پروژه کشتهسازی دانشجویی و تقویت صداهای تجزیهطلبانه با آتش زدن پرچم در دانشگاه ، مقدمه عادی سازی تجزیه ایران است

چند روزی است بازنمایی رسانهای از فضای دانشگاه بهگونهای است که گویی کلیت محیطهای دانشگاهی به صحنه التهاب و کنشهای رادیکال سیاسی تبدیل شده است. این تصویر، بیش از آن که بازتاب واقعیت میدانی باشد، محصول برجستهسازی رسانهای رفتارهای پرصدا اما کمتعداد است. بررسیهای میدانی نشان میدهد بدنه اصلی دانشجویان همچنان درگیر زیست طبیعی دانشگاهیاند، کلاس، پژوهش، امتحان و زندگی روزمره. با این حال، کنشگری سیاسی گروهی محدود بهویژه آن جا که به سمت رفتارهای رادیکال میل میکند به دلیل قابلیت وایرالشدن، تصویری اغراقآمیز از کل دانشگاه میسازد.
در همین میان، بخشی از همین کنشهای محدود رادیکال، دو رفتار نمادین انجام داده که نه از سر عمق سیاسی، بلکه از سر فقر فهم تاریخی و خامدستی شناختی حکایت دارد. شعارهایی به نفع پهلوی در کف دانشگاه و آتشزدن پرچم ایران. این دو کنش، اگرچه از سوی درصد بسیار کوچکی از همان جمع محدود انجام شده، اما از حیث دلالت نمادین، نشانهای نگرانکننده از سقوط سطح تحلیل در کنشگری دانشجویی است.
همزمان با بزرگنمایی برخی تجمعهای محدود در دانشگاهها، نشانههایی دیده میشود که پروژه «کشتهسازی دانشجویی» و دامنزدن به صداهای تجزیهطلبانه در دستور کار جریانهای معاند و اتاقهای عملیات رسانهای وابسته به موساد قرار دارد. در این فضا، اقداماتی مثل آتشزدن پرچم ایران گامی خطرناک برای ضربه زدن به حس هویت ملی و باز کردن مسیر پروژههای تجزیهطلبانه است.
اعتراض بدون حافظه تاریخی
حتی در میان همان اقلیت کنشگر سیاسی نیز، وقتی شعار حمایت از پهلوی سر داده میشود، همراهی گستردهای دیده نمیشود، اما همین میزان اندک هم مایه تعجب و تأسف است. دانشجویی که امروز در شریف یا امیرکبیر این گونه شعارها را سر میدهد، محصول یک زنجیره خطاست. زنجیرهای که در آن، نظام آموزشیِ تستمحور و کنکورزده، رسانههای بیتاریخ و بخشی از نخبگان بزککننده تاریخ، همگی شریکاند. این دانشجو کجا باید بداند که همین دانشگاهها در دوره پهلوی، زیر تیغ سرکوب ساختاری بودند؟ او کجا باید بداند که هما ناطق، استاد دانشگاه، توسط ساواک مورد تعرض قرار گرفت؟ کجا باید بداند که مهندس بازرگان زندانی ساواک بود؟ کجا باید بداند که دکتر شریعتی 18 ماه در انفرادی کمیته مشترک ساواک حبس شد؟ چرا نمی داند که دانشجویانی صرفاً به جرم داشتن کتاب جلال آلاحمد از سر کلاس بازداشت میشدند؟ چرا نمی داند بخش قابلتوجهی از هزاران زندانی سیاسی کمیته مشترک ساواک در زمان پهلوی، دانشجو بودند؟
اول بهمن ۱۳۴۰، در دوران ریاست دکتر معتمد، نیروهای ویژه ارتش وارد دانشگاه شدند و حتی تعرض به دانشجویان دختر گزارش شده است. پهلوی از سه دانشگاه کینه تاریخی داشت، تهران، امیرکبیر و شریف، زیرا اینها قلبهای مقاومت فکری بودند.
وقتی چنین حافظهای از آموزش رسمی و روایت رسانهای حذف میشود، تعجبی ندارد که اعتراض، به جای تکیه بر آگاهی تاریخی، به دام نوستالژی جعلی و بزکشده توسط شبکه هایی مثل منوتو بیفتد. مسئله این است که او در یک زمین شناختی مینگذاریشده بازی میکند. زمینی که تاریخ در آن تحریف شده و اعتراض در آن به جای تکیه بر حافظه جمعی، به شعارهای تهی از زمینه فروکاسته شده است.
آتشزدن پرچم ؛ اعتراضِ بیریشه
پرچم، نماد یک دولت موقت نیست، نماد تاریخ، مردم، رنجها، پیوندهای نسلی و هویت یک سرزمین است. سوزاندن آن، یعنی اعتراضِ تهی از عقلانیت. نوعی هیجان خام که حتی زحمت فهم موضوع اعتراض خود را هم به خود نمیدهد. حتی اگر کسی هیچ دفاعی از نظام سیاسی فعلی هم نداشته باشد، باز هم آتشزدن پرچم ایران یک کار اشتباه و غیرعقلانی است. دانشگاه جایی برای فکر کردن، حرف زدن، نقد منطقی و گفتوگوست، نه جایی برای کارهای هیجانی و تخریبی. وقتی اعتراض به جای استدلال و حرف حساب، تبدیل میشود به رفتارهای رادیکال و غیرعقلانی، عملاً شأن دانشگاه پایین میآید . در بسیاری از کشورها، بیاحترامی یا آتشزدن پرچم ملی پیگرد قانونی دارد و بهعنوان رفتاری خارج از چارچوب اعتراض مسالمتآمیز تلقی میشود. برای مثال در آلمان چنین کنشی میتواند مجازات کیفری تا چند سال زندان و جریمه به دنبال داشته باشد؛ چراکه قانون آن کشور بیاحترامی به پرچم را جرم میداند. در فرانسه هم بیحرمتکردن علنی پرچم در اماکن عمومی یا مراسم رسمی جرم محسوب میشود و میتواند به مجازات مالی یا حتی حبس برسد. اما حتی اگر هیچ مجازاتی هم وجود نداشت، مسئله اصلی، فقیر بودن خود ایده است. آتشزدن پرچم، نه نظام سیاسی را نقد میکند، نه قدرت را به چالش میکشد. فقط پیوند کنشگر با جامعهای را میسوزاند که بدون آن، هیچ مطالبهای شنیده نمیشود. این کنش، بیش از آن که اعتراض به نظام باشد، نوعی قطع پل ارتباطی با مردم است.