فقط من را ببین

نویسنده:

مترجم:


در ایستگاه مترو، پیرمردی با ظاهری آراسته سراغم آمد و گفت: «می‌تونی 10 هزار تومنی بهم بدی؟» هیچ پول نقدی همراهم نبود. معذب شدم و گفتم: «ببخشید پدرجان، متاسفانه پول نقد ندارم.» لبخندی زد و آرام گفت: «عیب نداره، مهم نیست. آدم یک وقتایی اون قدر دیده نمی شه که ممکنه دلش بخواد حتی شده یه جواب «نه» بشنوه، تازه بهم گفتی پدرجان که همین هم حالم رو خوب کرد». این‌ها را گفت و رفت تا من تمام شب در فکر حرف‌هایش باشم.
10 شماره آخر
پربازدیدهای خراسان آنلاین