سوداگر رویا

نویسنده: عفت زینلی | روزنامه نگار

مترجم:

​​​​​​​
نویسنده: کارامی
مترجم: حسین ابراهیمی (الوند)
تصویرگر: آماندا هاروی
انتشارات: قلمرو
اگر کسی به شما بگوید حاضر است رویاهای‌تان را به قیمت یک فنجان طلا از شما بخرد، چه می‌کنید؟ آیا رویاهایتان را به او می‌فروشید؟
در داستان این کتاب مرد غریبه‌ای وارد شهر می‌شود و این پیشنهاد را به مردم می‌دهد. همه استقبال می‌کنند و با او معامله می‌کنند جز دختربچه‌ای به نام جودی.
جودی وقتی کوچک بوده پدر و مادرش را از دست داده و تا قبل از این که مادربزرگش از دنیا برود، با او زندگی می‌کرده است. او حالا مجبور است با عموزاده‌هایش زندگی کند که همیشه او را مسخره می‌کنند.
مادربزرگ جودی به او توصیه کرده است که هیچ‌وقت رویاهایش را نفروشد. جودی که ابتدا وسوسه می‌شود با غریبه‌ای که خود را سوداگر رویا معرفی می‌کند وارد معامله شود با یادآوری نصیحت مادربزرگ پشیمان می‌شود.
افراد شهر با سوداگر رویا معامله کرده‌اند که به ازای یک فنجان طلا شبی یک رویا به او بدهند. وقتی آن ها طلاها را می‌گیرند راهی مرکز خرید می‌شوند و چیزهایی که دوست دارند می‌خرند. بعد از آن،  آن ها نمی‌توانند بخوابند و رویایی ندارند که آن را به سوداگر رویا بدهند. سوداگر رویا آن ها را تهدید می‌کند که اگر به تعهداتشان عمل نکنند شهرشان را ویران می‌کند.آن ها فکر می‌کنند و به این نتیجه می‌رسند تنها راه نجات شهر این است که جودی رویاهایش را به سوداگر رویا بدهد. جودی 
 نمی‌خواهد شهر و افراد آن صدمه‌ای ببینند اما از طرفی دوست ندارد رویاهایش را از دست بدهد.
اگر می‌خواهید بدانید چه اتفاقی برای جودی و سوداگر رویا می‌افتد، داستان کوتاه و جذاب «سوداگر رویا» را مطالعه کنید.
10 صفحه اول