دلیری از تنگستان

پایان زندگی 33 ساله رئیسعلی دلواری آغاز یک افسانه بود؛ قصه مردی که وقتی در بین انفعال حکومت مرکزی، میهن عزیزمان از شمال و جنوب اشغال شد ایستاد، مبارزه کرد و در پی خیانتی کثیف، خون پاکش در راه عزت ایران ریخته شد  

نویسنده: سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌نگار

مترجم:

در جنوب داغ و آفتاب‌سوز ایران، جایی که بادها از روی خلیج همیشه فارس عبور می‌کنند و بوی غیرت می‌دهند، مردی برخاست که نامش برای همیشه بر صفحه‌ حماسه‌های این سرزمین حک شد؛ رئیسعلی دلواری. در روزگاری که ایرانِ عزیزمان زخمی نیرنگ دشمن و ناتوانی حکام بود؛ از شمال توسط روس‌ها و از جنوب اسیر انگلستان شد؛ دولت مرکزی چشم بر اشغال بسته بود، اما این رئیسعلی دلیر تنگستانی بود که دل به مردمش سپرد و برخاست تا ننگ تمکین از متجاوز بر پیشانی او و مردانش ثبت نشود. مردی که نه والی جنوب بود و نه شاه مملکت، اما با ایمان، مرام و عشق به وطن، قامتش از هر کاخ و قصر بلندتر بود. این پرونده به بهانه سالروز شهادت این قهرمان نوشته شده است تا یادمان باشد که چگونه یک روستازاده از تنگستان، در برابر استعمار ایستاد، و در پی خیانتی تلخ، اما با نامی جاوید، به دیدار خدا رفت. داستان او، داستان «ایستادگی» است.  


وقتی بوشهر، خط مقدم ایستادگی شد
با آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ میلادی، تهران بی‌طرفی خود را اعلام کرد؛ اما بعد از بی اعتنایی طرفین به بی طرفی،ضعف دولت مرکزی و بحران اقتصادی، کشور را عملاً بی‌دفاع گذاشت، برای همین از شمال، ارتش روسیه تزاری با بهانه حفظ نظم و منافع خود، گام‌به‌گام استان‌های شمالی را اشغال کرد. همزمان از جنوب، امپراتوری بریتانیا با پشتیبانی ناوگان نیروی دریایی‌اش بندر بوشهر را تصرف کرد و نفوذش را تا کوه‌ها و روستاهای تنگستان رساند. بوشهر در آن دوران تنها یک بندر تجاری نبود؛ بلکه شریان حیاتی بازرگانی و نظامی ایران در خلیج‎فارس محسوب می‌شد. تنگستان، با قلعه‌های سنتی و مردمانی دلیر، به‌خاطر موقعیت جغرافیایی‌اش به مانع طبیعی در برابر سیاست‌های استعماری انگلیس بدل شد. بریتانیا سال‌ها پیش از آن، با ایجاد کنسولگری (۱۸۸۷ میلادی)، ورود کالای صنعتی و رشوه‌های سیاسی به قبایل، پایه‌های حضورش را محکم کرده بود. اما این نفوذ، که جنسش توأم با تحقیر و دست‌اندازی بود، بذر مقاومت را در دل مردم جنوب کاشت؛ بذرهایی که در روزهای آتش و خون، با نام رئیسعلی دلواری به نهالی حماسی بدل شد.



کودکی که سردار شد
رئیسعلی دلواری در سال ۱۲۶۱ خورشیدی در روستای دلوار، از توابع تنگستان، در خانواده‌ای کشاورز و دیندار دیده به جهان گشود. پدرش، زائرمحمد، مردی متین و خوشنام بود که هم در آبادانی روستا هم در حمایت از مردم مستمند نقش داشت. کودکى رئیسعلی در فضای ساده و پرصلابت جنوب گذشت؛ جایی که گرما، کار و حفظ حرمت، اساس زندگی بود. از همان خردسالی، در مکتب‎خانه روستا خواندن و نوشتن آموخت و با قرآن و احادیث انس گرفت؛ آموخته‌هایی که بعدها در سخنانش ردپای ایمان و اخلاق را برجسته کرد.بنا به بسیاری از منابع نوجوانی او با کار در مزرعه، چوپانی و کمک به خانواده سپری شد، اما مهم‌تر از همه، همراهی با بزرگ‌ترهای تنگستان در مراسم‌ و نشست‌های قبیله‌ای بود؛ جایی که هنر گفت‌وگو، تصمیم‌گیری و حس مسئولیت را تمرین کرد. علاقه به سوارکاری و تیراندازی خیلی زود زندگی‌اش را شکل داد. با نخستین تفنگ سرپر، تمرین تیراندازی را آغاز کرد و در شکار و مراقبت از روستا مهارت یافت. اسب‌های جنوب، به‌ویژه نژادهای عربی، برای او نه‌تنها وسیله رفت‌وآمد که همرزمی وفادار در سال‌های نبرد شدند. اخلاقش آمیخته‌ای از صراحت جنوبی، غیرت قبیله‌ای و تواضع روستایی بود. دشمن‌ستیزی و بی‌اعتنایی به زر و زور از او چهره‌ای محبوب ساخت، چنان‌که حتی مخالفانش به صفای نیتش اذعان داشتند. این پایه‌های شخصیتی، در کنار تجربه زیست در منطقه‌ای مرزی و همیشه در خطر، سرداری را ساخت که بعدها توانست مقابل ارتش یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان بایستد و نامش را در تاریخ مقاومت ایران ثبت کند.


