printlogo


قرار بود شیرینی تولد فرزندش را بدهد  

در خانه‌ای که طنین روضه و صدای مداحی، سال‌هاست با دیوارهایش عجین شده، پسری متولد شد که نامش را به عشق امام هشتم، رضا گذاشتند. حالا، در حدود چهلمین روز پرکشیدنش، برادر کوچک‌ترش، احمد، از مردی می‌گوید که سکوتش درس بود، نگاهش فهم بود و رفتنش، حجت.


 همه را تشویق به مطالعه می‌‌‌‌کرد
احمد دریکوند درباره برادرش می‌گوید: «من بیست و چهار سال از عمرم را با داداش رضا گذراندم. رفیق نبودیم، ما یکی بودیم. همبازی، هم‌مدرسه‌ای، هم‌دانشگاهی، همکار. در روستا با هم زندگی می‌کردیم، کشاورزی می‌کردیم، با هم درس می‌خواندیم. رضا برای من فقط برادر نبود؛ راهنما بود، پناه بود. رضا یک آدم معمولی نبود. من اگر می‌دیدم غیر از شهادت و به نحو دیگری از دنیا می‌رود، به نظام هستی شک می‌کردم. زندگی‌اش، ادبش، متانَتش، نظم بی‌نظیرش، همه‌چیزش در اوج بود. اهل ورزش و مطالعه بود؛ کشتی، بدنسازی، دوهای طولانی، در کنار مطالعه‌ کتاب‌های دفاع مقدس. می‌گفت فکر هم مثل بدن به تغذیه نیاز دارد و غذای فکر کتاب است. او همیشه من را به درس خواندن تشویق می‌کرد و تشویق‌ها و پشتیبانی‌های او باعث شد درسم را ادامه دهم. حتی همسرش را در دوران بارداری برای شرکت در کنکور همراهی می‌کرد و می‌گفت: «تو فقط درست را بخوان، من همه چیز را پشتیبانی می‌کنم.» رضا فقط در خانواده فعال نبود. در هیئت تعزیه، موکب‌ها، هیئت‌های روستا و شهر، تعزیه‌خوانی، اسکان زائران و... خلاصه همیشه پا کار بود. او عضو هیئت امنای هیئت‌های مختلف بود، گاهی خودش تعزیه می‌خواند و گاهی مسئولیت کل موکب را بر عهده می‌گرفت. پسرش داخل تعزیه امسال به جای بابای شهیدش نقش بازی کرد».

​​​​​​​
 آن شب که آسمان نزدیک‌تر بود
با تمام این توصیفات، شنیدن لحظه شهادتش هم تلخ است و هم باصلابت. احمد تعریف می‌کند: «ساعت 4صبح روز حمله، من رفتم سر کار و داداش نیامده بود. عصر آمدم  خانه پدری و داداش هم همان‌جا بود، نشستیم میوه خوردیم و بعد گفت می‌‌‌‌رود برای بچه‌اش که تازه به دنیا آمده بود خرید کند. در حیاط را برایش باز کردم... رفت. دیگر ندیدمش. من از داداش خبر نداشتم تا ساعت 10 شب که تماس گرفتم دیدم تلفنش خاموش است و به خانمش زنگ زدم و گفت از ساعت 8 رفته سرکار. ساعت یک بامداد یکی از دوستان تماس گرفت و گفت از رضا خبر داری؟ من گفتم رفته سمت پادگان و گوشی‌اش خاموش است، او هم چیزی نگفت ولی من یک مقدار شک کردم. از یکی از دوستان  جویا شدم و دیدم پادگان امام علی(ع) هدف اصابت قرار گرفته ولی آماری نیامده است. ساعت حدود 4صبح، بیتاب شدم و استرس داشتم. رفتم بیمارستانی که گفته بودند مجروحان حمله را آورده‌اند. وقتی از بچه‌‌‌‌ها پرسیدم رضا اینجاست؟ کسی چیزی نگفت و فقط گریه کردند، من باور نمی‌‌‌‌کردم و گفتم رضا 20 روز است بچه‌اش به دنیا آمده و قرار بوده شیرینی بچه‌اش را بدهد. لحظه‌ای که پیکرش را دیدم، انگار همه چیز در من ایستاد. مگر می‌شد این‌همه خلوص و نجابت، زمینی بماند؟» حالا که نیست، احمد با همان نگاهِ رضا به دنیا نگاه می‌کند. می‌گوید: «همیشه می‌گفت «الهی رضا برضاک» خدایا راضی هستیم به رضای تو. در بیوی صفحه اینستاگرام رضا ساده و بی آلایش نوشته شده، خدایا شکرت. ما هم با همین عقیده و تفکر برای این مسئله خدا را شکر می‌کنیم. من به مادر و خواهرهایم می‌گفتم که حضرت زینب(س) بعد از آن همه مصیبت، یزید از او می‌پرسد که چه دیدی؟ حضرت زینب(س) جواب می‌دهد «ما رأیتُ الا جمیلا... » ما در این مسیر هیچ چیز جز زیبایی ندیدیم. ما هم از زندگی و از شهادت رضا جز زیبایی ندیدیم».