مدرسه ای که رنگ عاشورا گرفت...
از میان بغض های ناتمام بازماندگان جنایت آمریکایی در مدرسه میناب، چند روایت را انتخاب کردیم؛ مادری که می گوید، قلبم رفت و دانش آموزی که در کودکی جانباز شدنویسنده: صادق غفوریان
مترجم:
هر روز که می گذرد زوایای جدیدی از مدرسه میناب و دانش آموزان و معلمان شهیدش عیان می شود؛ روایت دانش آموزان بازمانده که امروز دچار آسیب های روحی و جسمی اند، دنیایی از ناگفته ها در خود دارد که شاید برخی از آن هاهیچ گاه شنیده نشود. روایت هدی، دانش آموز 12 ساله مدرسه که خود در آتش سوخته و برادر و پسرخاله اش را از دست داده، کجا شنیده و دیده می شود؟بغض های مادر امیرعلی کمالی، غصه های مادر دوشهید کریانی پاک و ده ها مادر داغدار کجا روایت می شود؟من در سفر به میناب، فقط توانستم بخشی از این روایت ها را ثبت و ضبط کنم.

فکر کن الان دیگر من قلبی ندارم
مادر شهید امیرعلی کریمی می گوید:تمام علاقه پسرم «امیرعلی» این بود که آتش نشان شود، می گفت «دوست دارم به مردم وقتی در سختی هستند کمک کنم.» وقتی این جمله مادر امیرعلی را شنیدم، گفتم اما او خودش برای مردم و در راه وطن در آتش موشک سوخت... مادر بغض می کند و می گوید: نه این که چون امیرعلی نیست، بگویم، من این طور بودم که وقتی به او نگاه می کردم، غم و غصه از وجودم خارج می شد. همیشه توی ذهنم بود که امیرعلی به یک جایی می رسد؛ فکر می کردم در شغل و تحصیلات به جایی می رسد اما حالا متوجه می شوم، نوری که همیشه در صورتش احساس می کردم، نشانه ای برای شهادت او بوده.
مادر امیرعلی می گوید: وقتی امیرعلی رفت، یعنی وقتی مدرسه با موشک دشمن منفجر شد، دل من هم همراه آن انفجار رفت، فکر کن الان دیگر من قلبی ندارم و فقط یک جسم از من مانده است.

فرود موشک در کلاس بچه های من
هادی پدر 38 ساله دو دانش آموز شهید مدرسه یعنی هانی و حامد است. می گوید: حامد کلاس اول و هانی کلاس چهارم بود. می گوید: وقتی به مدرسه رسیدم، دیدم موشک دقیقا جایی فرود آمده بود که کلاس بچه های من بود. این صحنه را که دیدم دیگر هیچ کاری نتوانستم انجام دهم. دست هایم توان هیچ کاری نداشت حتی نتوانستم یک آجر از آوار را بردارم. پسرم هانی از کلاس اول در همین مدرسه درس می خواند برای همین کاملا مدرسه و موقعیت های مختلف اش را می شناختم.
وقتی جنازه های بچه ها را از مدرسه خارج می کردند، تمام کاورها را یکی یکی نگاه می کردم که شاید بچه های من باشند اما خبری از آن ها نبود تا فردا صبح که در بیمارستان توانستم حامد را شناسایی کنم.
ماجرای هانی اما متفاوت است؛ او پس از سه روز و توسط مادرش و از روی یک قطعه از پا و از حالت انگشتان پا شناخته می شود...

می خواستم برای نوه ام لالایی بخوانم
مادر شهید زهره شهریاری؛ معلم مدرسه شجره طیبه که این شهید، 6 ماهه باردار بود:موقع دفن دخترم، به او گفتم به حضرت فاطمه زهرا(س) می سپارمت و این که موقع شهادت رهبر شهید شدی، افتخار می کنم. من از شهادتت ناراحت نیستم، از این که دیگر نمی بینمت غصه دارم. به او گفتم، خودت می دانی چقدر دوستت داشتم و چقدر دوستم داشتی و این که حالا برای این دوست داشتن نمی بینمت، از این ناراحتم. وقتی دلم برای زهره تنگ می شود، روبه روی عکس او می نشینم و می گویم، تو دیر ازدواج کردی که من تنها نباشم. او 32 سال داشت و ازدواج نمی کرد چون نمی خواست من تنها شوم. به او می گویم، حالا چرا من را تنها گذاشتی؟ مگر نمی خواستی اسم فرزندت را محمد بگذاری که من برایش لالایی بخوانم. گفت وگویم با مادر شهید شهریاری، آن جا چشم هایم را خیس می کند که ماجرای چگونگی پیداشدن پیکرش را می شنوم؛ چگونه می توانم روایت کنم که از زهره فقط یک دست و حلقه ازدواج اش پیدا شد...