از مشروطه‌خواهی تا تفنگ بر دوش
هرچند رئیسعلی دلواری در ذهن بسیاری از ما مبارزی علیه متجاوزان بود؛ اما پیش از آن او یک مشروطه‌خواه بود که برابر استبداد داخلی هم مبارزه کرده بود  
در سال‌های جوانی رئیسعلی دلواری، نسیم انقلاب مشروطه، گرچه از پایتخت و شهرهای بزرگ می‌وزید، اما به بنادر جنوب هم رسید. نامه‌ها، بازرگانان و... خبر عدالت‌خواهی و محدود کردن قدرت مطلقه شاهان قاجار را به تنگستان آوردند. رئیسعلی، که همیشه دغدغه آزادی و حقوق مردم را در دل داشت، این پیام‌ها را با جان و دل گرفت. برای او، مشروطه نه یک شعار، بلکه راهی برای خدمت به مردم و جلوگیری از ستمگری بود.
جرقه‌های نخستین دشمنی  با   بریتانیا
چند سال پیش از شعله‌ور شدن جنگ جهانی اول، رفت‌وآمد کشتی‌های جنگی و تجاری انگلیس در سواحل بوشهر و دخالت‌های بی‌پروا در امور محلی، خشم رئیسعلی را برانگیخت. او بارها در نشست‌های قبیله‌ای، درباره سیاست‌های استعماری بریتانیا در منطقه هشدار داد و باور داشت که ساکت ماندن امروز، به از دست دادن خانه و زمین فردا می‌انجامد.
شبکه مقاومت عشایری
رئیسعلی با شیوخ و سران عشایر هم‌پیمان شد؛ از جمله شیخ حسین چلویی و زائر خضرخان اهرمی، که باهم حلقه‌ای هماهنگ از تنگستان تا دشتستان و دشتی ساختند. این اتحاد، پایه مقاومت گسترده‌ای را گذاشت که زمانِ وقوع جنگ جهانی اول به کار آمد.
اولین گلوله‌ها
در سال ۱۹۱۵، پس از اشغال بوشهر، نخستین برخورد مسلحانه رئیسعلی با نیروهای انگلیسی در حوالی دلوار رخ داد. حمله سریع و برق‌آسای سواران تنگستانی، ستون تدارکاتی بریتانیا را زمین‌گیر کرد و غنائم جنگی در اختیار مجاهدان قرار گرفت.
ایمان؛ ستون تصمیم‌ها
پیش از هر نبرد، او نماز جماعت برپا می‌کرد و از روحانیون محل برای تقویت روحیه رزمندگان یاری می‌گرفت. ایمان، غیرت و درک سیاسی در وجودش چنان درهم تنیده بودند که مبارزه‌اش از حد یک درگیری محلی فراتر رفت و به یکی از نمادهای ایستادگی ملی در برابر استبداد داخلی و استعمار خارجی بدل شد.

