مادر زنم فریبم داد!
نویسنده:
مترجم:
وقتی ۵ ساله بودم، پدر و مادرم بر اثر اختلافات خانوادگی و مشاجراتی که مدام با هم داشتند از همدیگر جدا شدند؛ چراکه مادرم ناراحتی اعصاب و روان داشت و پدرم نمی توانست رفتارهای او را تحمل کند.
جوان ۲۱ ساله ای که به اتهام حمل چند کیلوتریاک در زندان به سر می برد، ادامه داد: بعد از طلاق من که تک فرزند آن ها بودم، نزد پدرم ماندم. زمانی که ۹ سالم شد، پدرم با خانمی که از اقوام دور بود بامعرفی مادربزرگم ازدواج کرد و من الان دو خواهر کوچک دارم . خلاصه از لحاظ مهرومحبت پدرم چیزی برایم کم نگذاشت؛ ولی همیشه جای خالی مادر و نوازشهایش را حس میکردم. حتی همسردوم پدرم که خیلی زن خوب و بااصالتی بود و مرا مثل دخترانش دوست میداشت به من خیلی محبت و توجه میکرد اما نمیتوانست جای خالی مادرم را پر کند. از روزی که آن ها جدا شدند، من از مادرم کاملاً بیخبرم و او را ندیدهام. تنها یک عکس ازمادرم دارم که هر روز به امید این که او را ببینم، عکسش را بارها و بارها نگاه میکنم. چون سن کمی داشتم، جدایی آن ها ضربه شدید روحی و روانی بزرگی به من وارد کرد. با این که الان ۲۱ ساله هستم ولی هنوز امید دیدن مادرم را دارم. پدرم راننده تریلی است و لاستیک خودروهای سنگین وارد میکند و درآمد خوبی دارد. او دو هفته سرکار است و دو هفته هم کنار خانواده می ماند. من پس از این که دیپلم گرفتم، عازم خدمت سربازی شدم اما زمانی که با اتمام خدمت به خانه پدری ام بازگشتم، سیگاری شده بودم. چندین بار پدرم تذکر داد که ترک کنم اما نتوانستم؛ غصه فقدان مادرم را تسکین میداد. پس از مدتی پدرم گفت به فکر کار کردن باشم هرچند که ماهیانه به من پول میداد اما میگفت: برای خودت مردی شدی و باید سر کار بروی....
در این شرایط پدرم به پیشنهاد همسرش، برایم خودروی پراید خرید و من در یک شرکت تاکسی اینترنتی ثبت نام کردم و مشغول به کار شدم. صبح زود می رفتم و تا پایان شب مسافر جابه جا می کردم. یک شب کنار خیابان منتظر بودم تا مسافر بیاید و سوار شود؛ وقتی داخل خودرو نشست، دیدم خانمی تقریبا ۶۰ ساله است. در مسیر رانندگی از زندگی و مشکلاتش برایم صحبت کرد و گفت: دخترخوبی دارم با تحصیلات و کمالات! بیا یک روز دخترم را ببین و اگر پسند شد، با هم ازدواج کنید . ماجرا را برای پدرم تعریف کردم ولی مخالفت کردند و گفتند ما نمی شناسیم! چرا باید خانمی برای دخترش از پسری که نمیشناسد، خواستگاری کند و ....
آن شب گذشت و پس از یک ماه یک نفر به گوشی ام زنگ زد. جواب دادم؛ دیدم همان خانم مسافر بود. پرسید چرا خبر ندادی؟! بالاخره بدون اطلاع پدرم وسوسه شدم و با قرار مادرش رفتم و دخترش را دیدم. از زیبایی هیچی کم نداشت؛ خوش قد و بالا و ... با هم صحبت کردیم و قرار شد با خانواده هماهنگ کنم و به طوررسمی به منزلشان برویم اما از من اصرار و از پدرم انکار!
