چرا و چطور به هیجان فوتبال نیاز داریم؟

فوتبال در روزگار فشار اقتصادی و فرسودگی روانی، می‌تواند هم ابزار هیجان و حال خوب باشد و هم اگر بی‌مهار سمتش برویم به تعصب، دیگری‌سازی و استرس دامن بزند

نویسنده: سید مصطفی صابری  |  روزنامه‌نگار

مترجم:

در یک خانه معمولی، چند نفر دور تلویزیون جمع شده‌اند. یکی با هیجان روی لبه مبل نشسته، یکی بی‌اختیار قدم می‌زند، یکی از چند دقیقه قبل دیگر سراغ گوشی نرفته است. توپ که به محوطه جریمه می‌رسد، نفس‌ها نگه داشته می‌شود؛ گل که زده می‌شود، خانه برای چند ثانیه از شکل عادی‌اش بیرون می‌آید. صدا بالا می‌رود، بدن‌ها از جا کنده می‌شوند، آدم‌ها همدیگر را بغل می‌کنند، حتی آن‌هایی که تا چند دقیقه قبل خسته، ساکت یا درگیر گرفتاری‌های روزمره بودند. اگر هم گل از دست برود، همان جمع ناگهان در سکوتی سنگین فرو می‌رود؛ سکوتی که انگار فقط درباره یک بازی نیست.فوتبال، برای خیلی از ما، فقط 90 دقیقه مسابقه نیست. یک میدان فشرده عاطفی و تمرین زندگی است؛ جایی که اضطراب، امید، ترس، خشم، شادی و رهایی در زمانی کوتاه و به شکلی مشترک و کم خطر تجربه می‌شود. در روزگاری که فشار اقتصادی، فرسودگی روانی، نااطمینانی و خستگی جمعی بخش ثابتی از زندگی روزمره شده، چنین لحظه‌هایی فقط سرگرمی نیستند؛ نوعی وقفه روانی‌اند، فرصتی برای نفس کشیدن، برای با هم بودن، برای تجربه این حس که هنوز می‌شود در کنار دیگران چیزی را همزمان حس کرد. پرسش اصلی این پرونده از این‌جا آغاز می‌شود که چرا انسان امروز این‌قدر به لحظات مشترک هیجان، تخلیه عاطفی، احساس تعلق و حال خوب نیاز دارد و فوتبال چگونه این نقش را بازی می‌کند؟ و در عین حال، این مرز کجاست که همین تجربه جمعیِ دلپذیر، از یک سوپاپ هیجان سالم، به تعصب، دیگری‌سازی و فرار از واقعیت تبدیل می‌شود؟ 


فوتبال کارخانه تخلیه درست هیجان 
یکی از قدیمی‌ترین ایده‌ها درباره تجربه‌های جمعی و عاطفی، مفهوم «کاتارسیس» است؛ یعنی نوعی پالایش یا تخلیه هیجانی که به آدم کمک می‌کند از بار عاطفی انباشته‌شده سبک‌تر شود. فوتبال، در جهان امروز، یکی از مهم‌ترین صحنه‌های این کاتارسیس مدرن است. ما در زندگی روزمره، اغلب فرصت زیادی برای تجربه مشروع و بی‌واسطه هیجان نداریم. باید خشم‌مان را کنترل کنیم، اضطراب‌مان را پنهان کنیم، ناامیدی‌مان را فرو ببریم و در دل تکرار و فشار، به کار و زندگی ادامه دهیم. فوتبال اما برای ۹۰ دقیقه، صحنه‌ای قانونی و جمعی برای تجربه فشرده همین هیجان‌ها را فراهم می‌کند: تعلیق، امید، ترس، خشم، رهایی و انفجار شادی.
به همین دلیل است که خیلی‌ها بعد از تماشای یک بازی پرکشش، احساس می‌کنند کمی سبک‌تر شده‌اند؛ انگار بخشی از فشار روانی روزمره در این میدان نمادین تخلیه شده است. اما این‌جا یک ظرافت مهم وجود دارد: در روان‌شناسی امروز، کاتارسیس فقط به معنای «هرچه بیشتر بیرون بریزی، سالم‌تر می‌شوی» نیست. هر نوع بیرون‌ریزی هیجان، لزوما به آرامش ختم نمی‌شود. گاهی فریاد، فحاشی، پرخاش یا تحقیر رقیب نه‌تنها تنش را کم نمی‌کند، بلکه آن را بیشتر و پایدارتر می‌کند.
فوتبال زمانی به کاتارسیس سالم تبدیل می‌شود که به تنظیم هیجان کمک کند، نه به تشدید آن. یعنی به آدم امکان دهد هیجان شدید را تجربه کند، اما پس از آن به تعادل برگردد؛ حالش بهتر شود، نه این‌که خشمگین‌تر، عصبی‌تر و پرخاشگرتر شود. مرز مهم همین‌جاست: میان هیجانی که سبک‌مان می‌کند و هیجانی که ما را از درون آشفته‌تر می‌کند. فوتبال می‌تواند سوپاپ هیجان باشد، به شرطی که از مدار بازی، لذت و رهایی خارج نشود و به میدان بازتولید خشم و آشفتگی بدل نشود. 


