گاهی در تاریخ یک ملت، لحظههایی هست که یک شهر کوچک ناگهان به اندازه یک کشور بزرگ میشود. لحظههایی که نام یک شهر از روی نقشه جغرافیا برمیخیزد و در حافظه یک ملت جا میگیرد. برای ما ایرانیها، در نخستین روز تجاوز آمریکا و اسرائیل به خاک ایران، میناب چنین شهری شد؛ شهری که دیگر فقط در جنوب نقشه ایران نیست، بلکه در قلب میلیونها انسان جا گرفته است. از آن روز، میناب دیگر یک شهر معمولی نیست؛ میناب شهری با بیش از ۹۰ میلیون جمعیت است. شهری که ضربان قلبش با ضربان قلب تمام ایران یکی شد. آن صبح مثل هزاران روز دیگر آغاز شده بود. بچهها با کیفهای مدرسه، با دفترهای نو، با رؤیاهایی کوچک و ساده راهی کلاس شده بودند. اما در همان روزی که باید بوی گچ و دفتر در هوا میپیچید، آسمان میناب شاهد جنایتی شد که تاریخ بهسختی نمونهای برای آن پیدا میکند. کمتر جنگی در جهان با ادعای کمک و تحقق آزادی و در عمل با کودککشی آغاز شده است؛ اما این جنگ چنین شد. در حملهای که مدرسه «شجره طیبه» میناب را هدف گرفت، ۱۶۸ کودک و معلم به شهادت رسیدند؛ ۱۶۸ جان عزیز ایران، ۱۶۸ رؤیای ناتمام. عددها گاهی سرد و بیروح به نظر میرسند، اما پشت این عدد، ۱۶۸ زندگی جریان داشت: خندههایی که دیگر شنیده نشد، عروسکهای دخترانه و ماشینهای پسرانهای که دیگر صاحب ندارند، دفترهایی که نیمهتمام ماند و ... برای هر پدر و مادری در ایران کافی بود فقط یک لحظه چشمهایش را ببندد و خودش را جای آن خانوادهها بگذارد. تصور کنید روزهای نزدیک به عید باشد؛ فرزندتان را با همان شور و شوق کودکانه راهی مدرسه کنید، شاید با هزار سفارش مادرانه: زود برگرد، مواظب خودت باش و... چند ساعت بعد بهتزده در میان پیکرهایی بایستید که بسیاری از آنها دیگر قابل شناسایی نیستند. اما همین فاجعه، چیزی را در ایران بیدار کرد که سالها در اعماق حافظه تاریخی این سرزمین وجود داشته است: همبستگی. ملتها اغلب در لحظههای بحران، دوباره خودشان را تعریف میکنند. لحظهای که یک ملت به خودش نگاه میکند و میپرسد: «وظیفه ما برای هموطنمان در میناب چیست»؟ آنجا بود که ناگهان فاصله برای ما ایرانیها از میان رفت. مرزهای جغرافیایی کوچک شدند و یک درد مشترک، مردم را کنار هم نشاند. میناب، شهر همه ما شد. شهری که برایش اشک ریختیم، شهری که برایش دلمان لرزید. انگار تمام ایران فهمیده بود که مفهوم «وطن» فقط یک واژه در کتابهای درسی نیست؛ وطن یعنی همان جایی که درد یک شهر، درد همه ما میشود. در برابر این جنایت، در برابر این کودککشی که به دست اهریمنانی انجام شد که خود را مدعیان آزادی مینامند، مردم ایران سکوت نکردند. بغضها را فرو خوردیم، اشکها را پنهان کردیم و ایستادیم؛ پشت ایران. ایستادیم تا از سرزمینی دفاع کنیم که قرار است رؤیاهای کودکان در آن زنده بماند. کودکانی که چهل روز است به مدرسه نرفتهاند، اما در کلاس بزرگتری درس میخوانند؛ کلاسی به نام وطنپرستی. اکنون، در چهلمین روز شهادت کودکان و معلمان میناب، در چهلمین روز پر کشیدن آن ۱۶۸ رؤیای ناتمام، پای حرف مادران و پدرانی نشستیم که داغشان تازه است و زمان برایشان متوقف شده. در این ویژهنامه تلاش کردهایم روایت زندگی آنها را بشنویم؛ روایت کودکانی که نباید فقط به یک عدد در آمار تبدیل شوند. در کنار این روایتها، از هنرمندان ایران خواستهایم با دلنوشتههایشان صدای این کودکان باشند؛ صدایی که باید در حافظه ما بماند. این ویژهنامه فقط درباره کودکان میناب نیست. شاید بیش از هر چیز درباره خود ماست؛ درباره اینکه چه چیزی را نباید فراموش کنیم. درباره مسئولیتی که امروز بر دوش ماست تا فردای ایران را بسازیم. اگر میناب امروز شهری با ۹۰ میلیون جمعیت شده، به این دلیل است که داستان آن ۱۶۸ جان عزیز ایران، داستان همه ماست.
