عبور از خط قرمز!
نویسنده:
مترجم:
آن روزها وقتی به اوضاع آشفته و نابسامان خانواده ام می نگریستم که به خاطر اعتیاد پدرم با آن دست به گریبان بودیم، همواره به خودم یادآوری می کردم که «مواد مخدرخط قرمز زندگی است!» اما طولی نکشید که ...
به گزارش اختصاصی روزنامه خراسان، جوان 38 ساله با بیان این که عبور از خط قرمز زندگی او را به تباهی کشانده است، درباره سرگذشت خود گفت: «پدرم آبدارچی یکی از کارخانههای تولیدی مشهد بود و با سختکوشی برای تامین هزینه های زندگی تلاش می کرد؛ اما وقتی خسته از سرکار به منزل بازمی گشت با پرخاشگری و رفتارهای خشن خودش ما را عذاب می داد. بزرگتر که شدم تازه فهمیدم پدرم از مصرف موادمخدر سنتی به استعمال افیون های صنعتی روی آورده است و این درگیری ها و پرخاشگری ها نیز ناشی از عوارض این ماده خانمانسوز است .
خلاصه موادمخدر پدرم را از خانواده جدا کرد تا این که او در 45 سالگی بر اثر عوارض مواد مخدر سکته کرد و از دنیا رفت. از آن روز به بعد تصمیم گرفتم هیچ وقت به موادمخدر فکر نکنم و این موضوع مهمترین خط قرمز زندگی ام شد. بعد از این ماجرا ، مادرم دچار افسردگی شد و پدربزرگم مخارج زندگی ما را به عهده گرفت. ولی تباهی و بدبختی های من از 16 سالگی زمانی شروع شد که پسرخاله ام برای اولین بار یک نخ سیگار به من تعارف کرد . در یک لحظه تردید داشتم که با یک کلمه «نه» خودم را از این رودربایستی رها کنم ولی غرورم اجازه نداد .فکر می کردم اگر آن سیگار را نکشم، در میان جمع احساس حقارت خواهم کرد. این بود که مسیر تلخ زندگی ام آغاز شد و از آن روز به بعد نه تنها در جمع دوستان سیگار می کشیدم بلکه روزی در یکی از همین دورهمی ها بساط مصرف «حشیش» هم پهن شد و من با پیشنهاد یکی از دوستانم و تنها برای احساس سرخوشی و لذت زودگذر وارد دنیای معتادان شدم. زمانی که تحصیلات دبیرستان به پایان رسید و من در رشته مهندسی رایانه در دانشگاه پذیرفته شدم،یک معتادحرفه ای بودم که خانواده ام از آن خبر نداشتند. در همان ترم اول دانشگاه ،باگروهی از دانشجویان آشنا شدم که منزل مجردی اجاره کرده بودند و مانند من مواد مخدر مصرف می کردند.
خلاصه خیلی زود طعم موادمخدر صنعتی(شیشه)را هم چشیدم و به عمق دره بدبختی سقوط کردم. با هر فلاکتی بود بالاخره تحصیلاتم را طی 6سال به پایان رساندم و به مشهد بازگشتم؛ اما شدت اعتیادم به حدی بود که مادرم در همان نگاه اول متوجه ماجرا شد و مرا پنهانی در یک مرکز ترک اعتیاد بستری کرد. حدود 7 سال دیگر به سراغ مواد مخدر نرفتم و در یک شرکت معتبر رایانه ای مشغول کار شدم. درآمد خوبی داشتم و روزهای شیرینی را می گذراندم تا این که به خاطر فشار کاری و اصرار یکی از دوستان قدیمی ام، دوباره به مصرف شیشه روی آوردم . حالا اشک ها و گریه های مادرم را هم نمی دیدم و در میان توفان سهمگین اعتیاد دست و پا می زدم تا این که روزی در یک مهمانی دوستانه با دختری معتاد آشنا شدم که 15 سال از خودم کوچکتر بود. «رویا» قلبم را تسخیر کرد و من بدجوری عاشق شدم ! فکر می کردم نیمه گمشده ام را پیدا کرده ام. خانه ای برایش اجاره کردم و تصمیم گرفتم با کمک یکدیگر مصرف شیشه را کنار بگذاریم؛ اما 6 ماه بعد در حالی که «رویا» همه زندگیام شده بود نه تنها اعتیادمان را ترک نکردیم بلکه او همه لوازم منزل را سرقت کرد و به مکان نامعلومی گریخت.
حالا قلبم شکسته بود و دچار افسردگی شدیدی شده بودم به همین خاطر مدام مقدار مصرفم بالا می رفت و مادرم مقابل چشمانم می سوخت. او فریاد می زد تو راه پدرت را می روی و عاقبت خودت را نابود خواهی کرد! ولی من حرف های او را نمی فهمیدم تا این که در عملیات جمع آوری معتادان توسط نیروهای کلانتری شفا دستگیر شدم و اکنون که به گذشته می اندیشم تازه می فهمم که همه رویاهایم را بر باد داده ام؛ ای کاش ...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است:با توجه به سرگذشت این جوان معتاد،بررسی های روانشناختی و اقدامات قانونی برای رهایی وی از این مرداب وحشتناک ، با دستور ویژه سرگرد احسان سبکبار (رئیس کلانتری شفا) در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجراهای واقعی در زیرپوست شهر
10 صفحه اول


