
این روزها پس از آن تصاویر تاریخ ساز از شهادت قهرمانانهاش به یک چیز فکر می کنم؛ او میتوانست فقط با باز کردن چفیه از سر و صورتش، زنده بماند. فقط کافی بود کمی چفیه را پایین بیاورد. همان قدر که دوربینهای ترسو چهره او را ببینند و هوش مصنوعی روی میز افسران ارشد اطلاعاتی جیغ بکشد که «نزنید... نزنید... او یحیی سنوار است... او را زنده میخواهیم.» یحیی میدانست زنده او چه اندازه برای اسرائیل ارزشمند است. او را میبردند و در بهترین بیمارستان تلآویو زیر نظر متخصصان، درمان میکردند. او میتوانست بزرگ ترین شکار تاریخ تشکیل رژیم صهیونیستی باشد. آن قدر مهم که نتانیاهو اعلام کند، جنگ را بُرده و غزه را به زانو درآورده و حالا گروگانها و دهها امتیاز دیگر را در ازای یحیی معامله میکند.یحیی همه این ها را میدانست ولی چفیه را تا زیر چشمهایش بالا کشید. من به آن لحظه لاهوتی میاندیشم که یک انسان چگونه میتواند مرگ را به خود دعوت کند. یحیی حتی اگر بدون چفیه دستگیر می شد باز هم در قهرمانی او شعرها میسرودند. او نه در تونلهای زیرزمینی که در نقطه صفر تماس در جنگ رو در رو تا آخر مبارزه کرده بود و با یک دست قطع شده و دهها جراحت دیگر به اسارت رفته بود اما یحیی چفیه را تا زیر چشم ها بالا کشید و فقط با چشمهایی شبیه همه چشمهای به خون نشسته فلسطینی به شیطان معلق در سنگرش زل زد، تا او را نشناسند، تا با او همان کنند که با هر مبارز ناشناس دیگری...