printlogo


اقبال کتاب ها
فائزه مهاجر  |  روزنامه‌نگار


در هیاهوی دنیای مدرن و گذر پرشتاب زمان، هنوز هم می‌توان در گوشه و کنار شهر، نشانه‌هایی از اصالت، عشق و دانایی یافت؛ مثل کتاب‌فروشی قدیمی در چهارراه دکترا که سال‌ها پیوند میان مردم شهر و مفاهیم را مستحکم نگه داشته و صاحبش سال هاست در طبقه منفی 2 مجتمع قدیمی زیست‌خاور مکانی فرهنگی برای امانت کتاب، معاشرت، هنر و ... ایجاد کرده‌ است، پیرمردی مهربان و خودش ذوق به نام استاد محمد اقبال که زلال، خردمند و شیفته‌ کتاب است؛ او ۶۴ سال از عمر خود را وقف ترویج دانایی کرده است. او حالا در محفلی کوچک اما پر از صفا، پذیرای مشتاقان فرهنگ و البته کتاب است. جایی که در آن، کتاب‌ها امانت داده می‌شوند تا چراغ معرفت روشن بماند. یک عصر گرم تابستانی مهمانش بودیم مشروح گفت‌وگوی ما را با این چهره ماندگار فرهنگی مشهد با این توضیح بخوانید که به زودی بخش‌های دیگر و شنیدنی این گفت‌وگو در بسترهای مجازی زندگی سلام منتشر خواهد شد.  


برترین نعمت پروردگار به انسان کتاب است
به عنوان اولین پرسش، از استاد اقبال پرسیدم این پیوند ناگسستنی او با کتاب و نقطه آغاز این مسیر ۶۴ ساله از کجا آغاز شد؟ او با لبخند همیشگی سخن خود را این‌طور آغاز کرد: « از نگاه من، کتاب برترین نعمتی است که پروردگار به انسان ارزانی داشته است. من همواره در آغاز سخنانم از تعبیر «به نام خداوند بخشنده مهربان، فرستنده کتاب» استفاده می‌کنم. یادم می‌آید چند وقت پیش یکی از دوستانم از کشور فرانسه تماس گرفت و گفت: «حاج‌آقا، این تعبیر فرستنده کتاب بسیار زیبا و بدیع بود.» برای او توضیح دادم که خداوند با فرستادن کتب وحیانی به‌ویژه قرآن کریم، مسیر هدایت را به انسان نشان داده است. اگر بخواهم به نقطه آغازین این مسیر در زندگی خودم اشاره کنم، باید به دوران کودکی و رفتار پدر و مادر بزرگوارم بازگردم. ارزشمندترین یادگاری که از پدرم در ذهن دارم، این است که در دوران جوانی می‌دیدم ایشان همواره کتاب‌های ارزشمند و قرآن را پیش از مطالعه می‌بوسیدند. مادرم هم همین ارادت و دلبستگی را به کتاب‌های دعا داشتند. مشاهده این تکریم و احترام به کتاب، نشان می‌داد آن بزرگواران بسیار به کتاب دلبسته‌اند و باعث شد که عشق به کتاب در جان من بنشیند و روز به روز افزونی بگیرد و این علاقه تا جایی پیش رفت که شغل کتاب‌فروشی مرا به سوی خود جذب کرد.»