فوتبال، پاسخ درخور به نیاز تعلق 
اگر از سطح هیجان عبور کنیم، فوتبال به یک نیاز عمیق‌تر هم پاسخ می‌دهد؛ نیاز به تعلق. انسان فقط به نان و کار و آرامش فردی نیاز ندارد، به این هم نیاز دارد که خود را بخشی از یک «ما» احساس کند. در جهانی که روابط انسانی سست‌تر شده، گفت‌وگوها کوتاه‌تر شده و خیلی از آدم‌ها حتی در میان جمع هم احساس تنهایی می‌کنند، فوتبال برای بسیاری از افراد یک راه ساده، در دسترس و کم‌هزینه برای تجربه همین حس تعلق است. طرفدار یک تیم بودن، فقط ترجیح دادن یک رنگ یا یک باشگاه نیست؛ نوعی هویت عاطفی و اجتماعی است. آدم با آن تیم، خودش را در یک جمع بزرگ‌تر تعریف می‌کند؛ جمعی که می‌برد، می‌بازد، ناراحت می‌شود، امیدوار می‌ماند و دوباره برمی‌گردد. این همان چیزی است که به آن «هویت اجتماعی» می‌گویند؛ بخشی از تصویری که هر فرد از خودش دارد، از عضویت او در گروه‌ها می‌آید. فوتبال این امکان را فراهم می‌کند که فرد، حتی اگر در زندگی روزمره احساس دیده نشدن، بی‌اثری یا پراکندگی داشته باشد، در دل یک هواداری مشترک برای خودش جای مشخصی پیدا کند. او می‌تواند بگوید «من طرفدار این تیمم» و همین جمله ساده، برایش شبکه‌ای از معنا، خاطره، دوستی، گفت‌وگو و پیوند می‌سازد. فوتبال از این نظر فقط هیجان تولید نمی‌کند؛ به زندگی روزمره فرم هم می‌دهد. مسابقه‌ها، قرارهای تماشا، بحث‌های قبل و بعد از بازی، شوخی‌ها، خاطره گل‌ها و شکست‌ها، همه به هفته و ماه آدم‌ها ریتم می‌دهند. برای خیلی‌ها فوتبال یک عادت صرف نیست؛ یک رشته اتصال است میان فرد و دیگران، میان امروز و خاطره، میان فشار زندگی و امکان دوام آوردن. به همین دلیل، نیاز به فوتبال فقط نیاز به سرگرمی نیست؛ گاهی نیاز به دیده شدن، شریک بودن و تنها نماندن است. 

