printlogo


ماجرای دزد شرمگین !

اسمم بهاره است. 20 ساله هستم اما وقتی درآینه نگاه می کنم ،چشم هایم سن نمی شناسد ، فقط خستگی و خستگی ...
بچه که بودم ،پدرم هر شب ساعت 8 به خانه می آمد. کفش هایش را دم در درمی آورد و دستی به سرم می کشید و می گفت:«خانوم خونه.» من می خندیدم . فکر می کردم شوخیه. نمی دانستم یک روزی واقعا خانم خونه می شوم... بدون این که بخواهم.
آن شب لعنتی ، مادرم تا صبح منتظر پدر ماند. تلفن زنگ زد. صدایی گفت:«تصادف» بابا دیگه برنگشت.از همان شب،خانه مان سرد شد .نه از نبود بخاری ... به خاطر نبود ستون.بعد از آن حادثه، فقرآرام آرام آمد. اول قبض ها ،بعد اجاره خانه ،بعد ...یخچال.مادرم برای کار به خانه مردم می رفت. صبح زود می رفت و شب هنگام با دست های ترک خورده برمی گشت. سعی می کرد جلوی ما خم نشود،ولی من دیدم که چگونه هر روز کمرش بیشتر تا می شد. مدرسه را رها کردم . اما کسی نپرسید که «دلت چه می خواهد؟» فقط باید برای تغییر این اوضاع کار می کردم. در مغازه کوچکی که بوی کهنگی می داد شروع به کار کردم. صاحبکارم مردی بود که نگاهش به من همیشه سنگین بود.اول می گفت :«تو مثل دختر خودمی» اما همچنان نگاه هایش سنگین بود. هر بار که اعتراض می کردم ،می گفت:«اگر ناراحتی ،در باز است!»و من ساکت می شدم،چون پشت آن در گرسنگی و فقر بود.
 هنگامی که شب ها به خانه برمی گشتم ، لباس هایم بوی مغازه می داد، اما در حضور برادرانم لبخند می زدم نمی خواستم بفهمند که دنیا چقدر بی رحم است.حقوقم کم بود. بعضی وقت ها درآمدم حتی به اندازه نصف نیازمان بود ! برادرم مریض شد .دکتر برایش دارو تجویز کرد و برای خرید دارو پول می خواستیم.
آن شب تا صبح گریستم . صبح ناخودآگاه دستم به سمت پول های مغازه رفت و بدون اجازه برداشتم ولی بدون برنامه و بدون نیت قبلی بود.
با خجالت و شرم اولین بار که پول برمی داشتم داشت قلبم از سینه ام بیرون می زد. تمام روز فکر می کردم که صاحبکارم می فهمد. ولی متوجه نشد و دفعه بعدی راحت تر این کار را انجام دادم. چون دیگر دزد شده بودم ... چون زشتی این کار ...هربار با خودم می گفتم :«این آخرین بار است ولی هیچ گاه آخرین نمی شد. چون نیازمان تمامی نداشت.» تا روزی که صدایم کرد. گفت: بعد از پایان کار  و بستن در مغازه بمان !»آن جا فهمیدم که همه چی تمام شد.پلیس آمد و مردم من را نگاه می کردند و من فقط به کف زمین خیره شده بودم. دوست داشتم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد.
پشیمانم ! حقوقم کم بود. گاهی پول بیشتری نیاز داشتم ،مجبور بودم. من 2 برادر کوچک تر از خودم دارم و مادرم خانه مردم کار می کند! من مجرم شدم ،بدون آن که کسی بداند قبل از آن چه بر سرم آمده بود. هیچ کس نپرسید که چندبار بخشیدم ! چندبار شکستم . من دزد  به دنیا نیامدم . من قربانی شدم ... ولی قربانی شدن درون پرونده ها جایی ندارد!....
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: اگرچه طبق قانون این دختر جوان به مراجع قضایی معرفی شد اما با دستور ویژه سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری شفای مشهد)تلاش مشاور و کارشناس اجتماعی برای جلب رضایت شاکی پرونده ادامه یافت.
بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر