انتشار ویدئویی کوتاه از علی ضیاء، مجری سابق و برنامهساز اینترنتی، بار دیگر مباحثی را درباره وضعیت نهاد خانواده و مناسبات عاطفی در جامعه مدرن برانگیخت. ضیاء در این ویدئو مدعی میشود: «من دوستدختر و دوستپسر خوشحال زیاد دیدهام، اما زن و شوهر خوشحال ندیدهام. خیلی از دوستانی که ازدواج کردهاند حاضرند هر کاری بکنند تا از رابطه بیرون بیایند و اگر بچه نداشتند، جدا میشدند... تنها دستاورد زندگیشان را بچه میدانند و مدام وارد حریم هم میشوند و به یکدیگر توهین میکنند.» بهطور معمول این دست گزارهها بهدلیل بازتابدادن بخشی از تجربیات ناکام روزمره، بهسرعت در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشوند و با ایجاد احساس همذاتپنداری کاذب، بسیاری از مخاطبان را به نتیجهگیریهای شتابزده سوق میدهند. اما پرسش اساسی این است: آیا «شادی ظاهری در روابط فاقد تعهد رسمی» نشانه سلامت روانی و عمق آن روابط است؟ و آیا چالش و تنش در ازدواج، محصول شکست ذات نهاد خانواده است یا ناشی از فقر مهارتهای زیست مشترک؟ در پرونده امروز به این سوال پاسخ دادیم که چرا چنین اظهاراتی نه بازنمایی یک حقیقت، بلکه فروکاستن یک مسئله پیچیده چندبُعدی به تجربههای فردی و غیرقابلتعمیم است.
پشتصحنه شادمانیهای بدون مسئولیت
خوشحالی و سبکی روابطی خارج از چارچوب ازدواج که در کلام ضیاء بنا به تجربه پیرامونش، بهعنوان الگوی برتر احساسی معرفی میشود، در نظریه جامعهشناسی زیگموند باومن چند دهه قبل دقیقاً با مفهوم «عشق سیال» و زوال پیوندهای انسانی تبیین میشود. باومن توضیح میدهد که در مدرنیته متأخر، منطق بازار و الگوهای مصرفگرایی به ساحت عاطفه انسانها سرایت کرده است. در این زیستجهان، رابطه عاطفی تا زمانی اعتبار دارد که مانند یک کالای مصرفی، بیشترین لذت و کمترین زحمت و هزینه روانی را تولید کند. در چنین رابطهای، تعهد ساختاری، مسئولیت بلندمدت و درهمتنیدگی اقتصادی یا خانوادگی وجود ندارد. نبود این عوامل پیونددهنده در نگاه اول آزادیبخش به نظر میرسد؛ زیرا هر دوطرف تنها در لحظات تفریح، فراغت، آراستگی ظاهری و شرایط مطلوب با یکدیگر مواجه میشوند. اما این «خوشحالی ویترینی» واجد سه آسیب ساختاری عمیق است: اول اینکه چنین روابطی سازنده نیستند و بهطور معمول برای رویارویی با بحرانهای جدی زندگی (بیماری، بحرانهای مالی، نوسانات شدید خلقی) طراحی نشدهاند و توانایی ایجاد بستری امن برای همراهی و همدلی در زمان آسیبپذیری واقعی انسان را ندارند. دوم اینکه چون طرفین آگاهند رابطه با کوچکترین تنش یا کاهش جذابیت قابلیت فسخ فوری دارد، همواره نوعی اضطراب پنهان و هوشیاری تنشزا نسبت به رفتار خود را تجربه میکنند. فرد ناچار است همواره نسخه روتوششده و مطلوبی از خود ارائه دهد تا کنار گذاشته نشود. در نهایت افراد در روابط غیررسمی تمایل چندانی به سرمایهگذاری روانی برای حل تعارض نشان نمیدهند. وقتی هزینه خروج از رابطه نزدیک به صفر باشد، مکانیسمهای حل مسئله، مذاکره، تابآوری و سازش رشد نمیکند و افراد با اولین سرخوردگی، بهجای ترمیم رابطه، صورتمسئله را با تعویض شریک عاطفی پاک میکنند؛ اتفاقی که باز هم اضطراب و نگرانی در روند پیدا کردن شریک عاطفی جدید و هم موجب دلهره وجودی از امکان پس زده شدن در افراد می شود که در روایت علی ضیاء از چنین روابطی، نادیده گرفته شده است.
