خانه روستایی

نویسنده:

مترجم:

در دل مه‌آلود یک روستای دورافتاده، زوج جوانی برای چند روز کلبه‌ای قدیمی کرایه کردند.  غروب، پیرمردی تکیده فانوس در دست، درِ خانه را کوبید و با چشمانی نگران گفت: «این‌جا جای موندن نیست. تا صبح نشده برگردین.» پسر با خنده گفت: «نترس پیرمرد، حیف این محیط و منظره نیست؟ شما زیاد فیلم ترسناک دیدی انگار! طوری نمیشه.» نیمه شب، صدایی از زیرزمین به گوش رسید، مثل کشیده شدن جسمی سنگین بر زمین خیس همراه با گریه ای خفه.  مرد با چراغ قوه پایین رفت. زن هم پشت سرش راهی شد. صبح روز بعد، پیرمرد سراغ خانه رفت ولی کسی در را برایش باز نکرد. روی میز چوبی وسط اتاق، یک گوشی تلفن بود که زنگ می‌خورد، 13 تماس از دست رفته از بابا.
10 صفحه اول