
موری چشمانش را برای لحظهای بست و آهسته گفت: «گاه بهخاطر زمانی که برایم باقی نمانده غصه میخورم، اما همان وقت را هم غنیمت میشمارم تا اشتباهاتم را جبران کنم.» بعد چشمهایش را باز کرد و ادامه داد: «باید در همین روزمرگیات دنبال چیزهای خوب و واقعی و زیبایی باشی. پشیمانی گذشتهها کمکی بهت نمیکند. باید قدر چیزهایی را که هنوز داری، بدانی.» یادم هست که در صندلی بزرگش فرو رفته بودم و به حرفهایش درباره ترس از پیر شدن گوش میدادم. موری گفت: «بیشترِ ما مثل آدمهایی هستیم که در خواب راه میرویم. هیچوقت جهان را کامل تجربه نمیکنیم، چون انگار نصفهبیداریم، فقط کارهایی را تکرار میکنیم که فکر میکنیم لازم است.» آن موقع صورتش آرام و بیدغدغه بود. جمله محبوبش را تکرار کرد: «یا به هم عشق بورزید یا نابود شوید.» بعد اضافه کرد: «اگر معنا پیدا کنی، دیگر دنبال زندگی نمیدوی. واقعا زندگی میکنی، با تمام وجود. راه دیگری برای کامل بودن وجود ندارد. اگر قدر داشتههایت را ندانی، هیچ وقت هیچ چیز را در زندگیات واقعاً دوست نخواهی داشت. پس همین لحظهها را بپذیر؛ هر لحظه کوچک را.»
کتاب «سهشنبهها با موری»، اثر «میچ آلبوم»