حکایت دریاست زندگی
نگاهی به جهان شعری شمس لنگرودی به بهانه چاپ کتاب جدیدش «درون شدم از دری که نیست»نویسنده: حیدر کاسبی
مترجم:
شعری از شمس لنگرودی این روزها در فضای مجازی دستبهدست میشود با این مضمون که:«آرام باش عزیز من/ آرام باش/ حکایت دریاست زندگی/ گاهی درخشش آفتاب/ برق و بوی نمک/ ترشح شادمانی/ گاهی هم فرومیرویم/ چشمهایمان را میبندیم/ همهجا تاریکی است/ آرام باش عزیز من/ آرام باش/ دوباره سر از آب بیرون میآوریم/ و تلألؤ آفتاب را میبینیم/ زیر بوتهای از برف/ که این دفعه/ درست از جایی که تو دوست میداری/ طالع میشود.»
شعر، زیباست و در زیبایی آن شکی نیست.
اما باید دید آیا با معیارهای زیباییشناسی شعر امروز مطابقت دارد یا نه؟
شعری که سعی دارد امید را به مخاطبش تزریق کند و ازاینجهت قابلستایش است.
شعر کاملاً ساده است و در بستری از کلمات معمولی و روزمره زندگی پیش میرود. زبان شعر هم چندان عجیبوغریب نیست. نه اتفاقی در فرم شعر افتاده است و نه اجرای تازهای را در زبان شاهدیم.
سؤالی که پیش میآید این است که پس دقیقاً چه مفهوم تازه یا نوآوری در زبان یا محتوای شعر باعث جذابیت آن شده است که اینهمه شنیده میشود؟
آیا مخاطب امروز از بدعتهای جدید در فرم شعر خسته است و ترجیح میدهد از کلمات شاعر سپید پرداز معنا بیرون بکشد یا همزمان با شاعر پیش نرفته و از هنر مدرن عقبافتاده است؟
رضا براهنی جایی در مجموعه مقالات و نقدهایش درباره شعر میگوید: «شاعر مسئول عقب ماندن مخاطب از شعر امروز نیست، او نباید بر اساس ذائقه مخاطب شعر بگوید بلکه بایستی سلیقه مخاطب را تربیتکرده و شعری بگوید که خودش به آن اعتقاد دارد، حتی اگر جلوتر از زمان خودش باشد.»
براهنی چندان هم بیراه نمیگوید، چراکه ما چه بخواهیم چه نخواهیم هنرمند همواره یک یا چند قدم از مخاطبش جلوتر است و طبیعی است که در پارههایی از هنرش مورد فهم واقع نشود.
شعر شمس لنگرودی، استانداردهای لازم برای خواندن را دارد اما آیا آن استانداردهای لازم برای ماندن در ادبیات فارسی را هم دارد؟ پاسخ به این سوال مستلزم گذر زمان است.
با نگاهی به شعر برخی از شاعران پیشرو و همدوره شمس لنگرودی، مثل هوشنگ چالنگی، بیژن الهی، شهرام شیدایی، کلاهی اهری و... میشود تا حدودی به یک نتیجه روشن رسید و آن این که آنها برخلاف بسیاری از شاعران، بیشتر از آن که به مخاطب بیندیشند و بر اساس خوشآیند مخاطب شعر بگویند به اصل ادبیات فکر کردهاند و این که دایره مخاطبانشان روزبهروز تنگتر شده و ریزش کرده است برای آنها در درجه چندم اهمیت بوده است.
در محبوبیت لنگرودی شکی نیست و کسی نمیتواند منکر تواناییهای او در ادبیات ایران باشد اما انتظار از این شاعر که طرفداران زیادی داشته و میتوان به او لقب پیش کسوت در شعر را هم داد کمی زیاد است.
انتظاری که کاملاً طبیعی است و برای کسی که عمرش را در وادی ادبیات سپری کرده، چندان نامعقول به نظر نمیرسد.
آیا کتابهای تازه شمس لنگرودی با کتابهای قبلیاش در دهه 60 و 70 تفاوتی را که باید داشته باشند دارند؟
و آیا در شعرهای کوتاه این شاعر که بسیار هم مورد اقبال عمومی قرارگرفتهاند قدمهای رو به جلویی نسبت به شعرهای قبلیاش مشاهده میشود و میتواند مخاطب خاص امروز را راضی نگه دارد؟
پاسخ به همه این سوالها را خوانش آخرین کتاب از شمس لنگرودی با نام «درون شدم از دری که نیست» تا حدود زیادی روشن میکند.
«درون شدم از دری که نیست» بهتازگی توسط انتشارات مروارید منتشرشده است.
10 صفحه اول