بالاخره با پادرمیانی، پدرم قبول کرد و ما به خواستگاری رفتیم. آن روزها چون عاشق شده بودم، دیگر مادرم را مدتی فراموش کردم؛ آن شب تمام شد و پس از تحقیقات پدرم مشخص شد پدر«ساناز» بر اثر کرونا فوت کرده و او با مادر و برادرش زندگی می کند. بعد از۳ماه من و ساناز عقد کردیم. خیلی روزهای خوبی با هم داشتیم. عشق سوزان من به او جای فقدان مادرم را برایم پر کرده بود. مادرش گفت :جهیزیه دخترم کامل است و زودترسرخانه و زندگی تان بروید . ولی پدرم میگفت: صبرکنید تا اوضاع مالی پسرم بهتر شود و بتواند خانه ای اجاره کند. یک سال گذشت و من فقط در حال کارکردن و پس انداز بودم تا زودتر بساط عروسی را فراهم کنم. مادر«ساناز» خیلی اصرار می کرد زودترتمام کنید. من دلیلش را متوجه نمیشدم ...بعضی وقت ها «ساناز»خیلی بدخلقی می کرد و گاهی تلفن را جواب نمیداد و میگفت: خسته ام. به منزلشان زنگ می زدم، مادرش میگفت: خوابیده است. مثل روزهای اول عقد خیلی شاد و سرحال نبود تا این که من یک روز سرزده به منزلشان رفتم و دیدم کسی جز«ساناز» خانه نیست. بوی دود می آمد. او دست و پایش را گم کرد؛ شک کرده بودم تا این که رفتم آشپزخانه دیدم بساط تریاک پهن است ....بعد متوجه شدم «ساناز» از قبل معتاد بوده و مدتی را در مرکز ترک اعتیاد سپری کردهاست. ولی دوباره شروع کرده بود. «ساناز»خیلی گریه کرد و به پای من افتاد؛ خیلی ناراحت شدم ولی این قدرعاشق او بودم که چشمم را روی اعتیادش بستم اما تاکید کردم که باید دوباره ترک کند و پدرم هم متوجه نشود . ازآن روز به بعد رفت و آمد من به منزل مادری ساناز زیاد شد تا این که خودم هم کم کم آلوده شدم ...مادر او هم معتاد بود .دیگر نمیدانستم چه کار کنم .پدرم هنوز متوجه نشده بود. یک روز مادرزنم گفت: پسرم چند تا بسته است آن ها را به شهر بیرجند ببر و به آقایی به اسم «غ»تحویل بده !! آدرسش را برایت میفرستم. صاحب بسته هم کرایه خوبی پرداخت می کند .... بسته ها را خودش در صندوق عقب خودروی من جاسازی کرد. من خام بودم نمیدانستم آن ها چیست. خواستم از عوارضی رد شوم ایست و بازرسی خودروام را متوقف کردند و به محض باز کردن درصندوق عقب ، چند کیلو مواد مخدر کشف کردند. این گونه بود که راهی زندان شدم اما ای کاش.....
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با دستور سرهنگ علی ابراهیمیان(رئیس کلانتری نواب صفوی مشهد ) مشاوره های کارشناسی برای بهره مندی این جوان از ارفاق های قانونی و همچنین ریشه یابی این ماجرا در حالی آغاز شد که وی هیچ سابقه کیفری نداشت.
بر اساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
جوان ۲۱ ساله ای که به اتهام حمل چند کیلوتریاک در زندان به سر می برد، ادامه داد: بعد از طلاق من که تک فرزند آن ها بودم، نزد پدرم ماندم. زمانی که ۹ سالم شد، پدرم با خانمی که از اقوام دور بود بامعرفی مادربزرگم ازدواج کرد و من الان دو خواهر کوچک دارم . خلاصه از لحاظ مهرومحبت پدرم چیزی برایم کم نگذاشت؛ ولی همیشه جای خالی مادر و نوازشهایش را حس میکردم. حتی همسردوم پدرم که خیلی زن خوب و بااصالتی بود و مرا مثل دخترانش دوست میداشت به من خیلی محبت و توجه میکرد اما نمیتوانست جای خالی مادرم را پر کند. از روزی که آن ها جدا شدند، من از مادرم کاملاً بیخبرم و او را ندیدهام. تنها یک عکس ازمادرم دارم که هر روز به امید این که او را ببینم، عکسش را بارها و بارها نگاه میکنم. چون سن کمی داشتم، جدایی آن ها ضربه شدید روحی و روانی بزرگی به من وارد کرد. با این که الان ۲۱ ساله هستم ولی هنوز امید دیدن مادرم را دارم. پدرم راننده تریلی است و لاستیک خودروهای سنگین وارد میکند و درآمد خوبی دارد. او دو هفته سرکار است و دو هفته هم کنار خانواده می ماند. من پس از این که دیپلم گرفتم، عازم خدمت سربازی شدم اما زمانی که با اتمام خدمت به خانه پدری ام بازگشتم، سیگاری شده بودم. چندین بار پدرم تذکر داد که ترک کنم اما نتوانستم؛ غصه فقدان مادرم را تسکین میداد. پس از مدتی پدرم گفت به فکر کار کردن باشم هرچند که ماهیانه به من پول میداد اما میگفت: برای خودت مردی شدی و باید سر کار بروی....