تنبیه معلم مدرسه، مسیر زندگی‌ام را تغییر داد
در ادامه از او خواستم درباره تجربه‌ای که مسیر زندگی او را تغییر داد، برایم بگوید: «حدود ۴۵ یا ۴۶ سال پیش بود که به مشهد آمدم، اما پیش از آن در تهران کتاب می‌فروختم. واقعیت این است که من در دوران دبیرستان، دانش‌آموز کنجکاو و پرجنب‌وجوشی بودم و مدام با معلمان به بحث و تبادل‌نظر می‌پرداختم. همین پرسش و پاسخ‌های فراوان گاهی باعث می‌شد معلم‌ها مرا تنبیه کنند. یادم می‌آید در اواخر سال دوم دبیرستان، معلم محترمی داشتیم به نام آقای پیرولی که خداوند روحشان را شاد کند. در جریان یک گفت‌وگو در کلاس، ایشان نام مرا صدا زدند و گفتند: «اقبال...» من با شوخ‌طبعی گفتم: «آقا بقیه‌اش را نگویید، خودم حفظ هستم؛ دو پا بالا و یک دست روی زمین!» کلاس از خنده منفجر شد و حتی خود معلم هم خنده‌اش گرفت. با این حال، آن روز مرا از کلاس بیرون کردند و همان اتفاق باعث شد که دیگر به مدرسه بازنگردم و مسیر زندگی‌ام تغییر کند.
در همان زمان، در سنین ۱۵ یا ۱۶ سالگی، به خیابان ولی‌عصر رفتم، بساط کتاب روی زمین پهن کردم و مشغول به کار شدم. هم‌زمان در یک شرکتی کار می‌کردم و درآمدی کسب می‌کردم. خداوند به آن روزی برکت داد، ازدواج کردم، صاحب فرزند شدم و در نهایت به شهر خودمان مشهد بازگشتم و کتاب‌فروشی «فلسطین» را در چهارراه دکترا تاسیس کردم. سال‌ها آن‌جا بودم تا در نهایت خسته شدم و مدتی است به این‌جا (طبقه منفی 2 زیست‌خاور) آمدم. کتاب به مردم امانت می‌دهم، می‌خوانند و برمی‌گردانند.»


دوست داشتن را دوست بدار تا دوست‌داشتنی شوی
مشتاق بودم نظر آقای اقبال را درباره راز ماندگاری، محبوبیت و این احساس جمعی مثبتی که مردم مشهد نسبت به او دارند بدانم. از استاد پرسیدم با وجود این‌که کتاب‌فروشی کم نداریم چرا مردم به محفل شما دلبستگی دیگری دارند؟ انگار که شما یک خاطره جمعی مشترک برای مردم مشهد ساخته‌اید. با همان لبخند دلنشین پاسخ داد: «راز این موضوع در یک جمله خلاصه می‌شود که آن را با خط خوش در همین محل نصب کرده‌ام: «دوست داشتن را دوست داشته باش تا دوست‌داشتنی باشی.» داستان شکل‌گیری این جمله به سال‌ها پیش بازمی‌گردد. در سفری که به خارج از کشور داشتم، در نشستی هر کس باید جمله‌ای نغز می‌گفت. دختری مکزیکی از من خواست سخنی بگویم. من که انگلیسی نمی‌دانستم، به زبان فارسی این جمله را بداهه گفتم و دختر دیگری که پاکستانی بود آن را ترجمه کرد. آن دختر مکزیکی چنان شیفته این کلام شد که آن را به سه زبان لاتین، انگلیسی و فارسی روی ۵۰۰ برگه A4 رنگارنگ چاپ و منتشر کرد. این برگه در بسیاری از شهرهای کالیفرنیا، سان‌دیه‌گو، نیویورک و لاس‌وگاس پخش شد. پاسخ من به سوال شما همین است. بازتاب مهربانی، مهربانی است و پاسخ تندخویی و خشم هم بدخُلقی است. مردم مشهد اگر به من محبت دارند، به خاطر همان عشقی است که به آن‌ها ابراز شده است. این‌جا مادیات ملاک نیست؛ روی میز من دستگاه کارت‌خوانی نمی‌بینید. به قول ما مشهدی‌ها: «ما پول نمخیم، خدا ر شکر ما پول دارِم؛ هر وقت یک قرون بخِیم، سه قرون تو جیبما ورجه ورجه مکنه!» برکت زندگی من از کیسه پرفتوت همین مردم شریف مشهد تأمین شده است.»

محبوب‌ترین شاعر من خواجه حافظ شیرازی است
بحث شعر و ادب فارسی که به میان آمد، مشتاق شدم از استاد درباره شاعران محبوب و الهام‌بخشش بپرسم. آقای اقبال پاسخ داد: «من به تمامی شاعران کهن دلبستگی دارم و در رأس آن‌ها، حضرت خواجه حافظ شیرازی و عظمت چشمگیر حضرت فردوسی قرار دارند. در میان شاعران معاصر هم به اشعار مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، استاد شهریار و به‌ویژه فریدون مشیری علاقه وافری دارم. مرحوم مشیری در دو بیت، حق مطلب را درباره کتاب ادا کرده است، آن جا که می‌فرماید: «ای باغ پر سخاوت اندیشه‌های ناب / پنهان به برگ‌برگ تو اعجاز آفتاب. جان من و تو یک‌نفس از هم جدا مباد / ای خوبِ جاودانه، ای دوست، ای کتاب» همچنین فردوسی بزرگ در زمینه دین‌داری و خردورزی می‌فرماید: « به گفتار پیغمبرت راه جوی / دلت از تیرگی‌ها بدین سان بشوی». این ابیات نشان می‌دهند که راه رستگاری از مسیر دانش و گوش سپردن به پیامبر درونی (عقل و فطرت) می‌گذرد.


جایی فراتر از یک کتاب‌فروشی سنتی
حین مصاحبه دوستان استاد در حال آمد و رفت بودند؛ یکی کتابی می‌خواند؛ یکی ساز می‌نواخت، خانم شمیم که استاد او را دخترش خطاب می‌کرد هم با انرژی زیادی از جمع پذیرایی می‌کرد. در ادامه از استاد خواستم بیشتر درباره این محفل بگوید، پاسخ داد: «بعد از سال‌ها فعالیت در چهارراه دکترا، وقتی احساس کردم به دلیل کهولت سن ممکن است آن شادابی اولیه در برخورد با مشتری را نداشته باشم، تصمیم گرفتم کار را تغییر دهم. حالا حدود ۱۶ یا ۱۷ سال است که در این مکان نشسته‌ام و کار اصلی و مورد علاقه‌ام را ‌که کتاب بدهم و «کتاب‌رسان» باشم،انجام می‌دهم. بعضی از کتاب‌های این مجموعه هم بسیار قدیمی و خاص هستند. عصرها جوانان و اهالی فرهنگ می‌آیند، می‌نشینند، گپ می‌زنند، راجع به کتاب‌هایی که خوانده‌ایم گفت وگو می‌کنیم و گاهی هم موسیقی سنتی اجرا می‌شود، یکی تار می‌زند، دیگری تنبک و آن یکی آواز می‌خواند. حتی برخی از کسبه پاساژ که شاید اهل مطالعه مستمر نباشند، می‌آیند تا دقایقی خستگی در کنند و روحیه بگیرند.»
شمیم نادری هم صحبت آقای اقبال را این‌طور تکمیل کرد: «استاد کتاب‌ها را برای فروش نمی‌گذارند، چون بعضی از کتاب‌ها بسیار نفیس و نایاب هستند. مراجعان می‌توانند آثار را به صورت امانی ببرند. آن‌ها مبلغی را به عنوان ودیعه یا کارت ملی می‌گذارند و پس از مطالعه آن را بازمی‌گردانند. اگر کسی شیفته کتابی شد و خواست آن را نگه دارد، آن ودیعه به عنوان هزینه کتاب تلقی می‌شود، بابت کرایه هم هر مقداری خواستند پرداخت می‌کنند».


