در حالی که طی سالهای گذشته، برای مخاطبان مجموعههای نمایشی ایرانی، تماشای تفاوت فضا، شخصیتها و محتوای سریالهای تلویزیونی و نمایش خانگی به یک امر عادی تبدیل شده بود، به نظر میرسد طی یکی دو سال گذشته خصوصاً چند ماه اخیر، شکاف میان این دو دسته از تولیدات تصویری کشورمان، از یک اختلاف ساده در ممیزی محتوا فراتر رفته و به یک دوگانه عمیق و جدی تبدیل شده. امروز اگر مخاطب ایرانی به تماشای دقایقی از یک سریال تلویزیونی بنشیند و دقایقی بعد به سراغ پلتفرمهای نمایش خانگی برود، گویی دو کشور کاملا متفاوت میبیند؛ دو ایرانی که نه تنها در روایت، بلکه در ترسیم واقعیتهای اجتماعی نیز در حال دور شدن جدی از یکدیگرند.

بازنمایی متضاد یک ایراندر یک سوی این میدان، سازمان صداوسیما قرار دارد که با تأکید ویژه بر ارزشهای ملی و آیینی، روایتهایی از دوران دفاع مقدس، قصههای مربوط به شهدا، اهمیت فرزندآوری و ترسیم خانوادههای آرمانی را در دستور کار خود دارد. تمرکز رسانه ملی بر این دست محتواهای دارای اولویت استراتژیک به قدری بالاست که در میان 11 سریال تلویزیونی که از ابتدای سال 1405 به طور کامل روی آنتن رفته، 10 سریال دارای اولویتهای محتوایی بوده و به سوژههایی چون جنگ 12 روزه، جنگ رمضان، ازدواج آسان، فرزندآوری، انقلاب اسلامی، شهدا و... پرداخته. در طرف دیگر، شبکه نمایش خانگی قرار گرفته که گویی عبور از خطوط قرمز یا خم کردن آنها را به مثابه یک استراتژی اقتصادی برگزیده. به ندرت میتوان سریالی در نمایش خانگی یافت که از روابط پیچیده عاطفی و خیانت استفاده نکرده باشد یا استعمال دخانیات در آن به افراط نرسیده باشد. این شرایط در ماههای اخیر تحت تأثیر دغدغههای طیفهایی از جامعه، به نمایش فرصتطلبانه موتورسواری و ورزش زنان رسیده. فرصتطلبانه به این علت که پلانهای آن برای وایرال در شبکههای اجتماعی استفاده میشود. این تقابل بیش از آن که بازتابدهنده واقعیت متکثر جامعه ایران باشد، نشاندهنده یک مرزبندی عمدی است. گویی تلویزیون میخواهد بگوید همه چگونه باید زندگی کنند و نمایش خانگی اصرار دارد که بگوید عدهای واقعاً چگونه زندگی میکنند.
مخاطرات یک گسل فرهنگیدر شرایط کنونی باید پرسید آیا جامعه امروز ایران دقیقاً در یکی از این دو قاب یادشده جای میگیرد؟ بیتردید پاسخ منفی است؛ چراکه ایران کنونی را میتوان ترکیبی پیچیده از سنت و مدرنیته، اسلام و عرفیگرایی و ارزشمداری و عبور از خطوط قرمز دانست. با این حال روایتها، چه با نیت قابل قبول نمایش واقعیتهای زیست طیفی از جامعه و چه با نیت پاک ترویج ارزشهای انقلابی، نمیتواند یکسویه باشد. از سویی وقتی دوز ارزشها در تلویزیون بیش از حد بالا میرود، نتیجهای جز دلزدگی مخاطب و عقبنشینی او به سمت رقبای پلتفرمی در پی ندارد و از سوی دیگر، تجاریسازی خطوط قرمز که به قیمت نادیده گرفتن هنجارهای عمومی، از آنها به عنوان ابزاری برای جذب مخاطب استفاده میکند، رویهای نزدیک به صواب نیست. خطر اصلی این جاست که این دو مدیوم، عملاً در حال جدا کردن سبد مخاطبان خود از یکدیگرند. این فاصله، به گسلهای موجود در بدنه جامعه دامن میزند و میتواند ایران را حتی از منظر مصرف محتوای نمایشی، به سمت یک دوقطبی عمیقتر سوق دهد. گویی مخاطبان عادت میکنند که یا محصولات ارزشمدار را تماشا کنند یا آثار ساختارشکن را.
به نقطه تعادل برگردیمایران امروز ما نه مطلقاً آرمانی است، چنانکه تلویزیون نمایش میدهد و نه آنقدر غرق در روابط خاکستری که شبکه خانگی به تصویر میکشد. در شرایط کنونی، شاید بیش از هر زمان دیگر به آثاری نیاز داشته باشیم که از دوگانه یادشده فاصله بگیرند و به تصویری واقعی، متکثر و در عین حال هوشمندانه از ایران امروز نزدیک شوند. به نظر میرسد در برهه کنونی و تحت تأثیر این شکاف، باید به برخی محصولات چون «آقازاده»، «اهل ایران» و «سقوط» برگردیم که توانستند به رغم همه نقدهای فرمی و محتوایی، همزمان به خواست و نیاز مخاطب نزدیک شوند، اگرچه تاکنون حجم آنها آن قدر نبوده که نیاز صنعت تصویر کشورمان را برآورده کند. از سوی دیگر سازمان صداوسیما نیز میتواند با سیاستگذاری جسورانه و انعطاف بیشتر، به خریداری و پخش محصولات نرمالتر شبکه خانگی بپردازد و این آثار را به هنجارهای پذیرفتهشده ایرانیان نزدیک کند.