قصه ای که در باور نمی گنجد !

نویسنده:

مترجم:

زن53 ساله ای که به مشاورکلانتری گلشهرمراجعه کرده بود با بیان این که 3 فرزند دارم و خدا را شکر همگی سرو سامان گرفته اند؛قصه زندگی اش را که مربوط به 40 سال پیش بود این گونه بیان کرد .... .
من دریکی ازروستاهای آشخانه به دنیا آمدم. زندگی ما پراز فقر بود. اززمانی که یادم می آید ، پدر و مادرم معتاد بودند و همیشه لنگ پول مواد بودند و برای مواد همه کار می کردندتا حدی که دیگر در روستا مشهور بودیم.
 پدر و مادرم چندین باردستگیرهم شدند ولی بازدوباره روز از نو ، روزی از نو.  آن ها چند بارتصمیم گرفته بودند تا من ،خواهر و برادر بزرگترم را معتاد کنند که متاسفانه برادرم هم مثل آن ها معتادشده بود تا این که چند وقتی بود  مردی به روستای ما رفت و آمد می کرد در این مسیر او عاشق خواهر بزرگترم شده بود و به پدر و مادرم پول خوبی پیشنهاد داد. همه «قادر »را می‌شناختند او به آزار واذیت هایش نسبت به زن هایش معروف بود.این در حالی بود که«قادر» دوتا زن و عروس و داماد و نوه هم داشت و خواهرم  هرگز به این وصلت راضی نبود ، اما پدر و مادرم برای راضی کردن او از هرحربه ای استفاده می کردند. خواهرم را زندانی کردند وکتکش زدند. حتی آب و غذا نیز به او ندادند تا به این امر رضایت بدهد ولی خواهر راضی نشد و بالاخره به همین دلیل خودکشی کرد.
در نیمه های آن شب دردناک ، قبل از خودکشی زمانی که پدر و مادرم حسابی خمار بودند، خواهرم یک کیف با وسایل و مقداری پول داد و گفت که از آن خانه فرار کنم و به جایی بروم که دست پدر و مادرم  هرگز به من نرسد. او آدرس دایی ام را به من داد. دو روزی آواره خیابان ها بودم تا خانه دایی ام را پیدا کنم. چند روزی گذشت تا این که پدر و مادرم برای دایی ام خبر آوردند که خواهرم خودکشی کرده والان در سردخانه بیمارستان است.  دایی ام  مرا مخفی کرد،  ولی من که ترسیده بودم  به یک باره عطسه زدم و آن ها فهمیدند که من در آن جا هستم .
 پدر و مادرم مرا به خانه بردند و به خاطر این مسئله مرا کتک زدند و حسابی صورت و بدنم را سیاه وکبود کردند. هنوز دو روزی از این ماجرا  نگذشته بود که خواستگارخواهرم برای گرفتن پولش آمد اما پدر و مادرم همه آن پول را  خرج ‌مواد کرده‌بودند. آن ها مرا که آن زمان فقط11سال داشتم به «قادر» پیشنهاد دادند که  تا به عقد خودش درآورد. درعالم بچگی فکر می کردم هر جا بروم بهتر ازآن است که نزد پدر و مادرم بمانم. 
خلاصه با تهدیدهای پدر و مادرم و با کتک مفصلی که از آن ها  خوردم راضی شدم تا زن «قادر» بشوم .پدرم نیز پول بیشتری را از او گرفت و «قادر» هم مرا با خودش برد. «قادر» به من گفت:« اگر دختر خوبی باشم هر کاری بگویی  انجام می دهم و حتی یکی ازآرزوهایت را برآورده می کنم. من هم که از او می ترسیدم به حرف هایش گوش می‌دادم .او هم به خاطرحرف شنوی ام با پدرم صحبت کرد و با هم دیگر به  پزشک قانونی رفتیم و جواز دفن خواهرم را گرفتیم و بدون آن که کسی متوجه شود، خواهرم را دفن کردیم. 
چند هفته ای درخانه با« قادر» تنها بودم تا این که همسران وبچه هایش آمدند و دردسرهای من بیشتر شد. همین قدربگویم که مجبور بودم کارخانواده13نفره آن ها را به تنهایی انجام بدهم و درانتها نیز بدون غذا و با کتک می خوابیدم .آن ها حتی زمانی که «قادر» با ماشین به شهرستان بار می برد، مرا مجبور به گدایی می کردندبعلاوه این که «قادر »هم گاهی مرا مورد ضرب وشتم قرار می داد. زن های قادر از هیچ اذیت و آزاری نسبت به من کوتاهی نمی‌کردند. سال ها گذشت تا دختران و پسر م بزرگ شدند .حالا دیگر «قادر» هم توان کار کردن نداشت. از طرفی سکته مغزی و قلبی کرده بود و مثل یک تکه گوشت روی تخت دراز افتاده بود و بچه ها خرجی را می دادند. زن ها و بچه هایش هم اموال او را بین همدیگر تقسیم کردندو به من و بچه هایم چیزی ندادند. من هم مجبورشدم درخانه مردم کارکنم. پسرم هم  کارگری می کرد. زندگی مان با همه سختی هایش به خوبی می گذشت. در همین حال تصمیم گرفتم تا درس خواندن را شروع کنم.دریک مطب دکتر زنان کار پیدا کردم ومنشی اش شدم. او نیز به من کمک کرد تا به دانشگاه بروم .اکنون من متخصص زنان و زایمان هستم و فرزندانم نیز تحصیلکرده هستند.یکی از فرزندانم استاد دانشگاه است و دختر وپسر دیگرم نیز با تحصیلات عالیه موقعیت اجتماعی خوبی دارند و خدا را شکر همه ازدواج کرده اند و بچه دارند. 
امروزمن به این جا آمدم تا قصه زندگی ام را تعریف کنم و به جوان ترها بگویم زندگی بالا و پایین زیاد دارد فقط نبایدتوکل خود را از دست بدهند.باید تلاش کنند و ناامید نشوند.
بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر
10 صفحه اول