در جهانی که آزادی بیش از هر زمان دیگری به زبان انتخاب فردی، مصرف، سبک زندگی و حقِ مداخلهناپذیری تعریف میشود، اکسل هونت از «فقر آزادی» سخن میگوید؛ فقری نه فقط در سطح امکانات سیاسی و حقوقی، بلکه در سطح فهم ما از خودِ آزادی. او معتقد است انسان مدرن، بهویژه در جوامع سرمایهداری، ممکن است از آزادیهای فردی بیشتری برخوردار شده باشد، اما همزمان توانایی فهم آزادی بهمثابه تجربهای اجتماعی، رابطهای و نهادی را از دست داده است. از نظر هونت، آزادی فقط این نیست که دیگران در کار ما دخالت نکنند؛ آزادی زمانی به معنای کامل خود نزدیک میشود که انسان در روابطی مبتنی بر احترام، اعتماد، همکاری و بهرسمیتشناسی متقابل زندگی کند؛ یعنی در روابطی که در آن انسان دیده شود، کرامتش پذیرفته شود و حضور و خواستههایش از سوی دیگران جدی گرفته شود.اکسل هونت، فیلسوف برجسته آلمانی، از مهمترین چهرههای معاصر نظریه انتقادی و از وارثان فکری مکتب فرانکفورت است؛ سنتی که نامهایی چون هورکهایمر، آدورنو و هابرماس با آن پیوند خوردهاند. او استاد فلسفه در دانشگاه کلمبیا با عنوان «استاد علوم انسانی جک سی. واینستین» است و سالها نیز مدیریت مؤسسه پژوهشهای اجتماعی دانشگاه گوته فرانکفورت را بر عهده داشته؛ همان نهادی که خاستگاه تاریخی مکتب فرانکفورت به شمار میآید. جایگاه هونت در فلسفه اجتماعی معاصر بیش از همه با نظریه «بهرسمیتشناسی» شناخته میشود؛ نظریهای که میکوشد نشان دهد بسیاری از منازعات اجتماعی، از مبارزات طبقاتی و اقتصادی گرفته تا مطالبات فرهنگی و هویتی، در نهایت با مسئله احترام، منزلت و دیدهشدن عادلانه انسانها گره خوردهاند.
در این گفتوگو، محور بحث کتاب مهم او، «فقر آزادی ما» است؛ کتابی که در آن هونت با بازخوانی هگل، مارکس و سنت نظریه انتقادی میکوشد مفهوم آزادی را از تنگنای فردگرایی لیبرال بیرون بیاورد و بار دیگر به نسبت آن با نهادهای اجتماعی، عدالت، کار، بازار، خانواده، دموکراسی و اعتماد عمومی بیندیشد. این گفتوگو فقط گفتوگویی درباره یک مفهوم فلسفی نیست؛ تلاشی است برای فهم یکی از بنیادیترین بحرانهای انسان امروز: این که چرا در زمانهای که همه از آزادی سخن میگویند، بسیاری از انسانها همچنان احساس ناآزادی، اضطراب، بیقدرتی و بیپناهی میکنند.

پروفسور هونت، عنوان کتاب شما بسیار تأملبرانگیز است: فقر آزادی ما . معمولاً تصور میشود مسئله جهان مدرن «کمبود آزادی» است، اما به نظر میرسد شما از فقرِ فهم ما از آزادی سخن میگویید. دقیقاً منظورتان از این تعبیر چیست؟ آیا ما از یکسو آزادتر شدهایم، اما از سوی دیگر آزادی را به شکلی فقیرانهتر و محدودتر فهمیدهایم؟
یکی از راههای فهم این معما آن است که به ایده مشهور گئورگ زیمل در کتاب *فلسفه پول* رجوع کنیم. زیمل در آن جا میگوید ما در جریان گسترش بازار، از نظر «آزادیهای منفی» پیشرفت کردیم و آزادیهای منفیِ ما افزایش یافت؛ اما بهای این افزایش، از دست رفتن «آزادیهای مثبت» ما بود.