خانه‌ای پر از مهر در نیویورک
دوست داشتم از استاد اقبال درباره خاطرات سفرهای متعددش  بپرسم و از تأثیر فرهنگ ما در میان غربیان، استاد با اشتیاق برایم توضیح داد: «در سفرهایی که داشتم تجربیات شگرفی به دست آوردم. یادم می‌آید در نیویورک به منزل آقایی رفتم که مسلمان بود و همسرش مسیحی. آن‌ها خانه‌ای بهشتی داشتند؛ پر از مهر، صمیمیت و صفا. رفتار فرزندان این خانواده بی‌نظیر بود؛ شب‌ها موقع خواب دست مادر و پدر را می‌بوسیدند. در آن خانه، بیتی از جناب سعدی را برای صاحب‌خانه خواندم: «سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی / آن‌چنان کز گل و گلگونه کند روی نگار». وقتی معنای تصویرگری خداوند در ارحام را برایش شرح دادم، چنان شیفته شد که تمام خانه‌اش را پر از سیب کرد و روز بعد هم رفت و کلیات سعدی را به زبان انگلیسی خرید.»


خواندنی‌ترین کتاب
 وجود خود انسان است

در ادامه بحث به استاد گفتم این روزها که کتاب‌های انگیزشیِ سطحی بازار را پر کرده‌اند و رمان‌های کلاسیک پر از حکمت کمتر خوانده می‌شوند اگر بخواهید به عنوان کسی که کتاب‌ها را زندگی کرده، کتابی برای درک رنج‌ها و رفع اضطراب‌ها معرفی کنید، چه پیشنهادی دارید؟ استاد پاسخ داد: «رمان ماندگار و بی‌نظیر «بینوایان» اثر ویکتور هوگو با ترجمه مرحوم مستعان، از کتاب‌های محبوب زندگی من است؛ همچنین «پیرمرد و دریا» اثر ارنست همینگوی. اما فراتر از همه کتاب‌های مکتوب، کتابی که خواندن آن بر هر انسانی واجب و ضروری است، «کتاب وجود خود انسان» است؛ یعنی همان خودشناسی. همه ما این کتاب را همراه خود داریم. باید خود را بخوانیم و ارزیابی کنیم. تابلوی این بیت شعر را در همین مکان می‌بینید که نصب شده: «تو نیک و بد خود هم از خود بپرس / چرا باید از دیگری محتسب؟» پس از خودشناسی، نوبت به هستی‌شناسی می‌رسد، این‌که از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم؟ مرگ پایان زندگی نیست. به قول سهراب سپهری: «مرگ پایان کبوتر نیست.» زندگی با مرگ آغاز می‌شود و زندگی حقیقی، پرواز از این قفس به سوی ملکوت است.»

​​​​​​​
مسافرانی در کاروانسرای دو در
از استاد خواستم به عنوان سخن پایانی، برای جوانی که امروز در جست وجوی حقیقت و آرامش است، توصیه‌ای داشته باشد. استاد با بغضی که در گلو داشت سخنش را این‌گونه به پایان رساند: «من همواره توصیه می‌کنم که به قرآن کریم رجوع کنیم. آیه ۳۰ سوره روم می‌فرماید: «فاقم وجهک للدين حنيفا فطرت ا... التی فطر الناس عليها... ذلک الدين القيم ولكن اكثر النَّاس لا يعلمون». این آیه دین قیم و پایدار را بر اساس فطرت پاک انسانی معرفی می‌کند. همچنین در آغاز کتاب در سوره بقره می‌فرماید: «ذلک الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين * الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلاة». یعنی در این سخن شک راه ندارد. در ادامه نشانه‌های متقین را می‌گوید که ایمان به غیب دارند. غیب یعنی بدانیم گذشته ما، روزی ما، فردای ما و مرگ ما همگی در غیب است و ما مسافرانی در این کاروانسرای دو در هستیم، نه مقیمان. باید آماده باشیم. همچنین تأکید شده است «یقیمون الصلاه» و نه «یقرئون»؛ یعنی نماز را برپا داریم نه این‌که بخوانیم و مفاهیم عظیمی چون «ا... اکبر» و «الحمدلله» را در زندگی و رفتار خود پیاده کنیم. گاه در همین محفل کوچکی که داریم، با یک جمله زندگی فردی دگرگون می‌شود و مسیرش به سوی الهیات و معنویت تغییر می‌کند.»