printlogo


موقعیتی معلق کنار صندلی شماره هفت
جواد گنجعلی

​​​​​​​

«چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون/دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون»
مجموعه شعر سپید «صندلی شماره هفت» سروده سهیلا دیزگلی است نام این کتاب در همان ابتدای کار خواننده را در موقعیتی معلق قرار می‌دهد صندلی شماره هفت کجاست؟ اتوبوس، دادگاه یا جایی که شاعر خود را به آن تبعید کرده است. ابهامی که اتفاقاً یکی از امتیازهای کتاب محسوب می‌شود؛ چراکه این نام یک «موقعیت» می‌سازد.موقعیتی که خواننده را در مواجهه با خویش پرسشگرانه به خوانش متن دعوت می‌کند.نامی که به مخاطب وعده یک مجموعه‌ آرام و تزئینی را نمی‌دهد.گویی قرار است وارد فضایی شویم که در آن شاعر، نه برای اعتراف، بلکه برای محاکمه خود و جهان ایستاده است.در شعرهای سهیلا دیزگلی «شاعر» یک نوع من متغیر وجود دارد. پوست می‌اندازد، زخمی می‌شود، به زخم تبدیل می‌شود و حتی از بدن خود بیرون می‌زند.
«من کبودی زیر چشمت هستم/حدقه بیرون زده از جمجمه‌ات/آبروی رفته‌ام من/گرگ و میش دم غروب/صبح سرد زمستان پارسالم/از من نخواه آرام باشم/من دندان خرسم»
واژه من، در شعرهای دیزگلی بیش از آنکه یک من انسانی باشد یک صحنه رویارویی با نقاب‌های خویش و تعارضات جهان پیرامون است. شاعر گاه علیه خودش شورش می‌کند و گاه علیه جامعه‌ای که در آن زیست می‌کند و زبان گاهی از اختیار سوژه خارج می‌شود و همراه مفهوم به برزخ شاعرانه قدم می‌گذارد.
«من» در این کتاب به جای آنکه مرکز شعر باشد، مرکز بحران است
شاعر در برخی شعرها  به تفسیر جهان نمی‌پردازد، بلکه به سراغ تاریک ترین بخش‌ روان می‌رود و زخم جهان را می‌گشاید.خشم فرو خورده در «صندلی شماره هفت» صرفا دستمایه شعر نیست، عمیق است طوری که گویی دیزگلی آن را زیسته است و جالب این که خشم در این شعرها همیشه متوجه دیگری نیست، اغلب نخستین قربانی خودِ شاعر است.
در نگاه گشتالتی به این مجموعه با ایگوی قدرتمند و یکپارچه‌ای روبه‌رو نیستیم برعکس، من مدام متلاشی می‌شود.
شاعر یک بار آبروی رفته است، بار دیگر صبح سرد زمستان پارسال، جایی دندان خرس و جایی دیگر چیزی در حد یک کبودی زیر چشم معشوق.در این اثر ما گاه به گاه با سوژه یا سوژه‌های متکثر رو به رو هستیم.
«اسبی زخمی /سوارکاری ناشی/و یک خداحافظی کوتاه/وسایل خانه با من حرف می‌زنند /من دیوانه شده‌ام/و آن طرف میله ها جای خوبی نیست/و پدر خلط‌های سبز گلویش را نشان می‌دهد/و کبودی سرم در دستش مرا می‌سوزاند /و گلوی باد کرده ی تو/چون گلوی دختری/فرار کن از مرد با اسب می آید/فرار کن از چاقو روی شاهرگ/از تخت غسالخانه
از پارچه ی سفید/فرار کن از سرش دور شهر می چرخد»