دختری قربانی عشق پنهانی 

نویسنده:

مترجم:

همسردومم آبروی مرا برده است و دیگر حاضر نیستم با او زندگی کنم چرا که از قبل هم من دختری را دوست داشتم که به صورت پنهانی با او ازدواج کرده ام و....
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان، مرد۳۳ساله که برای پیگیری شکایت خود از همسرش  وارد مرکز انتظامی شده بود، درباره این ماجرای تاسف‌بار گفت: پدرم کارگر بود و الان از دنیا رفته است و مادرم با حقوق بازنشستگی پدرم زندگی را می گذراند؛ من تا دیپلم درس خواندم و بعد ازآن به خدمت سربازی رفتم .
یک روز وقتی به مرخصی آمده بودم با دوستانم به پارک رفتم. آن جا با یک دختر آشنا شدم .واقعا مهرش به دلم افتاد. مدت یک سال از طریق تلفن صحبت می کردیم تا این که سربازی ام تمام شد. چند باری هم او را دیدم.
 خلاصه عاشقش شده بودم. ماجرا را به مادر و پدرم گفتم، آن ها هم مخالفت کردند. یکی از خواهرانم به اصرار من به خانه آن ها رفت که اوضاع بدتر شد. خواهرم از تفاوت های فرهنگی- اجتماعی و اقتصادی بین ما صحبت می کرد. مادرم هم می‌گفت دختری که در خیابان پیدا شود، اهل زندگی نیست. خلاصه دعوا و مرافعه ها ادامه داشت وآن ها حاضر نبودند «بتول» را به عنوان عروس خودشان قبول کنند. یک روز مادرم مرا قسم داد که «بتول» را رها کنم ولی من نمی‌توانستم. برای همین او را مخفیانه عقد کردم. در همین موقع بود که دایی ام دختر یکی از دوستان نزدیکش را که گرگان زندگی می کرد، برای ازدواج با من پیشنهاد داد. پدر و مادرم هم زود دست به کار شدند. درحالی که یک سال از ازدواج مخفیانه من و«بتول» می گذشت، من «کیمیا» را هم عقد کردم. ولی هیچ علاقه ای به او نداشتم. پدرم در همین زمان فوت کرد. مادرم برای این که مرا پایبند زندگی کند، عروسی مفصلی برایم گرفت. من هم سرکار می رفتم ولی پول هایم را برای «بتول»خرج می کردم .چند باری«کیمیا» اعتراض کرد و دعوایمان شد.ولی مادرم مجبور بود مخارج زندگی مرا هم بدهد. در همین زمان «بتول» باردار شد و الان یک پسر۶ ساله از او دارم. «کیمیا» می دید که هیچ علاقه ای به او ندارم گاهی هفته ها و  ماه ها با هم کار و حرفی نداشتیم. از طرفی چند نفری مرا با «بتول» دیده بودند و من هم چند باری پسرم را به خانه بردم. «کیمیا» شک کرد ولی من به خاطر مادرم مدام دروغ می گفتم که اصلا کسی در زندگی ام وجود ندارد. کار که بیخ پیدا کرد، گفتم او را طلاق داده ام. مادرم نیز با «کیمیا» صحبت کرد و او با این که قهر کرده بود، به خانه برگشت تا این که تقریبا دوماه پیش دعوای سختی با «کیمیا» کردم. به او گفتم به خانه مادرش برود و توافقی جدا شویم. من فکر کردم او می خواهد جدا شود. من هم از اول «بتول» را دوست داشتم و تا الان هم نتوانستم خانه و وسایل منزل جداگانه ای برای او بگیرم. از فرصت استفاده کردم و«بتول» را به خانه ام آوردم اما «کیمیا» دیروز به همراه مادرش به خانه آمد و من سعی کردم او را دست به سر کنم ولی او که شک کرده بود نرفت و با مادرش شیشه خانه را شکست و با من و بتول درگیر شد؛ الان هم با آبروریزی که انجام داد من دیگر حاضر به زندگی با او نیستم.اکنون نیز من‌ و «بتول» از او به اتهام تخریب و آبروریزی شکایت کردیم ....
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با پیگیری شکایت این مرد ۳۳ساله بررسی های کارشناسی و روان‎شناختی نیز با دستورویژه سرهنگ ابراهیم عربخانی(رئیس کلانتری گلشهرمشهد) در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد. 
بر اساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
10 صفحه اول