در این شرایط پدرم به پیشنهاد همسرش، برایم خودروی پراید خرید و من در یک شرکت تاکسی اینترنتی ثبت نام کردم و مشغول به کار شدم. صبح زود می رفتم و تا پایان شب مسافر جابه جا می کردم. یک شب کنار خیابان منتظر بودم تا مسافر بیاید و سوار شود؛ وقتی داخل خودرو نشست، دیدم خانمی تقریبا ۶۰ ساله است. در مسیر رانندگی از زندگی و مشکلاتش برایم صحبت کرد و گفت: دخترخوبی دارم با تحصیلات و کمالات! بیا یک روز دخترم را ببین و اگر پسند شد، با هم ازدواج کنید . ماجرا را برای پدرم تعریف کردم ولی مخالفت کردند و گفتند ما نمی شناسیم! چرا باید خانمی برای دخترش از پسری که نمیشناسد، خواستگاری کند و ....
آن شب گذشت و پس از یک ماه یک نفر به گوشی ام زنگ زد. جواب دادم؛ دیدم همان خانم مسافر بود. پرسید چرا خبر ندادی؟! بالاخره بدون اطلاع پدرم وسوسه شدم و با قرار مادرش رفتم و دخترش را دیدم. از زیبایی هیچی کم نداشت؛ خوش قد و بالا و ... با هم صحبت کردیم و قرار شد با خانواده هماهنگ کنم و به طوررسمی به منزلشان برویم اما از من اصرار و از پدرم انکار!
بالاخره با پادرمیانی، پدرم قبول کرد و ما به خواستگاری رفتیم. آن روزها چون عاشق شده بودم، دیگر مادرم را مدتی فراموش کردم؛ آن شب تمام شد و پس از تحقیقات پدرم مشخص شد پدر«ساناز» بر اثر کرونا فوت کرده و او با مادر و برادرش زندگی می کند. بعد از۳ماه من و ساناز عقد کردیم. خیلی روزهای خوبی با هم داشتیم. عشق سوزان من به او جای فقدان مادرم را برایم پر کرده بود. مادرش گفت :جهیزیه دخترم کامل است و زودترسرخانه و زندگی تان بروید . ولی پدرم میگفت: صبرکنید تا اوضاع مالی پسرم بهتر شود و بتواند خانه ای اجاره کند. یک سال گذشت و من فقط در حال کارکردن و پس انداز بودم تا زودتر بساط عروسی را فراهم کنم. مادر«ساناز» خیلی اصرار می کرد زودترتمام کنید. من دلیلش را متوجه نمیشدم ...بعضی وقت ها «ساناز»خیلی بدخلقی می کرد و گاهی تلفن را جواب نمیداد و میگفت: خسته ام. به منزلشان زنگ می زدم، مادرش میگفت: خوابیده است. مثل روزهای اول عقد خیلی شاد و سرحال نبود تا این که من یک روز سرزده به منزلشان رفتم و دیدم کسی جز«ساناز» خانه نیست. بوی دود می آمد. او دست و پایش را گم کرد؛ شک کرده بودم تا این که رفتم آشپزخانه دیدم بساط تریاک پهن است ....بعد متوجه شدم «ساناز» از قبل معتاد بوده و مدتی را در مرکز ترک اعتیاد سپری کردهاست. ولی دوباره شروع کرده بود. «ساناز»خیلی گریه کرد و به پای من افتاد؛ خیلی ناراحت شدم ولی این قدرعاشق او بودم که چشمم را روی اعتیادش بستم اما تاکید کردم که باید دوباره ترک کند و پدرم هم متوجه نشود . ازآن روز به بعد رفت و آمد من به منزل مادری ساناز زیاد شد تا این که خودم هم کم کم آلوده شدم ...مادر او هم معتاد بود .دیگر نمیدانستم چه کار کنم .پدرم هنوز متوجه نشده بود. یک روز مادرزنم گفت: پسرم چند تا بسته است آن ها را به شهر بیرجند ببر و به آقایی به اسم «غ»تحویل بده !! آدرسش را برایت میفرستم. صاحب بسته هم کرایه خوبی پرداخت می کند .... بسته ها را خودش در صندوق عقب خودروی من جاسازی کرد. من خام بودم نمیدانستم آن ها چیست. خواستم از عوارضی رد شوم ایست و بازرسی خودروام را متوقف کردند و به محض باز کردن درصندوق عقب ، چند کیلو مواد مخدر کشف کردند. این گونه بود که راهی زندان شدم اما ای کاش.....
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با دستور سرهنگ علی ابراهیمیان(رئیس کلانتری نواب صفوی مشهد ) مشاوره های کارشناسی برای بهره مندی این جوان از ارفاق های قانونی و همچنین ریشه یابی این ماجرا در حالی آغاز شد که وی هیچ سابقه کیفری نداشت.
بر اساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


