printlogo


ماموریت ناتمامِ کریس
صابر

گاهی پایان یک مسابقه، آغاز یک حس تلخ جمعی است؛ نقطه‌ای که در آن جادوی مستطیل سبز جایش را به حقیقت عریان و بی‌رحم زندگی می‌دهد. وقتی آنتونی تیلور انگلیسی در ورزشگاه دالاس سوت پایان تقابل پرتغال و اسپانیا را نواخت، تنها یک شکست دیگر در کارنامه درخشان پرتغال ثبت نشد، بلکه رویای بزرگ کریستیانو رونالدو در ۴۱ سالگی، زیر نور تند و بی‌رحم پروژکتورهای استادیوم فرو ریخت. شکست یک بر صفر مقابل اسپانیای آماده، نقطه پایانی بود بر حضور مردی که دو دهه با بلندپروازی‌هایش روح ماجراجوی فوتبالی ما را تغذیه کرد؛ اما این بار، معجزه‌ای در کار نبود. پرتغالی که بازی ضعیف و بیش از حد دفاعی‌اش در طول تورنمنت توی ذوق می‌زد، با گل دقیقه ۹۰+۱ میکل مرینو از جام بیرون رانده شد. کریستیانو با چشمانی اشکبار، سرش را پایین انداخت و از صحنه بزرگ کنار رفت. حالا با خروج او از سطح اول فوتبال دنیا و تن دادن به روزهای آرام‌تر عربستان، ما مانده‌ایم و دنیای خالی از شماره هفت افسانه‌ای؛ فوتبال بدون او چقدر معمولی خواهد بود.
​​​​​​​
باران اشک در دالاس
فناوری تصویربرداری مدرن با کیفیت هیچ ترحمی به چشم‌های سرخ و بغض فروخورده کریستیانو نداشت. فریم به فریم خروج او از چمن دالاس، شبیه به فریم‌های پایانی یک سینمای کلاسیک و تراژیک بود؛ جایی که قهرمان خسته، اسلحه خالی‌اش را زمین می‌گذارد و بدون آن‌که به پشت سر نگاه کند، به سمت تاریکی می‌رود. برای سال‌ها، تصویر استاندارد ما از رونالدو، پروازهای بلندی بود که جاذبه زمین را تحقیر می‌کرد، یا آن فیگورهای فاتحانه پس از گل که فریاد «سییی» را در گلوی هزاران ورزشگاه طنین‌انداز می‌کرد. اما در آن ثانیه‌های لعنتی پس از سوت تیلور، او فقط مردی بود که می‌دانست قطار جام جهانی برای همیشه از ایستگاه زندگی‌اش عبور کرده است.
 اسپانیا با بلوغ تاکتیکی‌اش و آن گل دیرهنگام مرینو، رویای رسیدن به تنها جام غایب کلکسیون کریس را مثل یک حباب ترکاند. تماشای درهم‌شکستن اسطوره‌ای که حتی مخالفان سرسختش و شیفتگان لیونل مسی هم ته دل‌شان برای تنهایی‌اش لرزید، گواه این بود که ما نه فقط با یک بازیکن، که با بخشی از جوانی و خاطرات مشترک فوتبالی‌مان در حال وداع هستیم.
وقتی تاکتیک‌های مارتینز شبیه قفس شد
اما این سقوط، یک حادثه ناگهانی نبود؛ یک انتحار تاکتیکی تدریجی بود. روبرتو مارتینز با در اختیار داشتن یکی از پرستاره‌ترین و غنی‌ترین نسل‌های تاریخ فوتبال پرتغال، تیمی ساخت که ترسو، بی‌برنامه و به شدت تدافعی بازی می‌کرد. مارتینز نشان داد که چگونه می‌توان ابزار لازم برای خلق یک شاهکار را داشت اما در نهایت دیواری زشت و کج بالا برد. پرتغال در این جام تحت هدایت او از فقر خلاقیت و عدم خلق موقعیت رنج می‌برد. در رختکن هم، فضا بیش از آن‌که شبیه اردوی یک مدعی قهرمانی باشد، به میدان جنگ‌های سرد و حاشیه‌های زرد تبدیل شده بود. بازیکنی مثل ژائو نوز، به عنوان جوان‌ترین عضو تیم، به جای یادگیری از تاریخ متحرک فوتبال کشورش، مواضع کنایه‌آمیز علیه او اتخاذ می‌کرد. این اتمسفر مسموم، خروجی دنیای جدید فوتبال است؛ دنیای بازیکنانی که در هتل‌های لوکس با تعداد فالوئرهای اینستاگرام‌شان هویت می‌گیرند و پیش از آن‌که عرق‌شان روی چمن خشک شود، غرق در توهم بی‌نیازی از پیشکسوت و اسطوره می‌شوند. آن‌ها ترجیح دادند در یک ساختار ناکارآمد حذف شوند، اما عظمت مردی که پرتغال را از یک تیم درجه دو اروپایی به قهرمان یورو و مدعی همیشگی جهان تبدیل کرد، برنتابند. رونالدو ناجی پرتغال در این بازی نشد، اما قطعاً قربانی کادرفنی بی‌جسارت و هم‌تیمی‌های ناسپاسی شد که فراموش کردند روی شانه‌های چه کسی ایستاده‌اند.
