در ستایش خورخه، کوتاه قامتی که خودش را تحمیل کرد!
نویسنده:
مترجم:
من از آن دسته آدمها نیستم که همه سوءتفاهمهای دنیا، همه حسرتها، آرزوها، سرخوردگیها و غمها را میخواهند زیر بار کلمه «نسل» دفن کنند. نسل برایم آنقدرها چیز تعیینکنندهای نیست و معتقد نیستم در آن دو سه روز فاصله میان آخر سال 69 و اول سال 70 اتفاق ویژهای افتاده که آدمها را یکهو کنفیکن کردهاست. اما با همه اینها چیزی هست که نمیتوانم پزش را ندهم؛ فوتبال دهه ما. باور قلبی من این است که در آن زمان، فوتبالها خیلی بیش از امروز روایت داشتند. بازیها خیلی درامتر بودند و البته بازیکنها... بازیکنهای آن زمان خیلی بیشتر از الان شخصیت داشتند. انگار برای هر بازیکن روایتی در کار بود که باعث میشد پیگیر شدنش جذابیتی فرای کاری که در زمین فوتبال میکند، داشته باشد. بله. مهارت بازیکنها احتمالا خیلی کمتر از حالا بود اما شخصیتشان چیزی بود که آنها را ویژه میکرد. بیایید به یکی از آن ویژهترینها نگاه کنیم. به خورخه کامپوس؛ دروازهبان مکزیک در جامهای جهانی 94 و 98. اول. قد یک متر و هفتادی. کوتاه برای یک فوتبالیست. خیلی کوتاه برای یک دروازهبان. آنقدر کوتاه که مجبور شده بود برای ماندن در فوتبال در پست مهاجم هم بازی کند. بله! درست خواندید. دوم. بازی همزمان در پست مهاجم. کامپوس در خیلی از بازیها، بهخصوص بازیهای باشگاهی، جایش را با یک بازیکن دیگر عوض میکرد و به نقش مهاجم فرو میرفت. ما با چشمهای گشاد به تلویزیون زل میزدیم تا آن لحظه را ببینیم. لحظه جادویی تبدیل شدن یک دروازهبان به مهاجم را. سوم. نکند خیال کردهاید در مدت زل زدن ما او یک دروازهبان معمولی بود؟ نه، او کوتاه بود. برای همین ناچار بود دایم شیرجه بزند. برای سادهترین توپها هم. برای آرامترین شوتها. برای کمزاویهترین ضربهها. چهارم. مگر میشود شگفتی فقط محتوای یک نفر باشد. ظاهر کامپوس هم همانقدر عجیب بود. لباسهای رنگ و وارنگ او تک بود. مثل تیمش. پنجم. مکزیک. سرزمین سرخپوستها. سرسختها. آنها که همیشه با آمریکا جنگیده بودند. او از مکزیک میآمد. جایی شبیه آرزوی ما. جایی مهارنشده، سرخم نکرده، شکستنخورده. او برای فوتبال زاده نشده بود اما داشت فوتبال بازی میکرد. او خودش را به دنیایی که او را نمیخواست، تحمیل کردهبود. مثل ما. مثل ما که با بردن استرالیای قدرتمند به جام جهانی 98 رفته بودیم. مثل ما که میخواستیم دنیایی را به بودنمان مجبور کنیم. مثل ما که هنوز آرزوهایمان نمرده بود.
10 صفحه اول


