تا حدود یک دهه پیش، سیمای مرد ایرانی در سینما و تلویزیون، تصویری تقریبا ثابت بود که بیش از هرچیز جایگاه ستونی استوار، مرجعی اخلاقی و تکیهگاهی فداکار برای خانواده را داشت. حتی اگر مرد داستان فقیر یا شکستخورده بود، در اغلب موارد شرافت خود را حفظ میکرد و برای حفظ کیان خانواده از هیچ کوششی دریغ نداشت. با این حال، بررسی سریالهای پرمخاطب شبکه نمایش خانگی در سالهای اخیر نشان میدهد که این الگوی قدیمی، نه تنها فروپاشیده، بلکه وارونه شده است؛ چراکه مردان امروز در این آثار، دیگر راهحل نیستند، بلکه خود به بحرانآفرین اصلی بدل شدهاند!

چهرههای تلخ مردانه
با نگاهی به روند کلی سریالهای نمایش خانگی در این سالها، میتوان غالب شخصیتهای مردانه را در 4 تیپ کلی دستهبندی کرد: مرد فاسد و قدرتطلب، مرد خیانتکار، مرد ورشکسته و ناتوان، و در نهایت مرد منفعلی که دیگران برایش تصمیم میگیرند. در کنار مردان قاتل یا فاسد از «زخم کاری»، «آبان»، «افعی تهران» و... در مجموعهای مانند «بدنام»، شخصیت «اسماعیل» نمونه برجستهای از مرد منفعل است که تقریباً تصمیمگیرنده سرنوشت خود نیست. در این میان، گاه مردی که در ابتدا وجدانیترین شخصیت قصه به نظر میرسد، آنقدر زیر فشار جامعه خرد میشود که به دزد مسلح یا قانونشکن تبدیل میگردد؛ نمونهای که به تازگی در سریال «وحشی» شاهد آن بودیم و نشان میدهد از دید هومن سیدی، جامعه میتواند قهرمان را به ضدقهرمان بدل کند.
یک گناه مشترک
اگر بخواهیم پرتکرارترین ویژگی مشترک میان این شخصیتها را پیدا کنیم، احتمالاً میتوانیم به خیانت اشاره کنیم. در اغلب سریالهای موفق چند سال اخیر، حداقل یک مرد خائن وجود دارد و گاه حتی شخصیت اصلی داستان نیز از این قاعده مستثنا نیست. در «کلاغ»، شخصیت «جلال» فرزندانش را رها کرده و حتی در نبود معشوقهاش هم در خانه او میخوابد. در «هزار و یک شب» نیز «سمیر» با زور دختری را به عقد خود درمیآورد و «طاها» چشم به «نیلوفر» دارد که نامزد «سروش» است! سریال تازه «کوری» هم از این قاعده مستثنا نیست و روایتی از بازپرسی را نشان میدهد که به شیوهای نامتعارف با همسر سابق یک زندانی ازدواج کرده. آنچه اما جای تامل دارد، توجیهپذیری برخی از این خیانتها در بستر روایت است. مثلا در «بیعاطفه»، شخصیت «کامران» دست به ازدواج یواشکی میزند تا از نعمت بچه محروم نماند و راههای جایگزین مانند فرزندخواندگی نادیده گرفته میشود. در «بدنام»، شخصیت «عماد» برای پیشرفت در وکالت، دستیاری برازنده(!) انتخاب میکند و رابطهشان به ناگاه از همکاری فراتر میرود. در «گل سنگ»، شخصیت «ایرج» رابطه با «فریبا» را انکار میکند و تنها وقتی به زندان میافتد، حقیقت را برملا میسازد و این مورد، یکی از معدود تصاویر کاملا منفی از این دست روابط است.
قهرمانان قدیمی رفتند
به نظر میرسد در شرایط کنونی، دیگر خبری از آن پدران مسئول، معلمان فداکار و کارگران شریف دهه 70 و 80 نیست که با وجود سختیها، شرافت خود را نمیفروختند. در عوض، نمایش خانگی به استقبال ضدقهرمان رفته و اگرچه گاهی ردپایی از قهرمانان معمولی دیده میشود، اما این موارد چنان کمیاب است که اصل کلی را نقض نمیکند. پرسش اینجاست که آیا این تغییر رویکرد، صرفاً ناشی از سلیقه نویسندگان برای خلق درام جذابتر است؟ شاید این تصویر تیره، بیش از آن که برخاسته از تخیل باشد، نسخه اغراقشده چند بحران عمیق اجتماعی باشد. در شرایط بحران اقتصادی، وقتی برخی مردان توانایی نانآوری را از دست میدهند، اقتدار سنتی خود را نیز وامیگذارند و این زوال مالی میتواند به زوال شخصیتی منجر شود. از سوی دیگر زنان امروز مستقلتر، شاغلتر و تصمیمگیرندهتر شدهاند و طبیعتاً درام نیز دیگر مرد را ستون یگانه خانواده به تصویر نمیکشد. به نظر میرسد ترکیب خواستههای مخاطب امروز برای تماشای شخصیتهای خاکستری و چندلایه، با برخی مسائل اقتصادی و اجتماعی، به نمایش تصویری از مردان در نمایش خانگی انجامیده که دیگر سالم، مقدس و نانآور خانواده نیست، بلکه دچار بحران هویت شده و در چالشهای زندگی امروز گم شده است.