سرنوشت کودک آشنا
در فضای پر از هیاهو وشلوغ کلانتری،آرام وبی صدا مقابل میز مددکار اجتماعی نشسته بود. نور خورشیدی که از پنجره اتاق برچهره معصومش می تابید،زیبایی سامان 10 ساله را دوچندان می کرد. مشاور کلانتری آزادگان کرمان هم چشم برچهره او دوخته بودو به سرنوشت تلخ کودکی معصوم و آشنا می اندیشید که 4 سال قبل نیز او را با دستور مقام قضایی راهی بهزیستی کرده بود و اکنون دوباره ...
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان،نسیم روح نوازی خیلی آرام و بی صدا از میان شاخه های درختان کلانتری به درون اتاق می وزید و مشاور تقویم خاطراتش را به 4 سال قبل ورق می زد. سامان آن زمان 6سال بیشتر نداشت که در کشاکش طلاق پدر و مادر معتادش ،زخم هایی از جنس تلخکامی روح و روانش را آزار می داد چراکه هیچ کدام از آن ها حاضر نبودند از تنها فرزندشان مراقبت کنند. آن ها هر کدام دیگری را مقصر طلاق و درگیری قلمداد می کردند و با تهمت های ناروا از هم انتقام می گرفتند . در این میان اما چشم های زیبا و معصوم سامان بود که اشک ریزان هوس دامان مادر می کرد! و در نهایت بی کس و تنها در کلانتری رها شد تا سرنوشت خود را به کودکان دیگری در مرکز نگهداری از کودکان بدسرپرست گره بزند! وامروز او دوباره در برابر همان مشاور چهره آرامش را به باران اشک سپرده بود تا شاید بار دیگر مادرش را به آغوش بگیرد.
او در میان اشک وآه و با همان لهجه کودکانه زیبایش گفت:مادرم با آقا رحیم ازدواج کرده است اما آن ها فقط مواد می کشند و مرا دوست ندارند! نمی گذارند با دوستانم به مدرسه بروم! من آن ها را اذیت نمی کنم! ولی بازهم مرا کتک می زنند! مادرم را دوست دارم ولی او فقط می گوید حوصله ندارم! پدرم آدم های بدی را به خانه می آورد و باهم «شیشه»می کشند! همسایگان به من پول می دهند تا خوراکی بخرم ولی پدرم پول هایم را می گیرد! حالا هم چند روز است که مادرم به خیابان رفته و به خانه نمی آید! وقتی عمو پلیس ها مرا به این جا آوردند،خیلی خوشحال شدم چون من هم می خواهم بزرگ شدم لباس پلیس بپوشم و دزدها و خلافکارها را دستگیر کنم!
گزارش توکلی ،خبرنگار روزنامه خراسان درکرمان حاکی است مشاور کلانتری در حالی به سخنان کودک غم آلود گوش می داد که ناگهان جمله ای روح و روانش را تکان داد:«خانم مادرم مرا دوست دارد؟»
اشک در چشمان کارشناس اجتماعی کلانتری آزادگان حلقه زد چراکه مادر سامان دوباره او را رها کرده بود و با آن که از وضعیت فرزندش اطلاع داشت اما حاضر نشد به دیدار فرزندش بیاید....
طولی نکشید که با تماس های تلفنی ،بار دیگر قصه سامان تکرار شد و او با دستور قضایی تحت حمایت بهزیستی قرارگرفت اما ای کاش ....
بر اساس ماجرای واقعی با همکاری پلیس کرمان