هیروشیمای پله و برزیلیها
نویسنده:
مترجم:

پله که در آن زمان پسرکی 10 ساله بوده، اتاقی در حومه فقیرنشین ریو را توصیف میکند. خانواده پرجمعیت آقای آرانتس دوناسیمنتو دور رادیوی کوچکی حلقه زدهاند و به صدای گزارش زنده پرشوری گوش میدهند که از ماراکانا روی امواج سوار میشود و از بلندگوهای رادیو میپیچد توی اتاق. جشن دیگر چنان قطعی است که پله مینویسد بعد از گل فرایچا برای برزیل، تحمل آن حجم از انتظار برای شروع جشن و پایکوبی را نداشته و به کوچه زده تا با پسربچههای مثل خودش فوتبال بازی کنند. آن دقایق بزرگترین حسرت زندگی پله در آن روایت هم محسوب میشوند. او -نقل به مضمون- مینویسد انتظارش برای تمام شدن بازی و بیرون ریختن بقیه کمی بیش از حد معمول طول کشیده و وقتی با کنجکاوی به خانه برگشته، با تکاندهندهترین خبر زندگیاش روبه رو شده: «برزیل باخته است». اروگوئه، در وضعیتی شبهمحال، دو گل زده و بازی و جام را برده. رادیو خاموش است، در اتاق گرد مرگ پاشیدهاند. پله بعدها بزرگتر شده و همان جام را هم به خانه برگردانده اما حسرت آن دقایق و این که در بزرگترین تراژدی کشورش کنار خانواده نبوده تا ابد رهایش نکرده است. او مینویسد: «ما کشور بزرگی بودیم اما تاریخ چندانی نداشتیم. آن چه به نام کشور برزیل میشناختیم، عمری بیشتر از یک قرن نداشت و همین مدت اندک هم خالی از هر پیروزی یا شکست بزرگی در مثلا یک جنگ واقعی بود. جمعیت بسیاری، ما بودیم که در زاغههای ریو و سائوپائولو روزگار میگذراندیم و گروه اندکی ثروتمند، عموما سفیدپوست که در شهرها زندگی خودشان را داشتند... آن شکست اما چیزی بود که برزیل را کشور کرد. همه ما و همه آنها را چنان همزمان خرد کرد و در هم ریخت که یک چیز شدیم؛ یک کل واحد که البته شکست خورده بود اما اگر نمیخورد کشور نمیشد. ۱۶ جولای ۱۹۵۰، هیروشیمای ما بود. غم بزرگ و عمومی، هم ما را هیچ کرد و هم همه را. آن جا تازه ملت شدیم و بعدها از چنین خاکستری بود که ققنوس برزیل برخاست.»
10 شماره آخر
پربازدیدهای خراسان آنلاین