همه پرهام را دوست داشتندبا پدر شهید پرهام رنجبری، یکی از دانشآموزان پسر مدرسه میناب همکلام شدیم تا با بغض از پسرش بگوید
در ساعات اول پس از فاجعه مدرسه شجره طیبه میناب، عدهای بر این باور بودند که شهدای این مدرسه همه دختر بودهاند. اما به مرور مشخص شد که پسربچههایی هم در این بمباران مدرسه به شهادت رسیدهاند. یکی از این گلپسرها، شهید پرهام رنجبری است که پرپر شد. پسری که پدرش میگوید همه فامیل و آشنایان او را دوست داشتند، ازبس مهربان بود.
خدا جواب مسببش را بدهدبا پدر پرهام صحبت کردیم. او که کاسب است با قلبی دردناک ولی صدایی مصمم میگوید: «پرهام 9 سالش بود و در کلاس دوم درس میخواند. زمانی که این اتفاق افتاد از مدرسه پسرم به من زنگ زدند که بیا پسرت را از مدرسه ببر. آن زمان من میناب نبودم و در بندرعباس بودم. دو فرزندم در این مدرسه تحصیل میکردند. دخترم یک سال بزرگتر است و در همان مدرسه بود. زنگ زدم به راننده سرویسشان که دنبال بچهها برود. سرویس رفته بود دخترم را برداشته و به خانه رسانده بود. بعد که برگشته بود تا دنبال پسرم برود، مدرسه بمباران شده بود. هنگام حمله هوایی بچهها داخل کلاس بودند.» حرف که به موشک میرسد، پدر با بغض نفرین میکند و میگوید: «خدا لعنتش کند... انشاءا... که خدا جوابش را بدهد...»
بیمارستانی که صحرای کربلا شدآقای رنجبری از لحظه رسیدنش به شهر و محل حادثه میگوید: «تا خودم به میناب رسیدم، طول کشید. بعد در بیمارستان پسرم را شناسایی کردم. فقط پایش صدمه دیده بود و از پشت سر ضربه به مغزش خورده بود. در بیمارستان شناساییاش کردم. حال و هوای بیمارستان غوغا بود. همزمان با والدین دیگر در بیمارستان بودم. آن روز بیمارستان مثل صحرای کربلای حسین(ع) بود.» از حال و هوای این روزهایش میپرسم که میگوید: «همه، مخصوصا مادران خیلی اذیت میشوند. حالا ما پدرها شاید بتوانیم خودمان را نگه داریم. دخترم دایم در حال گریه کردن است و میگوید داداشم را میخواهم و دلم برای داداشم تنگ شده. جا و خانه ما شده بهشت زهرا(س). آنجا بقیه پدر و مادرها را هم میبینیم. شهر میناب ماتمزده است. مادر پرهام حال خوبی ندارد و هر روز میگوید من را ببر پیش پسرم. جای دیگری به جز بهشت زهرا(س) ندارد.»
فقط اهل خنده بودمیگویم خدا دلتان را شاد کند، یک خاطره از پرهام بگویید که پدر شهید میگوید: «با این جنایت هیچ وقت دل ما شاد نمیشود... همیشه با هم میرفتیم آرایشگاه. زمانی که این اتفاق افتاد دوستم که آرایشگر است برای تسلیت گفتن آمد پیشم. میگفت وقتی پرهام را میآوردی هی او را میبوسیدی و خواهرش میآمد هی میگفت این داداش من است... پرهام پسر خیلی خوبی بود. وقتی مهمان به خانه میآمد خودش کارها را انجام میداد. فقط اهل خنده بود. همه فامیل و دوستان خاطره خوبی از او دارند.»