خاطره‌بازی با مردی که تسلیم را بلد نبود
برای فهمیدن عمق این اندوه، باید نوار زمان را به عقب کشید. به سال ۲۰۰۳؛ روزی که دیوید بکام خوش‌تیپ و محبوب، منچستر را به مقصد مادرید ترک کرد و الکس فرگوسن بزرگ گفت جوانی پرتغالی را آورده که شماره ۷ را به او خواهد داد. تماشاگران با تردید به آن هافبک راست لاغراندام با موهای لایت‌شده و ساق‌های باریک نگاه می‌کردند که با سبک دویدن عجیب و نمایشی‌اش، می‌خواست جای بزرگ‌ترین نماد رسانه‌ای آن روزها را بگیرد. کمتر کسی پیش‌بینی می‌کرد که آن پسرک سرکش مادیرا، روزی نه‌تنها از بکام، که از مرزهای تخیل فوتبال هم فراتر برود. کریس رونالدو تعریف جدیدی از فوتبال ارائه داد؛ او تجسم عینی «خواستن توانستن است» بود. اگر رقیب ازلی‌اش لیونل مسی، از موهبت نابغگی ذاتی و لمس توپ‌های فرازمینی بهره می‌برد، رونالدو نماد ممارست، تمرینات طاقت‌فرسا و جاه‌طلبی بی‌انتها بود. او با هر شوت سرکش، هر برگردان فضایی و هر هت‌تریک در لیگ قهرمانان، به ما یاد داد که استعداد بدون عرق ریختن، گلی است که در گلدان می‌پوسد. رقابت تاریخی او با مسی در دوران طلایی ال‌کلاسیکو، باارزش‌ترین هدیه‌ای بود که نسل ما از فوتبال گرفت؛ جنگ دو پادشاه در یک اقلیم که احتمالاً دیگر هرگز تکرار نخواهد شد.
از دالاس تا خاطرات مهربانانه تهران
برای ما ایرانی‌ها اما قاب رونالدو فراتر از تلویزیون و بازی‌های ملی است. سفر او با النصر به تهران، یک آینه تمام‌قد در برابر فرهنگ ورزشی ما قرار داد. در فوتبالی که معمولی‌ترین بازیکنان لیگش با چند بازی ملی و قراردادهای میلیاردی، ژست بی‌حوصلگی می‌گیرند، عینک دودی می‌زنند و برای مردم و رسانه‌ها وقت ندارند، کریستیانو رونالدو درس اخلاق و پرستیژ داد. صبوری او برای عکس گرفتن با کودکان مشتاق ایرانی، رفتار گرم و فتوژنیکش با هواداران هتل اسپیناس و پذیرش آن همه هیاهو با لبخندی انسانی، تصویر مردی را کامل کرد که می‌داند بزرگی فقط به توپ طلا نیست، به مسئولیت اجتماعی آن چهره کاریزماتیک است. او ثابت کرد که قهرمانان واقعی نیازی به دیوارهای بلند ندارند. همین کریس با همین حجم از انسانیت و افتخار، حالا باید روزهای پایانی فوتبالش را در لیگ کم‌فشار عربستان سپری کند. حقیقت این است که پس از این جام جهانی، بازی‌های النصر دیگر آن کشش نوستالژیک را ندارند؛ حضور او در ریاض صرفاً بستری برای حفظ آمادگی و پوشیدن پیراهن سرخ پرتغال در جام جهانی بود و حالا با غروب این رویا، شاید بهترین تصمیم برای او، کشیدن خط پایان روی فوتبال باشگاهی هم باشد. دیدن او در لیگی نمایشی، تازیانه‌ای به خاطرات درخشان ما در برنابئو و اولدترافورد است.
امپراتور بدون تاج جام جهانی
گاهی زندگی و فوتبال به یک اندازه بی‌رحم می‌شوند. جام جهانی همان معشوقه بی‌وفایی بود که تا آخرین لحظه از دست‌های چنگ‌زده کریس لیز خورد و به سمت دیگران رفت؛ همان‌طور که روزگاری از یوهان کرویف، فرانس پوشکاش و پائولو مالدینی دریغ شده بود. بازیکنان معمولی زیادی در تاریخ بوده‌اند که با خوش‌شانسی و قرار گرفتن در ترکیب تیم‌های بزرگ، این جام طلایی را بالای سر بردند، اما سهم کریستیانو رونالدو از این ویترین، فقط حسرت بود و اشک. با این حال، زیبایی زندگی به پایان‌بندی‌های بی‌نقص نیست. 
شاید او هرگز جام جهانی را نبوسیده باشد، اما او چیزی بزرگ‌تر را فتح کرد: استانداردهای دویدن، جنگیدن و زنده ماندن در قله برای بیش از دو دهه. کریستیانو رونالدو ممکن است دیگر در جام جهانی ۲۰۳۰ با پیراهن پرتغال دیده نشود و برای خودش هم بهتر است بِرندش را بیشتر معمولی نکند، پس شاید سفر ملی‌اش در دالاس به پایان رسیده باشد، اما نام او در تالار افتخارات ابدی فوتبال حک شده است. او از فوتبال ملی رفت، اما از حافظه، قلب و رگ‌های این ورزش هرگز خارج نخواهد شد. امپراتور بدون تاج جام جهانی، در سینه تک تک عاشقان فوتبال برای همیشه قلمرویی ساخته که هیچ تندبادی توان ویرانگری آن را ندارد و هیچ سوت پایانی نمی‌تواند به آن پایان دهد.