دخترم حنانه، شاید دلش ترک برداشت
حنانه مهدی خواه، شهید 7 ساله مدرسه میناب هم ماجرای متفاوتی دارد؛ مادر حنانه می گوید: پیکر حنانه کاملا سالم بود حتی لباس هایش هم شبیه بچه هایی که زیر آوار مانده بودند چندان خاکی نبود فقط به اندازه یک عدس روی گونه اش زخم بود. گمان می کنم موج انفجار دلش را ترک داده بود؛ انگار قلبش در جا ایستاده باشد.روایت ریحانه خواهر حنانه نیز که دانش آموز همان مدرسه است، بند دل را پاره می کند، او لحظات عجیبی را تجربه کرده: در آن لحظات نگران خواهر کوچک ترم بودم که دانشآموز کلاس اول همان مدرسه بود. کلاس ما نزدیک دفتر بود. پس از اصابت موشک، صحنههایی را دیدم از جنازه دانشآموزانی که روی هم افتاده بودند. دختری شیشه در چشمش فرو رفته بود، دختر دیگر کاملاً سوخته بود. زمانی که به پایین رسیدم، مدرسه پسرانه را دیدم که آوار روی آنها ریخته بود. وقتی به پایین رسیدم، مادر یکی از دانشآموزان من را دید و جیغ زد و فرار کرد، من نمی دانستم چه بلایی سر خودم آمده...

من ماندم و یک سنگ سرد!
ماجرای دانش آموز کلاس چهارم مدرسه میناب، شهید خدیجه درویشی، از ماجراهای عجیب و غریب این حادثه است. قطعا وضعیت پدر خدیجه که از 9 ماه قبل به علت یک حادثه تصادف در کماست، نقطه اوج این ماجراست. یعنی پدر که اکنون زندگی نباتی دارد نمی داند که دخترش ماه هاست که به آسمان پرواز کرده است. با مادر خدیجه و میان بغض هایش گفت وگو می کنم. می گوید: آن روز که مدرسه را زدند تا شب آن جا نشستم و بعد هم تا ساعت یک نیمه شب در بیمارستان ماندم اما از خدیجه خبری نبود تا این که صبح شد و از سردخانه خبر دادند که برای شناسایی برویم. من خودم نرفتم، دلش را نداشتم. برادرم رفت و خدیجه ام را شناسایی کرد...
حالا در این وضعیت که همسرم از 9 ماه قبل در کماست، من ماندم و یک سنگ سرد. فقط از دخترم خدیجه می خواهم که شفای پدرش را از خدا بخواهد، چون او الان به خدا نزدیک است.

دانش آموزان در آغوش خانم معلم
شهید نرگس ذاکری، از شهدای معلم مدرسه میناب است؛ ماجرای نرگس برای همیشه تاریخ میناب و ایران در حافظه این سرزمین می ماند. او را وقتی در زیر آوار یافتند، چهار دانش آموز را در آغوش گرفته بود. من با امدادگری که این لحظه را دیده بود، هم سخن شدم. می گفت: از تلخ ترین لحظات 40 ساعت امداد و تفحص در مدرسه، همان لحظه ای بود که وقتی به پیکر این معلم رسیدیم، او دست هایش را باز کرده بود تا از دانش آموزانش محافظت کند.
امدادگر که تمامی پلان های تفحص کلاس این خانم معلم را با جزئیات در ذهن داشت، می گفت: «هرچه به خروجی کلاس نزدیک می شدیم، تعداد پیکرهای سوخته دانش آموزان را بیشتر می دیدیم...»
به هرحال او یک معلم بود و باید به تاریخ می آموخت که معلم، مادر دوم است و می تواند جانش را فدای فرزندانش کند...

من هدی 12 ساله، جانباز مدرسه ام، برادر و پسرخاله ام شهید شدند
در سفر به میناب هر یک از گفت وگوهایم، خود یک کتاب ماجرا دارد. ماجرای هدی 12 ساله که برادر و پسرخاله اش را در حادثه مدرسه از دست داده، از آن روایت هایی است که شنیدن اش یک دل بزرگ می خواهد. هدی تمام بدنش در انفجار سوخته، یکی از انگشتانش را پیوند زدند و امروز خود از راویان حمله به مدرسه است. البته او همین که بتواند لحظات انفجار، فرود آوار و آخرین تصاویر برادر و پسرخاله اش را تعریف کند، خودش یک حماسه بزرگ است.
می گوید: وقتی مدرسه را تعطیل کردند، به طبقه پایین رفتم و برادرم و پسرخاله ام را صدا کردم و با هم به حیاط رفتیم. من برگشتم که وسایلم را بردارم و همین که وارد ساختمان شدم، صدای انفجار بلند شد. من روی زمین پرت شدم و زیر آوار ماندم؛ من زنده بودم و در آتش می سوختم. اما برادرم و پسرخاله ام شهید شدند.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