البته این دقیقاً همان شیوهای نیست که من این تاریخِ معماگونه را توضیح میدهم، اما میتواند تصویری اولیه از آن به دست دهد: در مسیر پیروزمندانه لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی در جهان غربِ سرمایهداری، دامنه آزادیهای منفی ما ــ یعنی آزادیهایی که بهطور کاملاً فردگرایانه فهمیده میشوند ــ بهشدت گسترش پیدا کرد؛ اما این گسترش همزمان به قیمت تخریب آن حوزهها و قلمروهای اجتماعی تمام شد که آزادی در آنها فقط از طریق همکاری و ارتباط با دیگران تحقق مییابد.
نتیجه این روند آن است که ما بهتدریج عادت کردهایم آزادی را فقط در همین معنای منفی ببینیم؛ یعنی آزادی را به معنای رها بودن از دخالتها و مزاحمتهای خودسرانه دیگران بفهمیم. در چنین نگاهی، این حقیقت از چشم ما پنهان میماند که آزادیِ حقیقی یعنی تواناییِ عمل کردنِ مشترک با دیگران، آن هم به شیوهای آزادانه، بیاجبار و بدون قید و فشار بیرونی.
در فرهنگ سیاسی امروز، آزادی اغلب اینگونه فهمیده میشود: «در کار من دخالت نکن»، «این انتخاب شخصی من است» یا «من حق دارم هر طور که میخواهم زندگی کنم.» از نظر شما، چرا این فهم فردگرایانه از آزادی برای زندگی انسانی کافی نیست؟
پاسخ ساده است؛ زیرا ما همه هستی خود، خودآیینی فردی و سعادت و بهروزیمان را مدیون شرایطی میانذهنی و بینالاذهانی هستیم؛ یعنی مدیون این هستیم که از سوی دیگران دوست داشته شویم، مورد احترام قرار بگیریم و ارزشمند شمرده شویم.
به محض آن که خودمان را افرادی تنها و منزوی تصور کنیم؛ افرادی که آزادیشان فقط در مستقل بودن از دیگران معنا دارد، همزمان شروع میکنیم به بازشکل دادن روابط بینالاذهانی خود در مسیری که آن روابط را به میدانهایی اجتماعی برای رقابت شخصی و بهرهبرداری از دیگران تبدیل میکند. با این کار، ما همان شبکههای روابط بینالاذهانی را تضعیف میکنیم که آزادی و بهروزی ما به آنها وابسته است.
یکی از ایدههای محوری شما «آزادی اجتماعی» است؛ این ایده که آزادی نه در انزوا، بلکه در نسبت با دیگران و در درون نهادهای اجتماعی امکانپذیر میشود. آیا میتوان گفت انسان فقط زمانی واقعاً آزاد است که دیگران نیز امکان آزادی داشته باشند؟
این یکی از راههای بیان مفهوم آزادی اجتماعی است. با این حال، این صورتبندی دقیقاً مشخص نمیکند که آزادی من چگونه به آزادی دیگران وابسته است. آزاد بودنِ حقیقی مستلزم آن است که طرفِ تعامل من از نیتها و مقاصد من حمایت کند و مانع تحقق آنها نشود. فقط وقتی آگاه باشم که دیگران میخواهند من همان کاری را انجام دهم که قصد انجامش را دارم، در جهان اجتماعی احساس «در خانه بودن» میکنم؛ همانگونه که هگل تعبیر میکرد.
البته آنچه من میخواهم یا قصد انجامش را دارم، به محیط یا چارچوب نهادیای بستگی دارد که در آن عمل میکنم. در زندگی صمیمی و شخصیام، میخواهم نیازها و خواستههایم را محقق کنم؛ در زندگی مدنیام، میخواهم فردی باشم برخوردار از حق مشارکت در تصمیمگیری و دارای اقتدار قانونی و در زندگی کاریام، احتمالاً میخواهم کارم را بهدرستی و شایستگی انجام دهم.
آزادی اجتماعی در این حوزههای مختلف زمانی تحقق مییابد که بتوانم با دیگرانی تعامل داشته باشم که از این هدفهای مشخص حمایت میکنند و از همین رو، برای تحقق آنها با من همکاری میکنند. اما این امر فقط در شرطِ رابطهای متقابل ممکن است. من نیز باید از تحقق خواستههای دیگران در حوزههایی که با هم در آنها سهیم هستیم، حمایت کنم.
