یک شب بارانی
نویسنده:
مترجم:
در زیر باران، جاده روستایی درست دیده نمیشد. جودی که وانت دزدی را میراند، ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت، نفس زنان سوار وانت شد و گفت: ماشینم خراب شده...
«دکتری؟»
«بله.»
جودی، جنایتکار دیوانهای که به تازگی از آسایشگاه روانی فرار کرده بود، پرسید: توی آسایشگاه کار میکنی؟
ویلیام، قاتلی که به تازگی از زندان فرار کرده بود، به دروغ گفت: «بله.»
10 صفحه اول


