printlogo


درمانگر هم به‌هم می‌ریزد
زهرا متقی شکیب | روان شناس بالینی

ما معمولاً درمانگر را انسانی آرام، مسلط و نسبتاً نفوذناپذیر تصور می‌کنیم؛ کسی که روبه‌روی آدم آشفته می‌نشیند، رنج او را می‌شنود و قرار است در میانه بحران، ثبات داشته باشد. اما اگر خود درمانگر سوگوار، خسته، مضطرب یا درگیر بحران‌های زندگی خودش باشد چه؟ سینما و تلویزیون در سال‌های اخیر بیشتر به سراغ همین پرسش رفته‌اند: کسی که شغلش مراقبت از روان دیگران است، با روان خودش چه می‌کند؟ در ادامه به بررسی چند فیلم و سریال مرتبط با این موضوع می‌پردازم: 


 درمانگر ماشین بی‌احساس نیست
در روان‌درمانی، مفهوم «انتقال متقابل» به واکنش‌های هیجانی و شناختی درمانگر در رابطه با مراجع اشاره دارد. درمانگر یک ماشین بی‌احساس نیست؛ او با گذشته، حساسیت‌ها، تجربه‌ها و آسیب‌پذیری‌های خودش وارد اتاق درمان می‌شود. مهم اما این نیست که هیچ احساسی نداشته باشد؛ مهم این است که بتواند احساسات خود را بشناسد و اجازه ندهد آن ها رابطه درمانی را هدایت کنند. خودآگاهی، سوپرویژن و در صورت نیاز درمان شخصی، بخشی از همین مسئولیت حرفه‌ای‌اند.
درمانگری که نمی‌تواند بی‌تاثیر بماند
در «سوپرانو»، دکتر جنیفر ملفی با تونی سوپرانو روبه‌روست؛ مردی که همزمان یک بیمار مضطرب، پدر و شوهر، رئیس مافیا و انسانی گرفتار خشونت است. رابطه این دو نشان می‌دهد که درمانگر نمی‌تواند کاملاً از تأثیر مراجع بر خودش جدا باشد. ملفی باید همزمان با ترس، کنجکاوی، همدلی و پیچیدگی اخلاقی این رابطه مواجه شود و مرز حرفه‌ای خود را حفظ کند.
وقتی سوگ وارد اتاق درمان می‌شود
در سریال «روان‌درمانی» (شرینکینگ)، این بار خود درمانگر در مرکز بحران است. جیمی پس از مرگ همسرش در سوگ فرو رفته، اما همچنان به درمان دیگران ادامه می‌دهد. مشکل از جایی آغاز می‌شود که درد شخصی او وارد کارش می‌شود و مرزهای حرفه‌ای را کنار می‌زند. او گاهی به جای کمک به مراجع، می‌خواهد زندگی او را تغییر دهد. سریال به شکلی طنزآمیز اما جدی نشان می‌دهد که رنج کشیدن لزوماً درمانگر را بهتر نمی‌کند؛ این رنجِ پردازش‌شده است که می‌تواند به همدلی و پختگی تبدیل شود.
همدلی تا کجا؟
در فیلم «زندگی خصوصی»، محصول 2025 جودی فاستر نقش یک روانکاو را بازی می‌کند که پس از مرگ یکی از بیمارانش، درگیر ماجرایی شخصی می‌شود. این جا مسئله، مرز میان همدلی و مداخله است: چه زمانی مراقبت از مراجع، از مرز حرفه‌ای عبور می‌کند؟
رنج دیگری و کابوس ما
در فیلم «لبخند»، دکتر رز کاتر، روان‌پزشک، پس از مشاهده مرگ یکی از بیمارانش با تجربه‌هایی هولناک مواجه می‌شود. فیلم، البته، تصویری واقع‌گرایانه از روان‌درمانی نیست؛ اما به‌صورت استعاری نشان می‌دهد که مواجهه مداوم با رنج دیگران می‌تواند پرسش‌هایی درباره مرز میان «رنج دیگری» و «جهان درونی خودمان» ایجاد کند. فیلم «اتاق‌های پشتی» هم، همین ایده را به شکلی کابوس‌وار پیش می‌برد: درمانگر برای پیدا کردن مراجعش وارد جهان ناشناخته او می‌شود؛ گویی این بار به جای این که مراجع وارد جهان درمانگر شود، درمانگر باید وارد هزارتوی روان مراجع شود.
شاید به همین دلیل است که درمانگر در سال‌های اخیر بیش از گذشته در فیلم‌های روان‌شناختی و حتی آثار ترسناک ظاهر می‌شود. وحشت زبان استعاری قدرتمندی برای تجربه‌هایی است که توضیح مستقیم شان دشوار است: راهروی بی‌پایان می‌تواند خستگی پایان‌ناپذیر باشد، هیولایی که بازمی‌گردد می‌تواند تصویری از فکری باشد که رهایمان نمی‌کند و بدنی که دیگر تحت کنترل نیست، می‌تواند استعاره‌ای از هیجانی باشد که نمی‌توانیم تنظیمش کنیم.
درمانگر خوب، درمانگر بد
البته نباید از این روایت‌ها نتیجه گرفت که درمانگر خوب کسی است که خودش هیچ مسئله‌ای ندارد. چنین انسانی اساساً وجود ندارد. درمانگر می‌تواند سوگوار، خسته، مضطرب یا حتی نیازمند درمان باشد. تفاوت در این است که آیا می‌تواند مسئولیت وضعیت خودش را بپذیرد یا نه. درمانگر خوب کسی نیست که هرگز نمی‌لرزد؛ کسی است که وقتی می‌فهمد خودش لرزیده، مکث می‌کند، آن را می‌بیند، در صورت نیاز کمک می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد زخم‌های شخصی‌اش زندگی مراجع را مدیریت کنند. شاید مهم‌ترین تغییر تصویر درمانگر در سینمای امروز همین باشد: درمانگر دیگر «ماشین درمان» نیست. او انسانی است که روبه‌روی انسانی دیگر می‌نشیند؛ یکی برای کمک آمده و دیگری برای کمک گرفتن. هیچ‌کس از انسان بودن معاف نیست؛ حتی کسی که شغلش کمک به انسان‌هاست.