بسیاری از مردم در جوامع سرمایهداری احساس میکنند آزادند، اما در عمل گرفتار شکلهای پنهانی از اجبارند: فشار کار، بدهی، رقابت، مصرف، الگوریتمها و اضطراب دائمی. آیا این وضعیت نوع تازهای از «ناآزادی در دل آزادی» است؟
این نگرانی که با وجود آزادیهای فردیای که ممکن است انسان در کشورهای سرمایهداری از آنها برخوردار باشد، وابستگی به فشارها و اجبارهای نانوشته در حال افزایش است، قطعاً در میان بسیاری از مردم رو به گسترش است. توصیف این اضطرابهای پنهان دشوار است: هرچند شما آزادید آنگونه که میخواهید زندگی کنید، اما بهرهمندی از این آزادی تا حدی تضعیف میشود؛ زیرا ارزش واقعی و محتواییِ این آزادی بهتدریج از نظر دور میماند، آن هم وقتی زندگی خود را صرف کار کردن و مصرف کردن میکنید و در همان حال، از مطالبات محیط کار و تبلیغات پیروی میکنید. به نظر من، گئورگ زیمل در همان کتابی که پیشتر به آن اشاره کردم، یعنی «فلسفه پول»، تاکنون بهترین توضیح را درباره این پدیده ارائه کرده است.
در عصر شبکههای اجتماعی، به نظر میرسد انسانها بیش از هر زمان دیگری فرصت بیان خود را دارند؛ اما همزمان در معرض داوری، مقایسه، تحقیر، طرد و اعتیاد به دیدهشدن قرار گرفتهاند. نظریه بهرسمیتشناسی شما چگونه میتواند به فهم این وضعیت تازه کمک کند؟
بهطور خلاصه، اگر مردم میخواهند خود را در شبکههای اجتماعی بیان کنند، این امر میتواند نشانهای از یک آسیبشناسی در مبارزه برای بهرسمیتشناسی باشد. به دلیل فرایندهای فزاینده فردیشدن، احتمالاً شکلهای مستقیمترِ دیدهشدن، شنیدهشدن و ارزشمند شمردهشدن در حال از میان رفتناند. در نتیجه، افراد هرچه بیشتر به یک افکار عمومی ناشناس در اینترنت روی میآورند تا از طریق عرضه و نمایش خود، آن بهرسمیتشناسیِ بسیار مطلوب و مورد انتظار را به دست آورند. بهایی که برای این خودنمایی و عرضه خویشتن پرداخت میشود، قرار گرفتن در برابر مخاطبانی است که میتوانند ناعادلانه، کینهتوز و پرخاشگر باشند.
در کتاب شما، آزادی صرفاً یک حق قانونی نیست، بلکه تجربهای اجتماعی و نهادی است. اگر بخواهیم این ایده را برای یک جوان توضیح دهیم، آیا میتوانیم بگوییم آزادی فقط انتخاب شغل، سبک زندگی یا باور نیست، بلکه کیفیتِ روابطی است که به انسان امکان شکوفایی میدهند؟ آیا این صورتبندی را دقیق میدانید؟
کاملاً! من حتی یک گام فراتر میروم و میگویم آزادی در معنای کامل خود فقط زمانی میتواند تحقق یابد که انسان در روابطی مبتنی بر بهرسمیتشناسیِ متقابل جای بگیرد؛ روابطی که در آن فرد بتواند این تجربه را داشته باشد که بهخاطر آنچه هست، خواسته میشود، به او نیاز هست و ارزشمند شمرده میشود.
یک پرسش چالشبرانگیز این است: آیا آزادی اجتماعی بدون نوعی افق اخلاقیِ مشترک ممکن است؟ اگر جامعهای درباره خیر عمومی، عدالت، خانواده، کار، دین یا حقیقت، هیچ افق مشترکی نداشته باشد، آزادی به چه چیزی تبدیل میشود؟
نه، ممکن نیست؛ اما این افق اخلاقی باید نسبتاً نازک و حداقلی باشد و تا حد امکان، بیانگر توافقِ همپوشانِ همه شهروندان با جهانبینیهای شخصی و باورهای فرهنگیِ متفاوتشان باشد. این افق اخلاقی باید بیانگر این باور مشترک باشد که ما آزادی خود را مدیون نوعی کنشِ پیوسته و مشترک با یکدیگر هستیم؛ مدیون آن هستیم که در رنجها، نیازها و اضطرابهای روزمره، از یکدیگر حمایت کنیم.
متن کامل مصاحبه در صفحه 17 نسخه دیجیتال روی سایت خراسان قابل مشاهده است.