تفاوت تنش زناشویی با ناکارآمدی تعهد
تعمیم تجربه چند زوج بحرانزده به کل نهاد ازدواج، نوعی خطای شناختی است. ورود به زندگی مشترک و ازدواج، فارغ از چالش های اقتصادی که مدام بیشتر هم می شود؛ ورود دو جهان زیسته متمایز، با طرحوارههای شخصیتی، پیشینههای خانوادگی و انتظارات متفاوت به زیر یک سقف است. تنش و تعارض، بخش ذاتی و گریزناپذیر هر فرایند صمیمیت عمیق است و بروز اصطکاک بهخودیخود دال بر غلطبودن اصل پیوند نیست. این جا آرای اریک فروم در شاهکار کلاسیکش «هنر عشقورزیدن» روشنگر است. فروم تأکید میکند که فرهنگ عامه، عشق را صرفاً یک «احساس انفعالی» و شانس تصادفی میداند که خودبهخود ادامه مییابد. او نشان میدهد که عشق اصیل، یک «عمل ورزیدنی و هنر فعال» است که بر چهار رکن اساسی استوار است: مراقبت، مسئولیت، احترام و شناخت. این که ضیاء بیان میکند «زوجها هی وارد مرز هم میشوند و به هم توهین میکنند»، دقیقاً توصیف رابطهای است که فاقد احترام (پذیرش تمایزیافتگی دیگری) است. راهحل چنین وضعیتی تخطئه اصل ازدواج و تعهد که مسئولیتش دشوار اما رشددهنده و سازنده است، نیست؛ بلکه اگر به فرض زوجهای متأهل درگیر چالش هستند، باید سواد عاطفیشان را ارتقا دهند. وقتی زوجی بر مبنای معیارهای سنجیده پیوند برقرار کرده باشند، تنشهای پیشآمده با ابزارهایی نظیر گفتوگو، تعیین شفاف مرزهای حریم شخصی و گوشدادن فعال قابل پیشگیری و در نهایت مدیریت است. عشق نیازمند نگهداری روزمره و هوشیارانه است؛ نادیدهگرفتن این مراقبت و سپس شکایت از زوال رابطه، همچون رهاکردن باغچهای بیآب و سپس متهمکردن ذات گیاه به پژمردگی است.
عبور از دوگانه انفعال یا ویرانی
بخش دیگری از ادعای ضیاء که به باقیماندن در رابطه صرفاً بهخاطر فرزندان اشاره دارد، یکی از آسیبزاترین الگوهای زناشویی را صورتبندی میکند. دادههای روانشناسی و خانواده نشان میدهند که «قرار گرفتن مداوم کودک در معرض تعارض شدید، سرکوب عاطفی و تحقیر والدین»، اثراتی بسیار مخرب دارد. کودکانی که در محیطهای سرد، قهرآلود و سرشار از تنش فزاینده رشد میکنند، الگوهای دلبستگی ناایمن را درونی میکنند و در بزرگسالی دچار اختلالات تنظیم هیجان و ترس از صمیمیت میشوند. بنابراین، استفاده ابزاری از فرزند به عنوان توجیهی برای ادامه یک رابطه بدون ترمیم، به نفع کودک نیست.
با این حال، نتیجهگیری علی ضیاء که تلویحاً چنین مسیری را سرنوشت محتوم بیشتر ازدواجها معرفی میکند، یک خطای تحلیلی بنیادین دارد. پیش روی زوجین تنها دو راه افراطی «تحمل و ایثار به خاطر فرزند» یا «قطع فوری تعهدات» قرار ندارد. راهبرد درست ترمیم فعال رابطه است در چند گام:
1. والدین باید بپذیرند که مشکلات رابطه به ناکارآمدی تعاملات بینفردی خودشان بازمیگردد و نباید ناکامی خود در مهارتآموزی را پای فداکاری برای فرزند بگذارند.
2. استفاده از زوجدرمانی، بازتعریف الگوهای قدرت در خانه و بازتولید صمیمیت عاطفی، میتواند مسیر پیوندهایی را که به ورطه روزمرگی افتادهاند تغییر دهد.
در نهایت روابط بدون افق بلندمدت و دور ازچارچوب ازدواج شاید سبکی و تفریح موقت به همراه داشته باشند، اما آرامش وجودی و ساخت معنا در زندگی، تنها در بستر پیوندی محقق میشود که دو انسان بالغ، شجاعت پذیرش مسئولیتِ ما شدن، تابآوری در برابر سختیها و هنر مراقبت از پیوند خود را تمرین کرده باشند. ازدواج ناکارآمد پیامد فقدان آگاهی و مهارت است، نه نقص ذات تعهد؛ و چاره آن، احیای مهارتهای عاطفی است، نه رسمیتبخشیدن به الگوهای پیوند سیال.