آشپزی با جان و دل
از همون نگاه اول میشد فهمید آدم حسابیه و از اون آشپزهای بااخلاص حرم. یک روز بهش گفتم حاج مسعود چی شد که آقا امام رضا(ع) تو رو واسه نوکری خواست؟ مکثی کرد، آهی آروم کشید و گفت داداش ما که چیزی نبودیم، این نگاه آقاست که آدمو راه میندازه. قبل از کرونا بود، ما هم تو تهران هیئتمون اون شب چند تا مهمون ویژه داشت؛ خادمهای آقا. اون شب غذا که پخش و کارها جمع شد، من یه گوشه ایستاده بودم. نمیدونی چه حالی داشتم. تو دلم ولولهای بود که کاش یه روزی منم خادم آقا بشم. همین فکر تو سرم بود که یکی از خادمها صدام زد و گفت حاجی دستپختت خیلی عالیه، دوست داری بیای مشهد کار کنی؟ گفتم نه حاج آقا تهران کار و زندگی دارم، رستوران هست و راحتم. لبخندی زد و گفت نه عزیزم، میخوای بیای مهمانسرای امام رضا(ع)، خادم آقا بشی؟ دلم لرزید. همونجا فهمیدم این دعوت از زمین نیست، از آسمونه. از خدا خواسته گفتم بله با افتخار. هر قدمی که برداشتم حس میکردم دست آقا زیر بازومه. انگار خودش داشت مسیر رو برام صاف میکرد. حالا هم به لطف و عنایتش خادم کشیک هفتم مهمانسرام و هر دو هفته میام مشهد، نفس تازه میکنم و نوکری میکنم.محمود ماروسی