فرار یک دزد از نگاه فرزند!
نویسنده:
مترجم:
کودکی ام از همان اول با تلخی آغاز شد. هنوز مزه کودکی را نچشیده بودم که حادثه ای زندگی ام را زیر و رو کرد. 14 سال بیشتر نداشتم که پدر و مادرم را در یک سانحه از دست دادم. آن روزها تازه وارد دوره ای شده بودم که به محبت والدین بیش از هر وقت دیگری نیاز داشتم، اما یکباره خودم را در خانه مادربزرگ پیر و بیمارم دیدم. او زن مهربانی بود اما توان اداره من را نداشت. هرچه بود سقفی بالای سرم گذاشت و غذایی هرچند ساده جلویم می گذاشت.
به مدرسه هیچ علاقه ای نشان نمی دادم. نه حوصله درس خواندن داشتم، نه کسی بود که دلگرمم کند. درنهایت مدرک سیکل را گرفتم و بعد ترک تحصیل کردم. از همان روزها وارد بازارکار شدم؛ بنایی، شاگردی و هرکاری که می شد برای گرفتن یک لقمه نان انجام دادم . دستم همیشه زخم بود، لباس هایم بوی عرق می داد ، اما درآمدم هیچ وقت بیشتر از نیازهای ابتدایی ام نبود.
سال ها گذشت تا به۲۷ سالگی رسیدم. آن موقع با زنی آشنا شدم که شش سال از من بزرگتر بود. علاقه ای بین ما نبود؛ نه او دل در گرو من داشت و نه من به او؛ ولی او خياط بود،درآمد داشت و من در زندگی ام به یک تکیه گاه نیاز داشتم. ازدواج کردیم. زندگی مان پر از عشق و محبت نبود، اما از دل این زندگی پسری به دنیا آمد که همه امید و دلخوشی ام شد.
چندسالی به همین منوال گذشت تا این که همسرم بیمار شد. بیماری اش طولانی و سخت بود. من هم از پس خرج و مخارج درمان برنمی آمدم. به چشم دیدم که چطور آرام آرام خاموش شد و یک روز برای همیشه از دست رفت. از آن روز من و پسرم ماندیم. او هنوز کودک بود و نیاز به مادری داشت، اما من ماندم و دنیایی پر از خلأ.
همان روزها بود که پایم به موادمخدر باز شد. اول فکر می کردم فقط برای فراموشی است؛ برای پرکردن تنهایی هایم، برای آرام کردن اعصابی که هیچ وقت آرام نمی شد. اما خیلی زود فهمیدم مواد، آرامش نمی دهد، فقط زنجیر می سازد. من اسیر شدم و این اسارت زندگی ام را بیشتر به قهقرا برد.
وقتی خرج زندگی و اعتیادم روی هم جمع شد، دیگر درآمد بنایی کفاف نمی داد. جیبم همیشه خالی بود و من برای تأمین هزینه ها دست به راهی زدم که تهش معلوم بود. اولش کوچک شروع شد؛ قفل ماشین ها را می شکستم و چیزهای کوچک برمیداشتم. یک ضبط،یک کیف، وسایل داخل داشبورد. هر بار با خودم می گفتم «فقط همین یکبار تا مشکلاتم حل شود»؛ اما آن یکبارها شد، صدبار. اعتیاد آدم را بی وجدان می کند. دیگر مهم نبود صاحب ماشین کیست، فقیر است یا غنی، من فقط به فکر پر کردن خلأ خودم بودم.
پسرم بزرگ می شد و من هر روز بیشتر از چشمش می افتادم .نگاه هایش پر از سؤال بود: چرا پدر همیشه خسته است؟ چرا همیشه پول ندارد؟ چرا بوی مواد از او بلند می شود؟ اما هیچ وقت جوابی نداشت. من فقط فرار می کردم. آخرین باری که دست به سرقت زدم، درست مثل همیشه فکر می کردم، کسی متوجه نمی شود. اما مأموران مدت ها بود ردّم را گرفته بودند. وقتی دست های سردشان، دستبند را روی مچم بست، انگار تمام گذشته ام یکباره جلوی چشمانم آمد. کودکی ام ،مادربزرگم، دست های ترک خورده کارگری، صورت رنجور همسرم، چشم های معصوم پسرم. همه مثل فیلمی از مقابلم گذشت اما ای کاش...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: در حالی که با دستورهای سرگرد احسان سبکبار (رئیس کلانتری شفای مشهد) تحقیقات افسران زبده دایره تجسس برای ریشه یابی سرقت های این مرد 45 ساله ادامه دارد، بررسی های مشاوره ای نیز برای رهایی وی از چنگال مواد افیونی در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
به مدرسه هیچ علاقه ای نشان نمی دادم. نه حوصله درس خواندن داشتم، نه کسی بود که دلگرمم کند. درنهایت مدرک سیکل را گرفتم و بعد ترک تحصیل کردم. از همان روزها وارد بازارکار شدم؛ بنایی، شاگردی و هرکاری که می شد برای گرفتن یک لقمه نان انجام دادم . دستم همیشه زخم بود، لباس هایم بوی عرق می داد ، اما درآمدم هیچ وقت بیشتر از نیازهای ابتدایی ام نبود.
سال ها گذشت تا به۲۷ سالگی رسیدم. آن موقع با زنی آشنا شدم که شش سال از من بزرگتر بود. علاقه ای بین ما نبود؛ نه او دل در گرو من داشت و نه من به او؛ ولی او خياط بود،درآمد داشت و من در زندگی ام به یک تکیه گاه نیاز داشتم. ازدواج کردیم. زندگی مان پر از عشق و محبت نبود، اما از دل این زندگی پسری به دنیا آمد که همه امید و دلخوشی ام شد.
چندسالی به همین منوال گذشت تا این که همسرم بیمار شد. بیماری اش طولانی و سخت بود. من هم از پس خرج و مخارج درمان برنمی آمدم. به چشم دیدم که چطور آرام آرام خاموش شد و یک روز برای همیشه از دست رفت. از آن روز من و پسرم ماندیم. او هنوز کودک بود و نیاز به مادری داشت، اما من ماندم و دنیایی پر از خلأ.
همان روزها بود که پایم به موادمخدر باز شد. اول فکر می کردم فقط برای فراموشی است؛ برای پرکردن تنهایی هایم، برای آرام کردن اعصابی که هیچ وقت آرام نمی شد. اما خیلی زود فهمیدم مواد، آرامش نمی دهد، فقط زنجیر می سازد. من اسیر شدم و این اسارت زندگی ام را بیشتر به قهقرا برد.
وقتی خرج زندگی و اعتیادم روی هم جمع شد، دیگر درآمد بنایی کفاف نمی داد. جیبم همیشه خالی بود و من برای تأمین هزینه ها دست به راهی زدم که تهش معلوم بود. اولش کوچک شروع شد؛ قفل ماشین ها را می شکستم و چیزهای کوچک برمیداشتم. یک ضبط،یک کیف، وسایل داخل داشبورد. هر بار با خودم می گفتم «فقط همین یکبار تا مشکلاتم حل شود»؛ اما آن یکبارها شد، صدبار. اعتیاد آدم را بی وجدان می کند. دیگر مهم نبود صاحب ماشین کیست، فقیر است یا غنی، من فقط به فکر پر کردن خلأ خودم بودم.
پسرم بزرگ می شد و من هر روز بیشتر از چشمش می افتادم .نگاه هایش پر از سؤال بود: چرا پدر همیشه خسته است؟ چرا همیشه پول ندارد؟ چرا بوی مواد از او بلند می شود؟ اما هیچ وقت جوابی نداشت. من فقط فرار می کردم. آخرین باری که دست به سرقت زدم، درست مثل همیشه فکر می کردم، کسی متوجه نمی شود. اما مأموران مدت ها بود ردّم را گرفته بودند. وقتی دست های سردشان، دستبند را روی مچم بست، انگار تمام گذشته ام یکباره جلوی چشمانم آمد. کودکی ام ،مادربزرگم، دست های ترک خورده کارگری، صورت رنجور همسرم، چشم های معصوم پسرم. همه مثل فیلمی از مقابلم گذشت اما ای کاش...
گزارش اختصاصی روزنامه خراسان حاکی است: در حالی که با دستورهای سرگرد احسان سبکبار (رئیس کلانتری شفای مشهد) تحقیقات افسران زبده دایره تجسس برای ریشه یابی سرقت های این مرد 45 ساله ادامه دارد، بررسی های مشاوره ای نیز برای رهایی وی از چنگال مواد افیونی در دایره مددکاری اجتماعی آغاز شد.
براساس ماجرای واقعی در زیر پوست شهر
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


