وپول آن را به حساب بانکی همسرم واریز کنم! در واقع می خواستم به هر طریقی زندگی مشترک را حفظ کنم چرا که حالا پسرم به سن نوجوانی رسیده بود و دخترم نیز در مقطع ابتدایی تحصیل می کرد. در این شرایط رفتارهای نامتعارف همسرم نیز شدت گرفته بود و نوع پوشش و خالکوبی هایش آزارم می داد. در همین زمان پدرم از دنیا رفت و پسرم نیز در یکی از دانشگاه های غرب کشور پذیرفته شد. از سوی دیگر من برای فرار از نابسامانی های زندگی مشترک به منزل مادرم رفتم تا از او مراقبت کنم ولی آرام آرام روزهایی که در کنار مادرم بودم، بیشتر شد و من کمتر به خانه خودم می رفتم. «مهناز» هم از این وضعیت راضی به نظر می رسید چرا که روابط عاطفی سردی بین ما حکمفرما بود. در یکی از همین روزها همسرم تصمیم گرفت در بیرون از خانه مشغول کار شود. او با کمک پسرم با مردی آشنا شد که در زمینه خرید و فروش پوشاک خارجی فعالیت داشت و به طور پنهانی پول فروش منزل را که هنوز درحساب بانکی اش بود، به «میثم»داده بود تا پوشاک وارد کشور کند! ولی طولی نکشید که من به روابط نزدیک او و«میثم» مشکوک شدم. وقتی سراغ پول ها را گرفتم هربار بهانه ای می آورد و پاسخ درستی نمی داد فقط ادعا می کرد نگران نباشم! زمانی که اصرار می کردم ماجرای مهریه اش را پیش می کشید که باید به او بپردازم. من هم که هنوز او و فرزندانم را دوست داشتم،خیلی انعطاف به خرج می دادم به امید این که روزی این زندگی آشفته سرو سامان بگیرد!
مدتی بعد «مهناز» دسته چک مرا گرفت تا به عنوان پشتوانه فعالیت های تجاری اش از آن استفاده کند اما من زمانی فهمیدم که همسرم در دام رباخواران افتاده است که طلبکاری به خاطر صدور چک صد میلیون تومانی با من تماس گرفت و همسرم ادعای او را رد کرد! تازه متوجه شدم او حتی از دیگران هم پول گرفته و به ربا خواران داده است!
خلاصه چند سال قبل بالاخره کار ما به طلاق کشید و من هم با حکم دادگاه و شکایت طلبکاران راهی زندان شدم. این درحالی بود که من مقداری طلا نیز به صورت اقساطی خریده و برای سرمایه گذاری به همسرم داده بودم. باوجود این طولی نکشید که شاکیان، مخفیگاه همسرم را پیدا کردند و او هم راهی زندان شد ولی بازهم پاسخ درستی درباره سکه های طلا به من نمی داد! و ادعا می کرد با زنی برای خرید زعفران شریک شده و او هم پول طلاها را بالا کشیده است. حالا هم وقتی پیگیر درمان آسیب دیدگی دخترم در بیرون از زندان بودم،یکی از طلبکاران با حکم جلبی که داشت به سراغم امد ومن دوباره دستگیر شدم اما ای کاش ...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است با دستور ویژه سرهنگ ابراهیم عربخانی(رئیس کلانتری گلشهر مشهد)بررسی های کارشناسی و اقدامات مشاوره ای و همچنین رویارویی این مرد میان سال با شاکی پرونده به منظور توافق برای پرداخت بدهکاری هایش در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
ماجراهای واقعی زیر پوست شهر