خدایا خودت دادی و خودت گرفتی...گفتوگو با بخشدار بندزرک میناب که در فاجعه میناب همسر و فرزند و چند تن دیگر از آشنایانش به شهادت رسیدهاند

کاردار-خانوادههای زیادی در بمباران مدرسه میناب چندین نفر از اعضای خانواده خود را از دست دادهاند. یکی از این داغدیدهها، آقای امید ذاکریخواهان است که 5 نفر از افراد خانوادهاش به شهادت رسیدهاند. با او همصحبت شدیم. هرچند یادآوری، گفتن و شنیدن آن لحظهها و ساعتها برای او و برای من خیلی سخت بود، ولی خواندنش باعث میشود تا با این فاجعه انسانی بیشتر آشنا شویم.
بیچاره شدیم، مدرسه را زدندامید ذاکریخواهان فرزند شهید صادق ذاکریخواهان از شهدای دفاع مقدس، بخشدار بندزرک میناب است که در بمباران مدرسه شجره طیبه چند نفر از اعضای خانوادهاش را از دست داده است. همسرش الهام کریمی، معاون مدرسه دخترانه شجره طیبه، دخترش حنانه ذاکریخواهان، دانشآموز کلاس اول دبستان، خواهر خانمش، برادرزاده خانمش و خواهرزاده خانمش. او که به جز حنانه، دو دختر دیگر هم دارد، میگوید بعد از فوت مادر و خواهرشان سعی میکنند با این فاجعه کنار بیایند. پدر شهید حنانه لحظه شنیدن خبر واقعه را چنین تعریف میکند: «مادرخانمم حدود ساعت 11 با من تماس گرفت و گفت داشتم با الهام حرف میزدم که صدای جیغ و داد آمد و بعد از آن هرچه زنگ میزنم در دسترس نیست. دلشوره گرفتم. زنگ زدم به برادرخانمم چون محل کارش نزدیک مدرسه بود. پرسیدم کجایی؟ گفت نزدیک مدرسه هستم. گفتم الهام گوشی را برنمیدارد. گفت چند دقیقه پیش صدای شدیدی شنیدم، فکر کنم جایی را زدند. 10 دقیقه بعد برادرخانمم زنگ زد و گفت بیچاره شدیم... مدرسه شجره طیبه را زدهاند.» همین جمله کافی است تا یک پدر و همسر را از خود بیخود کند. ادامه میدهد: «به محض این که فهمیدم، سوار ماشین شدم و مثل دیوانهها فاصله بخشداری تا مدرسه را در 20 دقیقه طی کردم و خودم را رساندم. بخش زیادی از مسکن مهر که مقابل مدرسه بود فروریخته بود. تا دیدم گفتم خدایا خودت دادی و خودت هم گرفتی... با این وضعیت که من میبینم بعید است کسی از اعضای خانواده من زنده مانده باشد...»
ایرانی این استثانیهها به کندی میگذرند. پدران و مادرانی که سراسیمه به مدرسه دلبندانشان آمدهاند و با آواری از آجر و سیمان و آتش روبهرو شدهاند. با دست و پنجه خاک را زیر و رو میکنند تا بلکه نشانی از جگرگوشه خود بیابند. همسرانی که با یادآوری خداحافظی صبح خود، نذر و نیاز میکنند تا همسرشان زنده مانده باشد. خواهران و برادرانی که برای دیدن عزیزانشان بیتابی میکنند. آقای ذاکریخواهان ادامه میدهد: «تا ساعت یک آنجا نشسته بودیم منتظر پیکرها. برادرخانمم گفت شاید قبل از آمدن ما کسی مجروحی را برده باشد. تو برو بیمارستان. خواستم بروم ولی هم ترافیک بود و هم راه را بسته بودند. فقط ماشینهای امداد در حرکت بودند. دوان دوان از حیاط مدرسه بیرون رفتم که یک موتورسیکلت جلوی راهم سبز شد و پرسید کجا؟ گفتم میخواهم به بیمارستان بروم. گفت بپر بالا. تا بیمارستان مسیر حدود 2 کیلومتر فاصله بود، ترافیک و راهبندان. وقتی رسیدم به موتورسوار گفتم چقدر کرایه بدهم؟ گفت من از لحاظ بدنی مشکل دارم و نمیتوانم چیزی جابهجا کنم و در آواربرداری کمک کنم. این موتورسیکلتم را بنزین زدهام تا در این شرایط هرکسی وسیله ندارد و میخواهد دنبال عزیزانش بگردد، من ببرمش. تنها کمکی که از دستم برمیآید این است که مردم را از بیمارستان به مدرسه و برعکس برسانم. ایرانی همین است. در شرایط سخت برای کمک به هممیهنش هر کاری که از دستش بربیاید انجام میدهد».
