قلب زخمی !
نویسنده:
مترجم:
من مادرم... مادری که سال ها بارزندگی را بردوش کشیده است. سه فرزند دارم؛ هرسه را با خون دل، با زحمت و بی خوابی بزرگ کرده ام اما امروز که پا به میانسالی گذاشته ام خسته ترازهمیشه ام نه ازگذرعمر بلکه از زخمی که از دختر بزرگم « بهناز» بر دل دارم.
«بهناز» سی و هفت سال دارد. دختر اولم بود؛ چشم و چراغ خانه. روزی که دنیا آمد، گمان می کردم فرشته ای به خانه ام آمده است. با لبخندهای کودکانه اش دل مرا آرام می کرد. سال ها به او دل بسته بودم و به آینده اش امید داشتم اما روزگار بازی دیگری برایمان داشت.
«بهناز» دو بارازدواج کرد. بار نخست با مردی که بعدها فهمیدیم گرفتاردام اعتیاد است. چه شب هایی که اشک های دخترم بالش مرا خیس نکرد. از همسرش جدا شد؛ شکست خورده و زخمی. باردوم به خیال آن که شاید سرنوشت به او لبخند بزند دوباره پای سفره عقد نشست. اما این بارفقر و ناداری ریشه زندگیشان را خشکاند. نتوانست دوام بیاورد و دوباره به خانه من بازگشت؛ خسته ترازقبل، بی اعتمادترازگذشته.گمان می کردم خانه مادری مرهمی برای زخم هایش باشد ولی دریغ... بهناز آرام نگرفت. کم کم زبانش تند شد. امروز دیگر کارش به جایی رسیده که به من ،من که همه زندگی ام را برایش گذاشتم ، فحاشی می کند. هر روز صدای درگیری و بحث او دیوارهای خانه را پر می کند. به برادرانش توهین می کند .به من ناسزا می گوید. انگار همه خشم دنیا را بر دوش می کشد و آن را بر سر ما خالی می کند.نه کاری می کندونه مسئولیتی می پذیرد. صبح ها تا دیروقت در رختخواب است و شب ها با کوچک ترین حرفی شعله جنگ را در خانه می افروزد. دیگر آرامشی برای ما نمانده است. هربارکه صدایش بلند می شود، قلب من می لرزد. به پسرانم نگاه می کنم می بینم آن ها هم دلگیر و دل شکسته اند. خانه ای که باید مأمن و پناهگاه باشد، شده میدان جنگ.
من سال ها برای فرزندانم رنج کشیدم .بارها گرسنه خوابیدم تا آن ها سیر باشند. لباسم کهنه شد تا برایشان تازه بخرم. حالا انتظارداشتم دراین سنین کمی آرامش داشته باشم. محبت ببینم و دلخوش باشم به لبخندشان اما بهناز دختر ،بزرگم همه این رؤیاها را با رفتارهایش به آتش کشیده است.
بارها با او صحبت کرده ام نصیحتش کرده ام از درمهربانی وارد شدم، سخت گیری کردم، کوتاه آمدم.... اما هیچ کدام سودی نداشت. گاهی فکر می کنم او هنوزدردلش زخمی از زندگی دارد و این زخم را بر ما می زند. ولی دیگر توان ادامه دادن ندارم، تنم خسته است و دلم شکسته.
به کلانتری آمدم با مرجوعه قضایی دردست نه ازسرکینه مادریف بلکه از سر درماندگی. نمی خواهم دخترم را ازدست بدهم اما نمی توانم این بار سنگین را بیشتر بردوش بکشم.هر شب با خودم می گویم: «کجای راه را اشتباه رفتم؟ چرا فرشته زندگی ام به اینجا رسید؟»
من مادر بهنازم... مادری که هنوز دوستش دارد هنوز برایش دعا می کند اما در عین حال، درآستانه فروپاشی است. صدای فریادهای او روح مرا می فرساید دیگر نمی دانم چه کنم؛ جز این که بگویم خدایا! من دیگر از دست او خسته ام...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با راهنمایی های سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری نواب شفای مشهد ) اقدامات مشاوره های با دعوت از «بهناز» دردایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجرای واقعی درزیرپوست شهر
«بهناز» سی و هفت سال دارد. دختر اولم بود؛ چشم و چراغ خانه. روزی که دنیا آمد، گمان می کردم فرشته ای به خانه ام آمده است. با لبخندهای کودکانه اش دل مرا آرام می کرد. سال ها به او دل بسته بودم و به آینده اش امید داشتم اما روزگار بازی دیگری برایمان داشت.
