روزی که پیراهنهای سیاه را از تن درآوریم
نویسنده: سید احمد میرزاده
مترجم:
آن گاه از آسمان خون فرو بارید و خیمهها و خاک، تر شدند. آنک ابری سیاه که قرنهاست میبارد و نمیگذارد گرد خاموشی بر این درد بنشیند. گریه کن. پا به پای این ابرِ همیشهبار گریه کن تا بر روی پاک این خاک ایستاده باشی؛ تا دل به داد داده باشی نه به باد! شعر شاعر حقیقتی است که تاریخ بر آن ناظر است: «شمشیری که بر گلوی تو آمد/ هر چیز و همه چیز را در کائنات/ به دو پاره کرد:/ هر چه در سوی تو حسینی شد/ دیگر سو یزیدی» در سوگ حسین گریه کن تا در سوی یزید نباشی! آن روز نبودی تا به فریاد «کیست مرا یاری کند؟» پاسخ دهی اما هر روز عاشورا و همه جا کربلاست. بر گردن تو عهدی است باید به آن عمل کنی؛ این حسرت را باید به فریاد بدل کنی: «یا لیتنی کُنتُ مَعَکُم فافوزَ فوزا عظیما.» گریه کن آن چنان که فرشتهها شب و روز گریه می کنند. همراه این سیل باش تا از خیل بیدردان نباشی. سیاه است این ابر و تا آن روز سپید یکسره میبارد. اما بامداد پس از باران شفافتر است. باران میبارد تا آن روز آفتابی، روشنتر جلوه کند. روز طلوعِ داد. روز وقوعِ «انا من المجرمین منتقمون». روزی که پیراهنهای سیاه را از تن درآوریم و در رکاب آن امیر سبزینهپوش، در رکاب آن جلوۀ امید که بر اسب سپید میخرامد شمشیرها را سرخ کنیم. پیشوای هشتمین فرموده است: «آسمانهای هفتگانه و زمین در شهادتش گریستند؛ و چهار هزار فرشته برای یاری او به زمین آمدند، اما رخصت نیافتند. پس تا ظهور، آشفته و غبارآلود، بر مزار او در انتظارند. یاران موعودند و شعارشان «یالثارات الحسین» است.»
(عیون اخبار الرضا(ع)، ج 1، باب 28، ح.53)
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


