مسعود حمیدی
صندلیها جمع شوند!
در میانه نا ترازی بیرحمِ انرژی و جنگ؛ جایی که چله تابستان بر پهنه زخمخورده این سرزمین نهیب می زند و صدای پرتابههای دشمن در سکوت دشتهای عجین شده با جغرافیای مقاومت گم میشوند تا ایستایی نخلهای سربریده را عیان کند نگاه مردم به صندلی گردان و چای لبدوز کارمندی گره میخورد که گویی در این عصر و این پهنه زیست نمیکند.پنج ماه است که ما درگیرِ یک جنگِ تمامعیار هستیم؛ جنگی که نهفقط در مرزها، که در تمامِ لایههای حیاتِ اجتماعیِ ما جریان دارد اما آنچه در قاب دستگاهها و ادارهها نمایان است یک «ستاد جنگ» نه که تماشاخانه یک آرامش مخرب است.
درحالیکه کشور در خط مقدمِ بقاست، کارمندی را دیدم که در خنکای مطبوعِ اداره، بر صندلیِ گردان و راحتش لمداده، چای مینوشد و با طمأنینهای که به توهین میماند، پاسخِ اضطرارِ من را با یک «سیستم قطع است، شاید درست شود، شاید نه» حواله به آینده میدهد. سری به بانک زدم؛ انگارنهانگار که در شرایطِ اضطراریم؛ مراجعین در صف، از خشم و گرما در حال سراسر تنشاند ، اما کارمندان چنان با فراغبال و کندیِ آزاردهنده مشغول بودند که گویی در امنترین و بیدغدغهترین دورانِ تاریخ زیست میکنند. این شکافِ عمیق میانِ «خونبار بودنِ میدان» و «رخوتِ پشتِ میز»، دغدغه یا بحران اصلیِ ماست و در یککلام بوروکراسیِ کشور هنوز در خوابِ «صلحِ تاریخی» است و درک نکرده که ما در میانه توفانیم.
صراحتاً باید بگوییم ما با «گاردِ اداریِ صلح» به جنگِ «دشمنِ مسلح» رفتهایم. این آرامشِ کاذب، خیانت به «زمان» است؛ عنصری که در روزهای جنگ، از مهمات هم حیاتیتر است. وقتی کارمند پشتِ صندلیِ راحتش لمداده ، نهتنها «هزینه-فرصتِ» کُندیِ کار را درک نمیکند، بلکه عملاً در مسیرِ فروپاشیِ کارآمدی گام برمیدارد.
این صندلیها، امروز به «لنگرگاهِ بیتفاوتی» بدل شدهاند و با ایجاد یک «هاله کاذب از عادی بودن»، مغزِ کارمند را در وضعیتِ «خودکار» حبس کردهاند تا از درکِ بحرانِ موجود، عاجز بماند.
اما پیشنهاد چیست؟
برای خروج از این «رخوتِ ساختاری»، اجرای دکترین «مدیریت ایستاده» است. اینیک «تکانه فیزیکی» برای بیداریِ ذهن است. در مدیریت بحران، ما باید با «معماری محیطی» رفتار را تغییر دهیم. مغز کارمند در این شرایط از رخوت خارج میشود؛ این ایستادن یا نشستن روی چهارپایه بهجای صندلی راحتی، یک «محرکِ محیطی» است که او را وادار میکند پروندهها را بهجای روزها، در دقایق تعیین تکلیف کند تا هرچه زودتر از این وضعیتِ ناخوشایندِ فیزیکی خارج شود. درواقع، باید «ناراحتی فیزیکی» را جایگزین «راحتی روانی» کرد تا سرعتِ عمل، از دلِ اضطرار بیرون کشیده شود.
البته این ایده، بدون «پیوستِ مدیریتیِ قاطع» عقیم میماند. مدیران باید بپذیرند که اینجا «ستاد عملیات جنگی» است، نه اداره کلاسیک. باید شاخصهای عملکرد تغییر کند؛ بهجای پرسشِ «چرا کار نکردی؟» باید بپرسیم «چرا خروجی این پرونده در زمانِ جنگ، بیش از ۵ دقیقه زمان برد؟»
ما نمیتوانیم درحالیکه دشمن برای فروپاشیِ کشور نقشه میکشد، همچنان در بوروکراسیِ «پشتمیزنشینی» دفن شویم. صندلیهای فعلی،برخی از کارمندان را به «لم دادن» و «بیخیالی» دعوت میکنند؛ درحالیکه شرایط جنگی، نیاز به «ایستادن» و «دویدن» دارد. وقت آن رسیده که با جمعکردن این صندلیها، گاردِ اداریِ کشور را به گاردِ جنگی تغییر دهیم. مدیرِ جهادی، کسی است که برای گرهگشایی از کار مردم، «ایستاده» میجنگد. اگر قرار است در جنگِ روایتها و کارآمدی پیروز شویم، باید اولازهمه، پشتِ این میزهایِ پر از رخوت را خالی کنیم.