فرار از دنیای سرقت!
سهراب جوانی بود با یک زندگی ساده ،ولی سرشار از ارزشهای انسانی. خانوادهای معمولی داشت؛ پدری با شغل آزاد، مادری خانهدار و محیطی که در آن هیچگاه احساس کمبود نمیکرد. ورزشکار بود، پرانرژی و با اندامی ورزیده. آرزو داشت قویترین و بهترین باشد.
ورود به دنیای بدن سازی، نقطهای بود که سهراب تصورکرد همه چیز دراختیار اوست. غرورکاذب، آرامآرام در وجودش ریشه دواند. تا این که با «منیره» آشنا شد، دختری سرزنده، خانوادهدوست و پرشور. ازدواج کردند، صاحب دو فرزند شدند و زندگی سهراب کامل به نظر میرسید. اما زندگی همیشه به همان سادگی که آغاز میشود، ادامه نمییابد.
ورود دوستانی با سبک زندگی ناسالم، مسیر زندگی سهراب را تغییر داد. مشروب، مواد مخدر، شبهای طولانی درکافهها و پارکها... او ابتدا فکر میکرد همه چیز را تحت کنترل دارد، اما افراط، همیشه به طوفان ختم میشود. روزها گذشت و سهراب دیگر آن جوان شاداب و پرانرژی نبود.
«منیره»، نگرانتر از همیشه، در برابر رفتارهای غیرقابل پیشبینی همسرش ایستاد. درنهایت با چشمانی پر از اشک، خسته از این زندگی، او را ترک کرد. سهراب نتوانست این حقیقت را بپذیرد. آن جوان پرشور، حالا تنها و شکستخورده بود.
با از دست دادن خانواده، سهراب به اعماق تاریکی فرو رفت. اعتیادش از مشروب و مواد مخدر به مواد صنعتی کشیده شد. دیگر چیزی برایش مهم نبود، جز فرار از درد و تنهایی، و رسیدن به پول برای تهیه مواد.
در این مسیر، به دنیای سرقت کشیده شد؛ ابتدا سرقتهای کوچک، سپس بزرگتر و پیچیدهتر. سهراب به یک سارق سابقهدار تبدیل شد. بارها دستگیر شد، زندان رفت، اما هیچچیز نتوانست او را نجات دهد، چون خودش نمیخواست!
سهراب شبی هنگام سرقت از یک ویلا، با گروهی خلافکار روبهرو شد. مردی سرد و بیروح به نام مراد که سهراب را وارد دنیای سرقتهای سازمانیافته کرد، از مکان های خصوصی گرفته تا خودرو و جواهرات. سهراب حالا عضوی از یک گروه خطرناک بود.
ولی او یک شب، هنگام دزدی از یک مجتمع، خانوادهای را دید که با لبخند وارد خانهشان شدند. همان لحظه، تصویر مریم و فرزندانش درذهنش زنده شد. آن صحنه، تلنگری بود به روح خستهاش! آیا این همان زندگیای بود که میخواست؟ او که روزی آرزوی قدرت و احترام داشت، حالا در تاریکی گم شده بود.
در آن لحظه، سهراب فهمید تمام این سالها در حال فرار بوده، فرار از خودش، فرار از حقیقت. اما هنوز نفس میکشید، هنوز فرصت داشت. تصمیم گرفت برخیزد. راهی سخت در پیش داشت، پر از تاوان و جبران، اما ایمان داشت که اگر بخواهد، میتواند دوباره بسازد.
گزارش توکلی خبرنگار روزنامه خراسان در کرمان حاکی است: این گونه بود که سهراب بهسوی آیندهای ناشناخته قدم برداشت؛ با یک آرزو و یک شروع دوباره...
ماجرای واقعی با همکاری پلیس کرمان