آفتاب را با آفتاب باید شناخت!
مرام خمینی کبیر را خامنه ای شهید در جهان زنده نگه داشت. همین هم بود که خونش یک ملت را به ایستادگی بر مدار شهادت مبعوث کردنویسنده: غلامرضا بنی اسدی
مترجم:
آفتاب آمد دلیل آفتاب. این را ادیبان گفتهاند اما حقیقتش را تاریخ نشان داده است. بعضی آدمها را باید در آینه آدمهای بزرگ دید. بعضی حقیقتها را باید از زبان شاهدان صادق شنید. امام خمینی(ره) از آن قلههایی است که هرکس به اندازه قامت خویش از او میگوید اما برخی روایتها رنگ دیگری دارد؛ روایتِ شاگردی که عمر خود را در مدرسه استاد گذرانده است. روایتِ مردی که نه فقط امام را فهمیده بود که در مکتب او زیسته بود. وقتی حضرت آیت ا... خامنهای، رهبر شهید انقلاب، از امام میگفت، انگار پنجرهای رو به خورشید باز میشد. نه شرحی صرف از یک رهبر سیاسی، که روایت یک سلوک بود. روایت یک راه. راهی که از خدا آغاز میشد، از میان مردم میگذشت و به عزت انسان میرسید. او گفت امام سه باور داشت؛ باور به خدا، باور به مردم و باور به خود. همین. سه کلمه کوتاه اما به وسعت یک انقلاب. باور به خدا؛ این اول راه بود و آخر راه هم.
امام از خدا شروع میکرد و به خدا میرسید. نه تهدید قدرتها او را میترساند و نه صفآرایی دشمنان او را از میدان بیرون میکرد. دلش جای دیگری بند بود. به وعدهای که خطا ندارد. به نصرتی که تخلف نمیپذیرد. «حسبنا الله و نعم الوکیل» را فقط نمیخواند؛ زندگی میکرد. با آن نفس میکشید. با آن تصمیم میگرفت. با آن میایستاد. کسی که به خدا تکیه کند، از چه بترسد؟ کسی که خود را در محضر خدا ببیند، چرا در برابر قدرتهای پوشالی سر خم کند؟ راز استقامت امام همین بود. و اما مردم؛ امام مردم را دوست داشت. نه در شعار. نه در موسم انتخابات. نه در قاب سخنرانیها. مردم در نگاه او صاحبان اصلی این خانه بودند. به ایمانشان اعتماد داشت و به غیرتشان یقین. به هوش و شجاعتشان باور داشت. ملت ایران را میشناخت.
میدانست اگر راهنمایی صادق در میانشان باشد، میتوانند تاریخ بسازند. برای همین بود که مردم را عزیز میداشت و دشمنان مردم را دشمن میشمرد. برای همین بود که در برابر مستکبران میایستاد. برای همین بود که لحظهای از دفاع از حقوق ملت عقب ننشست. او مردم را میفهمید؛ چون به کرامت انسان ایمان داشت. و اما باور به خود؛ اینجا شاید رازِ رازها نهفته باشد. امام به خود باور داشت اما نه آن خودی که گرفتار منیت است. نه آن خودی که خویش را محور عالم میپندارد. خودباوری امام از جنس دیگری بود. از ایمان میجوشید. از عبودیت قد میکشید. او خود را بنده خدا میدانست و همین بندگی، آزادش کرده بود. آزاد از ترس. آزاد از طمع. آزاد از وابستگی. انسان وقتی به خدا میرسد، خودش را هم پیدا میکند. آن «خود»ی را که خدا در جان آدمی به ودیعه گذاشته است. امام به آن خود رسیده بود. برای همین بزرگ بود. برای همین میتوانست در برابر جهان بایستد و نلرزد. و شاید به همین دلیل است که وقتی رهبر شهید از امام سخن میگوید، گویی از خویش نیز سخن میگوید. چرا که شاگرد راستین، آینه استاد است. نور که بر آینه بتابد، آینه هم روشن میشود. بازتاب خورشید را در آن میتوان دید. امام چنین بود و خلف صالح او نیز چنین ماند. همین هم بود که خونش یک ملت را به ایستادگی بر مدار شهادت مبعوث کرد. باری، آنان که خود را با خدا تعریف میکنند، از خویش تهی میشوند و از حق لبریز. به خدمت خلق برمیخیزند و در این خدمت، رنگ خدا میگیرند. نه بادِ تهدید آنان را میلرزاند و نه برقِ تطمیع آنان را میفریبد. راه را که شناختند، تا پایان میروند. عهد را که بستند، بر سر آن میمانند. اینان اهل معامله نیستند. اهل ماندناند. اهل وفا. اهل «حسبنا الله.» و آفتاب را با همین نشانهها میتوان شناخت. بله، آفتاب آمد دلیل آفتاب.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