لحظه‌ای برای با هم بودن یا جرقه‌ای برای تنش؟
یکی از جالب‌ترین صحنه‌های فوتبال، نه در استادیوم که در خانه‌ها اتفاق می‌افتد. جایی که یک مسابقه می‌تواند اعضای خانواده را برای مدتی کنار هم بنشاند؛ حتی در روزگاری که هرکس بیشتر در دنیای گوشی و برنامه‌های شخصی خودش زندگی می‌کند. تماشای فوتبال در بسیاری از خانه‌ها به یک آیین کوچک تبدیل شده است؛ اتفاقی که در آن پدر، مادر، فرزند یا حتی چند نسل کنار هم می‌نشینند، درباره بازی حرف می‌زنند، پیش‌بینی می‌کنند، شوخی می‌کنند و گاهی هم با هم هیجان‌زده می‌شوند. همین لحظه‌های ساده می‌تواند فرصتی برای گفت‌وگو و نزدیکی باشد؛ فرصتی که در ریتم تند زندگی امروز همیشه به‌سادگی پیدا نمی‌شود. از منظر سبک زندگی، فوتبال می‌تواند یکی از معدود سرگرمی‌های مشترک میان نسل‌ها باشد. بسیاری از پدر و مادرها خاطره تیم‌ها و بازیکنان گذشته را تعریف می‌کنند، بچه‌ها درباره ستاره‌های امروز حرف می‌زنند و در همین گفت‌وگوهای ساده، نوعی پیوند عاطفی شکل می‌گیرد. فوتبال در چنین موقعیتی فقط یک مسابقه نیست؛ بهانه‌ای برای گفت‌وگو، شوخی، یادآوری خاطره‌ها و تجربه هیجان مشترک است. اما همین صحنه اگر از تعادل خارج شود، می‌تواند به منبع تنش هم تبدیل شود. وقتی نتیجه بازی به اندازه‌ای مهم می‌شود که حال و هوای خانه را تحت تأثیر قرار دهد، یا وقتی تعصب تیمی به پرخاش و عصبانیت می‌رسد، آن تجربه جمعیِ لذت‌بخش به‌راحتی رنگ دیگری می‌گیرد. کودک یا نوجوانی که شاهد خشم شدید، فریاد یا تحقیر تیم رقیب است، در واقع با الگویی از مدیریت هیجان روبه‌رو می‌شود که چندان سالم نیست.
فوتبال در خانواده، درست مثل خود بازی، به نوعی «قانون نانوشته» نیاز دارد: این‌که هیجانش را تجربه کنیم، اما اجازه ندهیم نتیجه یک مسابقه بر کیفیت رابطه‌ها سایه بیندازد. در بهترین حالت، فوتبال می‌تواند یک آیین خانوادگی کوچک باشد؛ لحظه‌ای برای خندیدن، هیجان داشتن و کنار هم بودن. اما اگر تعصب و فشار هیجانی از کنترل خارج شود، همان لحظه مشترک می‌تواند به منبع دلخوری و تنش تبدیل شود. مرز میان این دو، بیشتر از آن‌که به خود فوتبال مربوط باشد، به شیوه مواجهه ما با هیجان مربوط است. 
​​​​​​​
فوتبال در روزگار بحران؛ تلاش برای دوام آوردن
در دوره‌هایی که فشار اقتصادی، انواع نگرانی و خستگی روانی به بخشی از تجربه روزمره مردم تبدیل می‌شود، جامعه فقط با کمبود پول یا امکانات روبه‌رو نیست؛ با نوعی فرسایش هم مواجه است. آدم‌ها کمتر می‌خندند، کمتر به آینده مطمئن‌اند، کمتر احساس می‌کنند بر زندگی خود و محیط اطراف‌شان کنترل دارند. در چنین وضعیتی، نیاز به تجربه‌هایی که بتواند برای مدتی کوتاه احساس پیوند، هیجان و زنده بودن را احیا کند، بیشتر می‌شود. فوتبال یکی از مهم‌ترین این تجربه‌هاست. نه فقط چون مسابقه‌ای جذاب است، بلکه چون به مردم امکان می‌دهد برای مدتی از تنهایی‌های پراکنده و فشارهای فردی بیرون بیایند و در یک میدان مشترک عاطفی قرار بگیرند.
 فوتبال و تولید حس «ما»
از منظر جامعه‌شناسی، یکی از مهم‌ترین کارکردهای فوتبال این است که حس «ما» تولید می‌کند. جامعه فقط با قوانین، نهادها و ساختارهای رسمی سر پا نمی‌ماند؛ با عواطف مشترک، نشانه‌های مشترک و تجربه‌های مشترک هم دوام می‌آورد. پرچم، رنگ تیم، شعارها، حافظه بازی‌های قدیمی، ستاره‌های محبوب و حتی رنج باخت‌های مشترک، همه عناصری هستند که به یک جمع انسانی شکل می‌دهند. در زندگی روزمره، بسیاری از آدم‌ها ممکن است احساس پراکندگی، بی‌اثری یا حتی حذف‌شدگی داشته باشند، اما در میدان فوتبال ناگهان خود را بخشی از جمعی بزرگ‌تر می‌بینند؛ جمعی که همزمان هیجان‌زده می‌شود، نگران می‌شود، امیدوار می‌ماند و واکنش نشان می‌دهد.
 غلیان جمعی و انرژی اجتماعی
