

قصه سیدمعین و سیدمبین شیبانی، دو نوجوان دوقلویی که سال گذشته در روزهای پایانی دهه آخر صفر، به زائران امام رضا(ع) خدمت کردند، با یک آرزو آغاز شد؛ آرزویی کوتاه، اما برای آن ها، به بزرگی تمام دنیای کودکیشان؛ «کربلا» .به گزارش خراسان رضوی، در روزهای دهه آخر صفر سال گذشته، جمعی از نوجوانان طرح «قرار نوجوانی» به صورت داوطلبانه در میدان شهدا به زائران امام رضا(ع) خدمترسانی کردند. سیدمعین و سیدمبین نیز با معرفی دوستانشان به این برنامه پیوستند و چند روزی را در کنار دیگر نوجوانان به خادمی زائران پرداختند. تجربهای که برایشان شیرین و متفاوت بود و آنقدر دوستش داشتند که امسال نیز، همچنان از آن خاطره خوبی در ذهنشان بود اما در آیین تقدیر از دستاندرکاران و خدمتگزاران ستاد اربعین و دهه آخر صفر ۱۴۰۴ شهرداری مشهد، اتفاقی افتاد که برای این دو نوجوان شبیه تحقق یک رؤیا بود. آن ها با لباس خادمی روی سن رفتند و مورد تقدیر قرار گرفتند. قلندرشریف شهردار مشهد نیز در همان مراسم خطاب به آن ها اعلام کرد که آرزویشان را برآورده میکند و آن ها با هزینه شهرداری به کربلا اعزام خواهند شد.
وعده نقد؛ تحقق نسیه!سیدمعین و سیدمبین آن روز را هیچوقت فراموش نکردند. مادرشان در گفت و گو با «خراسان رضوی» می گوید: «بچه ها با شنیدن قول شهردار روی ابرها سیر می کردند، همه خانواده خوشحال شدیم، حتی گذرنامه ها را هم آماده کردیم و هرروز منتظر خبر بودیم.» اما این شادی، خیلی زود تبدیل به چشمانتظاری شد و پیگیریهای خانواده به جایی نرسید؛ از باشگاه مانا تا شهرداری. هفتهها و ماهها گذشت. سرانجام به خانواده گفته شد که شهرداری تنها ۷۰ درصد هزینه سفر را تقبل میکند و باقی هزینه باید به صورت اقساطی توسط خانواده پرداخت شود؛ موضوعی که با وعده مطرحشده در مراسم تفاوت داشت. مادر میگوید: «من همانجا گفتم صحبتی که در جلسه شد این بود که آقای شهردار فرمودند کامل هزینه را میدهند. اما گفتند چنین برنامهای نداریم و باید از طریق یک آژانس اقدام کنیم.»
آسیب به باور و اعتماد نسل جدیدپیگیریها ادامه داشت تا این که جنگ ۱۲ روزه آغاز شد و با محدودیت پروازها، موضوع سفر عملاً متوقف شد. پس از آن نیز با توجه به شرایط کشور و مسائل امنیتی، خانواده دیگر نتوانستند این سفر را دنبال کنند؛ هرچند بارها برای پیگیری به شهرداری مراجعه کردند. اما آنچه بیش از همه باقی مانده، دلشکستگی دو نوجوان است. سید مبین میگوید: «فکر میکردم نهایتاً ۱۵ روز دیگر ما را میبرند کربلا. حتی برای همین سفر گذرنامه گرفتیم. بعد مدام عقب افتاد و نشد. ما فکر می کردیم شهردار روی حرفش میماند.» مادر نیز از تأثیر این اتفاق بر روحیه فرزندانش بهویژه زمانی که پسرعمویشان برای پیادهروی اربعین راهی کربلا شد، می گوید:«حسرت یک ساله را دوباره زنده کرد و بچهها گریه کردند که همه رفتند، ولی ما هنوز نرفتیم. حالا یک سال از آن وعده گذشته است؛ این وعده برای این دو، امیدی برای زیارت امام حسین(ع) بود.»
شاید هنوز بتوان این قصه را به جای حسرت، با لبخند و زیارت به پایان رساند؛ پایانی که در آن، دو نوجوان خادم امام رضا(ع)، بالاخره به آرزویشان رسیده و از خادمی زائران امام رضا(ع)، به زیارت امام حسین(ع) برسند؛ پایانی که شاید مرهمی بر دلهای شکستهشان باشد و دوباره همان اشکهای شوقی را به چشمانشان برگرداند که یک سال پیش، با شنیدن وعده سفر کربلا بر صورتشان نشست.