انگار حنانه آب شده بودپدر سرانجام به بیمارستان میرسد. ادامه میدهد: «به بیمارستان که رسیدم متوجه شدیم دوباره مدرسه را زدند. در مرحله دوم در اطراف مدرسه، انبار داروخانه و وسایل پارک بازی بچهها را هم زدند. سولههای اطراف را هم زدند. برادر همسرم زنگ زد و گفت الهام (همسرم) پیدا شده و احتمالا حالش خوب نیست. تا رسیدم، پیکرش را دیدم و بغلش کردم. صدمهای ندیده بود و فقط لبش یک ترک کوچک خورده بود. انگار خفه شده بود.» تصور این صحنه هم دردناک است، چه برسد برای کسی که به صورت عینی پیش بیاید. از آن دردناکتر دیدن پیکر فرزند است: «ساعت 7 شب هم پیکر دخترم پیدا شد. وقتی حنانه را بغل کردم، خیلی سبک شده بود، انگار آب شده بود. بعد از آن پیکر خواهرخانمم، انسیه که کادر مدرسه بود پیدا شد. با شوهرش ایستاده بودیم و میدیدیم. فرزند دوقلو داشتند که گذاشت و رفت. آخر شب پیکر دیگر پیدا شد. برادرخانمم زنگ زد و با گریه گفت که از پسرم سپهر خبری نیست. گفتم به این شهدا توسل کن تا او هم پیدا شود.»
شناسایی از روی گوش بچهخدا برای کسی این درد انتظار را نیاورد. اضطراب کسانی که منتظر خبری از زنده بودن یا حتی پیدا شدن پیکر عزیزانشان هستند. آقای ذاکری خواهان آن ساعتها را چنین توصیف میکند: «تا صبح نشسته بودیم و صحنهها را میدیدیم. خیلی تلخ و عجیب بود؛ در این حادثه تکههای بدنی بود که دیده میشد، بینظم. صحنههای عجیب و غریبی بود. روی بعضی از کیسهها نوشته بود که دیده نشود. ازبس شرایط پیکر بد بود و نگاه کردنش حال بیننده را خراب میکرد.» ناامید از پیدا شدن آخرین پیکر، خسته و درمانده، به خانه برمیگردند. خودش میگوید: «بالاخره ساعت 4 صبح به خانه برگشتیم. ماه رمضان هم بود و نفهمیدیم چطور روزه گرفتیم یا نه، ازبس حالمان خراب بود. برادرخانمم صبح زود گفت به خانه خودم میروم شاید سپهر به خانه بیاید. بدنم خاکی و پر از خون بود؛ رفتم دوش گرفتم و دیدم برادر خانمم هست. گفتم نرفتی؟ گفت سپهر را یافتم. گفت فیلمش را هم گرفتهام و 200 بار دیدم و مطمئن شدم خودش است. سر بچه از بین رفته بود و از روی گوشش فهمیدم خودش است.» پدری که فرزندش را از روی گوشش شناسایی میکند... حالا میناب بود و حجم عظیم پیکرهایی که بعضی اصلا قابل شناسایی نبودند. نگهداری از پیکرها معضل دیگری بود که ذاکریخواهان چنین توضیح میدهد: «یک خیر در بندر، ماهیهای سردخانهاش را خالی کرده و آنجا را برای پیکر شهدا در اختیار گذاشته بود. رفتیم آنجا پیکرها را شناسایی کردیم. بعد هم رفتیم برای تدفین». و اینگونه داستان یک جنایت علیه بشریت آغاز شد.