printlogo


روایت خبرنگار خراسان از حضور آقای شهید ایران در یکی از محله های کم برخوردار مشهد
آغوشِ بی‌تکلفِ رهبر شهید انقلاب برای مردم حاشیه شهر
غلامی

هفتم فروردین ۱۳۸۴ بود؛ در تاریکیِ شب، صدای قدم‌های مردی در کوچه پس‌کوچه‌های یکی از محلات حاشیه مشهد پیچید که صلابت کلامش، کاخ‌های ستمگرانِ جهان را به لرزه می‌انداخت و مهربانی‌اش، مرهمی بر قلب‌های زخم‌خورده‌ مستضعفان بود. آن جا، منطقه‌ای محروم با ستاره‌هایی درخشان در آسمانِ شهادت بود؛ جایی که تا آن شب، گویی پای کمتر مسئولی به آن باز شده بود. در منزل شهدا کوبیده می‌شد، اما هیچ‌کس گمان نمی‌کرد چه کسی پشتِ در است! نه دوربین و فیلم‌برداری در کار بود و نه تشریفاتِ معمول؛ فقط من و ده‌ها شاهدِ عینی دیگر که این واقعه‌ باورنکردنی را با تمام وجود لمس کردیم، می توانیم از آن سخن بگوییم. وقتی خبرِ حضورِ رهبر در خانه‌ مادر شهید «محمدرضا ناطقی» پیچید، گویی شهر بیدار شد. چادری با گل‌های آبی به سر کردم؛ قلبم بی‌اختیار فرمان می‌داد و عقلم، فارغ از تمام تکلف‌هایِ مرسوم، اطاعت می‌کرد. با همان دمپایی‌هایِ دم‌دستی، شتابان و مشتاق به سمتِ خانه‌ پدری شهید علوی دویدیم. هنوز بسیاری از مردم بی‌خبر بودند. مردِ همسایه با دیدنِ جمعیتِ حیران، با خنده و تردید گفت: «خودتان را مسخره کنید! رهبر کجا و محله‌ ما کجا؟ اصلاً او خبر دارد ما وجود داریم؟» اما کلامش هنوز تمام نشده بود که درِ خانه باز شد و «جانِ‌جهانِ ایران» پا به کوچه گذاشت. همگی مبهوتِ هیبت و لبخندش شدیم. با این که خودرو برای حرکت آماده بود، ماشین را دور زد و با آغوشی بی‌تکلف به سمتِ ما آمد. خواهرم چفیه‌ آقا را طلب کرد و استجابت شد. همزمان با ورود آقا به منزل شهید لگزایی غوغایی در محله به پا شد و صدای «صل علی محمد، رهبر ما خوش آمد» در فضای کوچه پیچید. 
شخصیتِ آن شهیدِ عزیز، دریایی ا‌ست بی‌پایان که باید سال‌ها در آن غور کرد؛ اما آنچه بر هیچ‌کس پوشیده نیست، این است که او در ضمیرِ تک‌تکِ ایرانیان زنده است و اندیشه‌اش با شهادت، نه تنها تمام نشد، بلکه بیش از پیش در رگ‌هایِ این ملت تکثیر خواهد شد.