printlogo


شوک های حیرت انگیز!

دخترخردسالی بودم که پدرم تصمیم به مهاجرت گرفت و ما ازیکی از روستاهای درگز به مشهد آمدیم و درحاشیه شهر ساکن شدیم اما خانواده ام ارتباط صمیمی با فرزندانشان نداشتند و من احساس می کردم پدرم به خاطر این که پسری ندارد به من و دو خواهر کوچک تر از خودم کم توجهی می کند.
خلاصه درکلاس پنجم ابتدایی تحصیل می کردم که اولین شوک وحشتناک، زندگی ام را به تباهی کشید. فقط به یاد دارم هنگام بازگشت از مدرسه پسر جوانی دستمالی را روی دهانم گذاشت و زمانی چشم بازکردم که روی تخت بیمارستان بودم و پدر و مادرم بانگرانی درکنارم ایستاده بودند. وقتی فهمیدم مورد آزار قرارگرفته ام دیگرهمه زندگی ام نابود شد.
پدرم برای جلوگیری ازآبروریزی وحرف های نامربوط دیگران مرا به عقد مردی درآورد که فقط اسم او روی سرم باشد اما آن مرد هم خیلی زود ناپدید شد و من درآسیب دیگری غرق شدم به گونه ای که ازنظر روحی و روانی به هم ریخته بودم و درخانه جیغ و فریاد می زدم. 
بالاخره مرا به بهزیستی سپردند تا تحت درمان روان پزشکی قراربگیرم. 3 سال بعد اگرچه دوباره به خانه بازگشتم ولی درمان ها تاثیری دررفتارم نداشت. دراین شرایط بود که شوک حیرت انگیزی وجودم را فرو ریخت. آن روزها من مراقبت ازخواهرم را که 9 سال از من کوچک تر بود، به عهده داشتم ولی یک روز از او غافل شدم و خواهرم درحالی که بیرون منزل رفته بود ،ناگهان با یک دستگاه کامیون برخورد کرد و زیرچرخ های آن جان سپرد. دیدن این صحنه وحشتناک بازهم درحالی روح و روانم را متلاشی کرد که مادرم مدام مرا سرزنش می کرد که من قاتل خواهرم هستم! وباید از او مراقبت می کردم!
خلاصه دراین وضعیت دیگرپدرم اجازه نمی داد ازخانه بیرون بروم .به موجودی ترسناک تبدیل شده بودم که هیچ کس مرا دوست نداشت. بالاخره در 24 سالگی ازخانه بیرون زدم و دریک آسایشگاه مشغول کار شدم. مدتی بعد هم خیاطی آموختم و به درآمدزایی رسیدم. بعدازآن بود که خودم خانه ای را اجاره کردم تا مستقل زندگی کنم. با آن که هنوزشوک های هولناک زندگی آزارم می داد یک روز که برای ترمیم دندانم به یک کلینیک دندان پزشکی رفته بودم، با مردی آشنا شدم که مدعی بود با همسرش درکشاکش طلاق است. این آشنایی خیلی زود به ارتباط عاطفی کشید و من با تصور این که «کریم»مرا به عقد دایم خودش درمی آورد بدون هیچ گونه مدرکی به عقد موقت او درآمدم ولی او هم بعد از مدتی درحالی مرا رها کرد که همسرش متوجه رابطه ما شده بود. بازهم شوک دیگری به روانم وارد آمد وقتی فهمیدم که فقط بازیچه ای برای هوسرانی بودم. حالا هم به کلانتری آمدم تا از این شرایط روحی نجات یابم اما ای کاش ...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است با راهنمایی های سرهنگ آرش ایرانمنش(رئیس کلانتری شهرک فراجا) بررسی های روان شناختی و اقدامات مشاوره ای برای این زن 34 ساله  دردایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر