آیا دفاع از حقوق اقلیتها لزوماً جامعه را به مجموعهای از هویتهای رقیب تبدیل میکند؟ آیا میتوان از تبعیض، طرد تاریخی و نابرابری سخن گفت، اما در همان حال زبان مشترکی برای پیوند دادن شهروندان با یکدیگر ساخت؟ و مهمتر از همه، آیا جریانهای سیاسی بدون آنکه بتوانند در انتخابات پیروز شوند، واقعاً قادرند زندگی کسانی را که از آنان دفاع میکنند تغییر دهند؟ اینها پرسشهایی است که مارک لیلا، متفکر سیاسی و استاد علوم انسانی دانشگاه کلمبیا، در کتاب بحثبرانگیز خود، «لیبرالِ دیروز و فردا: پس از سیاست هویت»، پیش روی لیبرالهای آمریکایی قرار میدهد. مارک لیلا که متخصص تاریخ اندیشه، بهویژه اندیشه سیاسی و دینی غرب است، پیش از پیوستن به کلمبیا در سال ۲۰۰۷ میلادی در دانشگاه نیویورک و کمیته اندیشه اجتماعی دانشگاه شیکاگو تدریس کرده است. نوشتههای او تنها به دانشگاه محدود نماندهاند؛ او از چهرههای شناختهشده مباحث فکری و سیاسی در مطبوعات آمریکا نیز هست و آثارش به زبانهای متعددی ترجمه شدهاند.
کتاب «لیبرالِ دیروز و فردا» پس از پیروزی دونالد ترامپ در انتخابات سال ۲۰۱۶ منتشر شد و کوشید توضیح دهد که چرا لیبرالیسم آمریکایی، با وجود دفاع از آرمانهایی چون برابری، حقوق اقلیتها و عدالت اجتماعی، توانایی خود را برای سخن گفتن با اکثریت جامعه از دست داده است. پاسخ لیلا صریح و مناقشهبرانگیز بود: لیبرالها بیش از اندازه به سیاست هویت، تفاوتهای گروهی و زبان تجربههای خاص وابسته شدهاند و در نتیجه، از ساختن یک «ما»ی سیاسی مشترک، احیای مفهوم شهروندی و ارائه چشماندازی فراگیر برای آینده بازماندهاند.به تعبیر صریح او، اگر در انتخابات پیروز نشوید، نمیتوانید به کسی کمک کنید. همین تأکید، پرسش اصلی این گفتوگو را شکل میدهد: آیا لیبرالیسم برای نجات خود باید پیش از هر چیز، دوباره هنر سخن گفتن با همه شهروندان را بیاموزد؟
شما در کتاب «لیبرالِ دیروز و فردا: پس از سیاست هویت» استدلال میکنید که بحران لیبرالیسم آمریکایی صرفاً نتیجه شکستهای انتخاباتی نیست، بلکه از ناتوانی لیبرالها در ارائه تصویری متقاعدکننده از زندگی مشترک، شهروندی و آینده سیاسی سرچشمه میگیرد. اکنون که چند سال از انتشار کتاب گذشته است، تا چه اندازه همچنان بر این تشخیص خود پایبندید؟ آیا تحولات سیاسی سالهای اخیر استدلال محوری شما را تأیید کردهاند، یا اکنون معتقدید بخشهایی از آن نیازمند بازنگری است؟در شرایط کنونی، تفسیر نشانهها و پیشبینی مسیر تحولات بسیار دشوار است؛ زیرا تقریباً تمام توجهها به دونالد ترامپ و تخریب بیمحابای نهادهای سیاسی و دموکراتیک آمریکا از سوی او معطوف شده است. دموکراتها نیز، بهدرستی، بخش عمده انرژی و تمرکز خود را بر مقاومت در برابر این روند و جلوگیری از آسیب بیشتر به این نهادها گذاشتهاند.
بااینحال، پس از برگزاری انتخابات میاندورهای در پاییز امسال و آغاز رقابتهای انتخابات ریاستجمهوری، بهتر خواهیم فهمید که آیا لیبرالها واقعاً پیام و هشدار اصلی این تحولات را دریافت کردهاند یا نه. آن زمان روشن خواهد شد که آیا آنان توانستهاند از سطح واکنشهای مقطعی و مخالفت با ترامپ فراتر بروند و چشماندازی بنیادیتر برای آینده سیاسی کشور ارائه کنند.
آنچه تاکنون میخوانم و مشاهده میکنم، چندان امیدوارکننده نیست.
بحثهای فراوانی درباره راهبردهای کوتاهمدت، شیوههای پیروزی در انتخابات و چگونگی مقابله با جمهوریخواهان وجود دارد؛ اما تقریباً هیچ گفتوگوی جدی و عمیقی درباره مسائل بنیادیتر صورت نمیگیرد: اینکه لیبرالها چه تصوری از جامعه مشترک دارند، شهروندی را چگونه تعریف میکنند و چه آیندهای را برای زندگی سیاسی آمریکاییان پیشنهاد میدهند. ازاینرو، دستکم در حال حاضر، نشانه روشنی نمیبینم که نشان دهد لیبرالها واقعاً به ریشههای بحرانی که در کتابم توصیف کرده بودم، توجه کردهاند.
شما خواهان احیای مفهوم شهروندی، خیر عمومی و شکلگیری یک «ما»ی سیاسی مشترک هستید. بااینحال، منتقدان هشدار میدهند که دعوت به وحدت ملی گاه میتواند تفاوتها، بیعدالتیهای تاریخی و مناسبات نابرابر قدرت را پنهان کند. شهروندی مشترک را چگونه باید فهمید تا بتواند همبستگی ایجاد کند، بیآنکه تفاوتها را از میان ببرد، یکدستی فرهنگی را تحمیل کند یا سلطه اکثریت را تقویت نماید؟بله، میان گروههای مختلف جامعه تفاوتهایی وجود دارد؛ اما نمیتوان با تمرکز مداوم بر همین تفاوتها، از شدت آنها کاست یا فاصله میان گروهها را کمتر کرد. سیاست انتخاباتی، سمینار تحصیلات تکمیلی در دانشگاه نیست؛ در عرصه سیاست نمیتوان تنها به تحلیلهای پیچیده و موشکافانه درباره تفاوتهای گروهی پرداخت و انتظار داشت که از دل آن، ائتلافی گسترده و حمایت عمومی شکل بگیرد.
آنچه من درباره شهروندی مشترک میگویم، هیچ ارتباطی با یکدستی فرهنگی یا از میان بردن تنوعهای اجتماعی و فرهنگی ندارد. مسئله اصلی، «جهانشمولی مدنی» است؛ یعنی همه افراد، با وجود تفاوتهای فرهنگی، قومی و اجتماعیشان، در مقام شهروند از جایگاهی مشترک برخوردار باشند و خود را عضو یک جامعه سیاسی واحد بدانند.
ایالات متحده همواره کشوری با تنوع فرهنگی بسیار گسترده باقی خواهد ماند. بنابراین، هدف شهروندی مشترک از بین بردن این تنوع نیست، بلکه فراهم کردن یک چارچوب مدنی و سیاسی مشترک است که همه این تفاوتها بتوانند در درون آن در کنار یکدیگر حضور داشته باشند.

برخی از منتقدان کتاب معتقدند شما در توضیح ضعف لیبرالیسم، بیش از اندازه بر سیاست هویت تأکید کردهاید و در مقابل، به عواملی مانند گسترش نابرابری اقتصادی، افول اتحادیههای کارگری، جهانیشدن، قدرت شرکتهای بزرگ، فرسایش دولت رفاه و دگرگونیهای رسانهای توجه کمتری نشان دادهاید. آیا بحران لیبرالیسم را در درجه نخست بحرانی فرهنگی و فکری میدانید، یا معتقدید این بحران را تنها با درنظر گرفتن ساختارهای اقتصادی و طبقاتی نیز میتوان بهدرستی فهمید؟ رابطه میان این دو بُعد را چگونه تبیین میکنید؟باز هم باید تأکید کنم که موضوع اصلی کتاب من، راهبرد انتخاباتی و آموختن این بود که چگونه درباره همه مسائلی که برای ما اهمیت دارند ــ از جمله همان موضوعاتی که شما برشمردید ــ سخن بگوییم، بیآنکه مردم را از یکدیگر جدا کنیم یا جامعه را به گروههای متقابل و پراکنده تقسیم نماییم.
بحث من این نبود که نابرابری اقتصادی، افول اتحادیهها، قدرت شرکتهای بزرگ یا تضعیف دولت رفاه اهمیت کمتری دارند. مسئله این بود که لیبرالها چگونه میتوانند درباره این مسائل با زبانی سخن بگویند که بخشهای مختلف جامعه را مخاطب قرار دهد و میان آنها احساس همبستگی ایجاد کند.
هرگاه در یک ملت احساس نیرومندی از همبستگی وجود داشته باشد، پرداختن به همه این مسائل بسیار آسانتر میشود؛ زیرا مردم خود را اعضای یک جامعه سیاسی مشترک میبینند و آمادگی بیشتری پیدا میکنند تا درباره مشکلات عمومی، منافع مشترک و راهحلهای جمعی گفتوگو کنند.
شما میان کنشگری جنبشی و کنش سیاسی مؤثر تمایز مهمی قائل میشوید و تأکید دارید که اعتراض اخلاقی، بدون سازماندهی، ائتلافسازی و بهدستآوردن قدرت سیاسی، نمیتواند اصلاحاتی پایدار ایجاد کند. درعینحال، بسیاری از تحولات بزرگ تاریخی با جنبشهایی آغاز شدند که در ابتدا افراطی یا تفرقهافکن تلقی میشدند. از نظر شما، رابطه مناسب میان جنبشهای اجتماعی، احزاب سیاسی، اعتراض عمومی و سیاست انتخاباتی چگونه باید باشد؟پاسخ به این پرسش به موقعیت و دوره تاریخی بستگی دارد. برای مثال، جنبش حقوق مدنی در زمان خود ضروری بود؛ زیرا سیاست مبتنی بر منافع گروهی، مانع از تحقق اصلاحات مهم شده بود. این جنبش در حقیقت فراخوانی خطاب به وجدان عمومی جامعه بود و در آن مقطع تاریخی نقشی بسیار مهم ایفا کرد. درباره جنبش حقوق زنان نیز وضع به همین صورت بود.
اما چالشی که امروز با آن روبهرو هستیم، متفاوت است. یکی از دلایل مهم این تفاوت آن است که اکنون آموختهایم دیوان عالی میتواند بسیاری از پیشرفتها و دستاوردهای بهدستآمده را معکوس کند. در نظام سیاسی ما نیز تنها راه تعیین و انتصاب قضات، پیروزی در انتخابات است.
بنابراین، در نهایت همهچیز به انتخابات بازمیگردد. اعتراضها و جنبشهای اجتماعی ممکن است وجدان عمومی را بیدار کنند و ضرورت اصلاح را به جامعه نشان دهند، اما اگر نتوانند به پیروزی سیاسی و انتخاباتی منتهی شوند، امکان تثبیت و حفاظت از دستاوردهای خود را نخواهند داشت. اگر در انتخابات پیروز نشوید، قدرتی برای کمک به هیچکس نخواهید داشت.
مشروح این مصاحبه را در صفحه 17 سایت روزنامه خراسان بخوانید .