«بهناز» دو بارازدواج کرد. بار نخست با مردی که بعدها فهمیدیم گرفتاردام اعتیاد است. چه شب هایی که اشک های دخترم بالش مرا خیس نکرد. از همسرش جدا شد؛ شکست خورده و زخمی. باردوم به خیال آن که شاید سرنوشت به او لبخند بزند دوباره پای سفره عقد نشست. اما این بارفقر و ناداری ریشه زندگیشان را خشکاند. نتوانست دوام بیاورد و دوباره به خانه من بازگشت؛ خسته ترازقبل، بی اعتمادترازگذشته.گمان می کردم خانه مادری مرهمی برای زخم هایش باشد ولی دریغ... بهناز آرام نگرفت. کم کم زبانش تند شد. امروز دیگر کارش به جایی رسیده که به من ،من که همه زندگی ام را برایش گذاشتم ، فحاشی می کند. هر روز صدای درگیری و بحث او دیوارهای خانه را پر می کند. به برادرانش توهین می کند .به من ناسزا می گوید. انگار همه خشم دنیا را بر دوش می کشد و آن را بر سر ما خالی می کند.نه کاری می کندونه مسئولیتی می پذیرد. صبح ها تا دیروقت در رختخواب است و شب ها با کوچک ترین حرفی شعله جنگ را در خانه می افروزد. دیگر آرامشی برای ما نمانده است. هربارکه صدایش بلند می شود، قلب من می لرزد. به پسرانم نگاه می کنم می بینم آن ها هم دلگیر و دل شکسته اند. خانه ای که باید مأمن و پناهگاه باشد، شده میدان جنگ.
من سال ها برای فرزندانم رنج کشیدم .بارها گرسنه خوابیدم تا آن ها سیر باشند. لباسم کهنه شد تا برایشان تازه بخرم. حالا انتظارداشتم دراین سنین کمی آرامش داشته باشم. محبت ببینم و دلخوش باشم به لبخندشان اما بهناز دختر ،بزرگم همه این رؤیاها را با رفتارهایش به آتش کشیده است.
بارها با او صحبت کرده ام نصیحتش کرده ام از درمهربانی وارد شدم، سخت گیری کردم، کوتاه آمدم.... اما هیچ کدام سودی نداشت. گاهی فکر می کنم او هنوزدردلش زخمی از زندگی دارد و این زخم را بر ما می زند. ولی دیگر توان ادامه دادن ندارم، تنم خسته است و دلم شکسته.
به کلانتری آمدم با مرجوعه قضایی دردست نه ازسرکینه مادریف بلکه از سر درماندگی. نمی خواهم دخترم را ازدست بدهم اما نمی توانم این بار سنگین را بیشتر بردوش بکشم.هر شب با خودم می گویم: «کجای راه را اشتباه رفتم؟ چرا فرشته زندگی ام به اینجا رسید؟»
من مادر بهنازم... مادری که هنوز دوستش دارد هنوز برایش دعا می کند اما در عین حال، درآستانه فروپاشی است. صدای فریادهای او روح مرا می فرساید دیگر نمی دانم چه کنم؛ جز این که بگویم خدایا! من دیگر از دست او خسته ام...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: با راهنمایی های سرگرد احسان سبکبار(رئیس کلانتری نواب شفای مشهد ) اقدامات مشاوره های با دعوت از «بهناز» دردایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجرای واقعی درزیرپوست شهر
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