رئیسعلی چطور به کابوس بریتانیا تبدیل شد؟
هرچند شجاعت دلیران تنگستان بی‌نظیر بود؛ اما آنان به رهبری دلواری با استفاده از شناختی که از منطقه داشتند تدبیر و تاکتیک را هم برای شکست دشمن به کار بردند   
در پی اشغال بوشهر در آغاز جنگ جهانی اول، نیروهای انگلیسی برای تسلط بر مسیرهای منتهی به دلوار پیشروی کردند. رئیسعلی دلواری که مسیر حرکت آنان را به خوبی می‌شناخت، محل کمینی در گذرگاه کوهستانی «تنگک» انتخاب کرد. بر بالای صخره‌ها، مردان تنگستانی در سکوت شب آماده شدند. با نخستین پرتوهای صبح و نزدیک شدن ستون پیاده‌نظام دشمن، ناگهان بارانی از گلوله و آتش از بالا بر سر آنان فرود آمد. غافلگیری کامل، صفوف دشمن را در هم شکست و تلفات و اسارت‌های سنگینی به جا گذاشت.
تاکتیک‌های بومی در جنگ نابرابر
رئیسعلی مزیت خود را در شناخت مویرگی از جغرافیا و خلق تاکتیک‌های مخصوص منطقه می‌دانست. او به جای نبرد رو‌در‌رو، از گذرگاه‌های باریک، نخلستان‌ها و بوته‌زارهای ساحلی به‌عنوان پوشش استفاده می‌کرد. سوارکارانش به سرعت به دشمن یورش می‌بردند، صاعقه‌وار ضربه می‌زدند و پیش از واکنش جدی نیروهای انگلیسی ناپدید می‌شدند. این سبک عملیات، قوای منظم بریتانیا را که به نبردهای کلاسیک خو کرده بودند، فرسوده و گیج می‌کرد.
مردم، ستون زنده مقاومت
در پشت جبهه، مردم تنگستان و روستاهای پیرامون نقش حیاتی داشتند. زنان با پخت غذا، تهیه آذوقه و مراقبت از مجروحان، و مردان با رساندن مهمات و اخبار تحرکات دشمن، مقاومت را زنده نگه داشتند. این همبستگی، جبهه‌ای انسانی و محکم به وجود آورد که هیچ ارتشی را یارای شکستن آن نبود. پیروزی‌های پی‌درپی، نام رئیسعلی را به افسانه‌ای زنده بدل کرد. گزارش‌های انگلیسی از «یک رهبر مرموز و شکست‌ناپذیر» سخن می‌گفتند. در شب‌نشینی‌ها و نقالی‌های جنوب، قصه کمین‌ها و شجاعت‌های او نسل به نسل نقل شد و تصویرش نه فقط فرمانده‌ای نظامی، بلکه نماد رهایی و غیرت ملی گشت.

حماسه‌سازی که افسانه شد
شهریور ۱۲۹۴ خورشیدی، شعله مقاومت در جنوب همچنان روشن بود. رئیسعلی و یارانش، پس از ماه‌ها نبرد فرسایشی، با وجود کمبود مهمات و فشار دشمن، ایستاده بودند. اما سرنوشت، خنجری پنهان در آستین خود داشت. در روزی که برای شناسایی و هماهنگی عملیات جدید به حوالی دلوار رفت، ادعا می شود مردی به نام «غلامحسین تنگکی» که پیشتر با انگلیسی‌ها در ارتباط قرار گرفته بود، در کمین نشست. در لحظه‌ای غافلگیرکننده، از پشت شلیک کرد و گلوله خیانت بر پشت فرمانده نشست.

زخمی که از گلوله عمیق‌تر بود
این ترور با تطمیع مالی و وعده‌های انگلیسی‌ها صورت گرفت. خیانتکاران داخلی، با انگیزه جاه‌طلبی و ترس، یکی از بزرگ‌ترین سدهای مقاومت را از میان برداشتند. شهادت رئیسعلی فقط فقدان یک فرمانده نبود؛ بلکه خلأ یک روحیه و نماد بود که خسارتش بر پیکره جنبش جنوب سنگین افتاد.
سوگواری جنوب
خبر شهادت، همچون انفجار، روستاها و بندر بوشهر را لرزاند. زنان سوگواری کردند، مردان سوگند خوردند انتقام خون او را بگیرند. کاروان‌های مردم از سراسر تنگستان به دلوار آمدند تا پیکر او را به خاک بسپارند. مراسم خاکسپاری‌اش به یک تجمع عظیم ملی‌محلی تبدیل شد که در آن، مقاومت بار دیگر معنا یافت، هرچند با قلبی شکسته.
نامی که فراتر از مرزها رفت
شهادت رئیسعلی، او را از یک فرمانده محلی به نماد ملی مقاومت بدل کرد. گزارش‌های بریتانیایی اذعان داشتند که مرگ او روحیه جنگی جنوبی‌ها را از بین نبرد، بلکه آتش خشم‌شان را شعله‌ورتر کرد. در ادبیات شفاهی جنوب، اشعار، لالایی‌ها و نقالی‌ها، تصویر او را در کنار قهرمانان تاریخ ایران نشاندند. در طول دهه‌ها، او به نماد مبارزه با استعمار و خیانت داخلی تبدیل شد؛ نمادی که هنوز در سالروز شهادتش، پرچم مقاومت را در ذهن‌ها برافراشته می‌گذارد. افسوس که طی چند دهه اخیر هنوز آثار سینمایی و تلویزیونی که در خور شخصیت و مبارزه او و همرزمانش باشد ساخته نشده تا در سطحی فراگیرتر مردم با او آشنا شوند.
10 صفحه اول