صبحی که دویدنم را آغاز کردم، نمیدانستم مسیرم به کجا میرسد. تنها میدانستم که گام اولم را باید بردارم. جاده، صدای کفشهایم را منعکس میکرد. هوای سرد صبحگاهی، صورتم را مینواخت و همچون دوست وفاداری کنارم میدوید. در آن لحظه، فکر کردم زندگی هم همین است؛ قدم برداشتن، بدون اطمینان از مقصد، اما با شوق رسیدن. کتاب « از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم؟» اثر هاروکی موراکامی