امیل دورکیم، جامعه‌شناس کلاسیک، درباره لحظه‌هایی حرف می‌زد که در آن مردم در دل یک تجربه مشترک، نوعی «غلیان جمعی» را تجربه می‌کنند؛ لحظه‌ای که فرد از مرزهای تنهایی روزمره بیرون می‌آید و احساس می‌کند در چیزی بزرگ‌تر از خودش حل شده است. فوتبال، به‌ویژه در بازی‌های مهم، یکی از مدرن‌ترین شکل‌های همین غلیان جمعی است. در استادیوم، در کافه، در خانه یا حتی در خیابان، آدم‌ها همزمان فریاد می‌زنند، سکوت می‌کنند، مضطرب می‌شوند و به وجد می‌آیند. این همزمانی، صرفا هیجان نیست؛ نوعی تولید انرژی اجتماعی است. چنین انرژی‌ای در زمان بحران اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. جامعه خسته، بیش از هر چیز، به لحظه‌هایی نیاز دارد که در آن احساس کند هنوز زنده است، هنوز می‌تواند واکنش نشان دهد، هنوز می‌تواند با دیگری در یک ریتم مشترک قرار بگیرد. 
 وقتی فوتبال نقش مُسکن پیدا می‌کند
با این حال، همین‌جا باید به یک نکته مهم هم توجه کرد: فوتبال در زمانه بحران، اغلب نقش مُسکن پیدا می‌کند. این واژه لزوما منفی نیست. مُسکن، در معنای اجتماعی، یعنی چیزی که اجازه می‌دهد فرد یا جمع، زیر بار فشار خرد نشود و بتواند برای مدتی نفس بکشد تا مهیای ادامه دادن باشد. از این منظر، فوتبال می‌تواند کارکردی مثبت داشته باشد؛ چون به مردم مجال بازیابی روانی، تخلیه هیجان، امید موقت و تحمل‌پذیرتر کردن زندگی را می‌دهد. اما مسئله از جایی شروع می‌شود که مُسکن تبدیل به مخدر شده و جای مواجهه با واقعیت را بگیرد. اگر فوتبال فقط به ابزاری برای فرار دائمی از مسائل واقعی، تعویق اندیشیدن به مشکلات یا پناه بردن کامل به هیجان تبدیل شود، آن‌وقت کارکردش محدود و حتی مسئله‌دار می‌شود. 
 فوتبال، سرمایه اجتماعی یا میدان قطبی‌سازی؟
فوتبال می‌تواند سرمایه اجتماعی تولید کند؛ یعنی اعتماد، گفت‌وگو، همدلی و احساس مشارکت را تقویت کند. وقتی مردم درباره یک بازی حرف می‌زنند، با هم شوخی می‌کنند، در خیابان و خانه و محل کار تجربه‌ای مشترک را به یاد می‌آورند، در واقع بخشی از بافت اجتماعی را بازسازی می‌کنند. اما این فقط یک روی سکه است. روی دیگر سکه، زمانی ظاهر می‌شود که همین احساس تعلق، به نفرت از رقیب، تحقیر و قطبی‌سازی تبدیل شود. در این حالت، فوتبال دیگر فقط تولیدکننده «ما» نیست، بلکه به تولید «ما در برابر آن‌ها» هم کمک می‌کند. این همان نقطه حساسی است که باید در تحلیل اجتماعی فوتبال جدی گرفته شود. هر تجربه جمعی قدرتمند، دو ظرفیت همزمان دارد: هم پیوند می‌سازد و هم می‌تواند مرزهای خصمانه بسازد. بنابراین دفاع از کارکرد مثبت فوتبال، فقط وقتی معنی‌دار است که بتوانیم این مرز را ببینیم؛ مرز میان تعلق سالم و تعصب کور، میان همبستگی و فرایندهای دیگری‌سازی. 
 ارزش واقعی فوتبال 
جامعه امروز به‌خاطر تکثر طبقات، نسل‌ها و طیف‌‎های مختلف، با کمبود تجربه‌های مشترک روبه‌روست. بسیاری از رویدادهای جمعی قدیمی کم‌رنگ شده‌اند، روابط همسایگی و خویشاوندی شکل سابق را ندارند و بخش بزرگی از زندگی به تجربه‌های فردی، صفحه‌های شخصی و تنهایی‌های دیجیتال منتقل شده است. در چنین شرایطی، فوتبال یکی از معدود فضاهایی است که هنوز می‌تواند مردم را همزمان متوجه یک موضوع مشترک کند؛ با همه تفاوت‌های طبقاتی، نسلی و سلیقه‌ای. برای همین فوتبال در این روزگار فقط یک بازی نیست؛ یک میدان اجتماعی برای بازتولید هیجان، تعلق، همزمانی و حتی امید است. اما ارزش واقعی آن زمانی حفظ می‌شود که این نقش را در حد خودش بفهمیم: نه آن را بی‌اهمیت و صرفا سرگرمی بدانیم، نه آن‌قدر بار نجات‌بخشی بر دوشش بگذاریم که از یک فعالیت جمعی زنده، به ابزاری برای فراموشی دائمی واقعیت تبدیل شود. در این بین حسی که تیم‌ها به‌خصوص تیم‌ملی خودمان نه فقط با نتایج که با رفتار و... منتقل می‌کنند در ایجاد ظرفیتی بزرگ برای ساختن مفهوم «ما» حول فوتبال مهم است.  
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار