گذشته و آینده آنقدرها هم واقعی نیستند!
گفتوگو با پروفسور هیوپرایس، استاد فلسفه دانشگاه کمبریج که معتقد است، ویژگیهایی مانند زمان، جریان و جهت لزوماً بخشی از واقعیت بنیادی نیستندنویسنده: محمدجواد استادی پژوهشگر مطالعات فرهنگی
مترجم:
زمان شاید آشناترین چیزی باشدکه هرروز با آن زندگی میکنیم و درعین حال یکی از غریبترین مسائل فلسفه و فیزیک است. ما بیتردید میان گذشته و آینده فرق میگذاریم؛ گذشته را بسته و آینده را گشوده میبینیم، علت را پیش از معلول مینشانیم و احساس میکنیم زمان از لحظهای به لحظه دیگر«میگذرد». اما مسئله از جایی دشوار میشود که فیزیک بنیادی (فیزیکی که بنیادیترین قوانین وساختارهای طبیعت را بررسی میکند)الزاماً همین تصویر شهودی را تأیید نمیکند. بسیاری از قوانین بنیادی طبیعت نسبت به جهت زمان متقارناند (یعنی با معکوس کردن جهت زمان، صورت بنیادی بسیاری از این قوانین تغییرنمیکند) و همین پرسش قدیمی را دوباره پیش میکشد: اگر در بنیادیترین سطح طبیعت تفاوت روشنی میان دوجهت زمان وجود ندارد، چرا جهان تجربهشده ما تا این اندازه میان گذشته وآینده تمایزمیگذارد؟
«هیو پرایس»از فیلسوفان استرالیایی-انگلیسی است که بخش مهمی از کار فکری خود را صرف همین شکاف میان تصویر روزمره ما از زمان وساختار بنیادی جهان کرده است. او اکنون استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه کمبریج و عضو بازنشسته ترینیتی کالج کمبریج است و پیشتر، از سال۲۰۱۱ تا ۲۰۲۰، کرسی معتبر«برتراند راسل» فلسفه را در این دانشگاه دراختیار داشت. پرایس پیش از بازگشت به کمبریج، استاد فلسفه دانشگاه سیدنی و بنیانگذار و مدیر«مرکز زمان»درآن دانشگاه بود.او همچنین از بنیانگذاران«مرکز مطالعات ریسک وجودی» (مرکزی برای مطالعه خطرهایی که میتوانند بقای بشر یا آینده بلندمدت تمدن انسانی را تهدید کنند) درکمبریج و مدیرعلمی پیشین «مرکز لورهیولم برای آینده هوش» بوده است؛ مسیری دانشگاهی که نشان میدهد دغدغههای او، از فلسفه زمان و مبانی مکانیک کوانتومی (نظریه فیزیکی رفتار ماده و انرژی در مقیاس اتمی و زیراتمی) تا آینده هوش مصنوعی، همواره در مرز میان فلسفه، علم و مسائل بنیادی جهان معاصر حرکت کرده است.
مشهورترین اثر او در فلسفه زمان، کتاب «پیکان زمان و نقطه ارشمیدسی: مسیرهای تازه برای فیزیک زمان»
(Time’s Arrow and Archimedes’ Point: New Directions for the Physics of Time) است؛ اثری که انتشارات دانشگاه آکسفورد نخستینبار دردهه۱۹۹۰ منتشرکرد و به یکی از آثار شناختهشده در بحث فلسفی درباره جهت زمان تبدیل شد. ایده محوری پرایس در این کتاب ساده اما رادیکال است: برای فهم زمان باید بکوشیم، تا حد ممکن،از جایگاه زمانی خودمان فاصله بگیریم و جهان را از یک «نقطه ارشمیدسی» ببینیم؛ یعنی از منظری که پیشفرضهای انسانی ما درباره گذشته، آینده، علیت و جریان زمان را از ابتدا بر طبیعت تحمیل نکند.
درگفتوگوی پیشرو، پرایس بارها همین پیشفرضها را به چالش میکشد. او زمان را انکار نمیکند، اما معتقد است ویژگیهایی مانند «جریان» و «جهت» لزوماً بخشی از واقعیت بنیادی نیستند.از نظر او، تجربه گذر زمان بیش از آن که مستقیماً ساختار جهان را منعکس کند، به ساختار ما و نحوه حضور ما در جهان مربوط است. او درعین حال میان این دیدگاه و حذف مفاهیم روزمره مرز میگذارد: همانطورکه وابستگی رنگ و بو به دستگاه ادراکی ما باعث نمیشود آن ها را از زندگی روزمره کناربگذاریم، غیربنیادی بودن برخی ویژگیهای زمان نیز به معنای بیاعتبار شدن تجربه انسانی ما از زمان نیست. این مصاحبه ازآنتروپی(کمیتی در ترمودینامیک که با پراکندگی انرژی وتعداد حالتهای ممکن یک سامانه مرتبط است و در فرایندهای طبیعی معمولاً افزایش مییابد) وشرایط اولیه جهان آغازمیشود و به مکانیک کوانتومی، همبستگیهای بل(همبستگیهای کوانتومی میان نتایج اندازهگیری ذرات دور از هم که با آزمونهای بل بررسی میشوند)،علیت پسرو (فرضیهای که درآن رویدادی درآینده میتواند بر رویدادی درگذشته اثر علّی بگذارد)، زبان،ادراک و حتی امکان تجربه متفاوت زمان توسط موجوداتی با ساختارشناختی دیگر میرسد.
اهمیت گفتوگو شاید دقیقاً در همینجاست: پرایس به جای آن که پاسخهای شهودی ما درباره زمان را تأیید کند،از ما میخواهد خودِ صورت پرسش را دوباره بررسی کنیم. شاید راز زمان نه فقط دریافتن پاسخهای تازه، بلکه درکنارگذاشتن بعضی پرسشهایی باشد که از ابتدا بیش ازحد انسانی طرح شدهاند.

درکتاب خود میکوشید «پیکان زمان» (اصطلاحی برای جهتمندی آشکار فرایندها از گذشته به آینده) را از نوعی منظر ارشمیدسی و بیطرف بررسی کنید. آیا واقعاً ممکن است از زمان بیرون بایستیم و آن را به شکلی عینی تحلیل کنیم؟
خب، این بستگی دارد که دقیقاً منظورتان از «واقعاً بیرون ایستادن از زمان» چه باشد. روشن است که ما نمیتوانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که خودمان موجوداتی خاص هستیم؛ موجوداتی که سرشت زمانی دارند و درنقطه مشخصی از زمان قرارگرفتهاند. این بخشی از وضعیت ماست و نمیتوانیم آن را عوض کنیم.
اما در حوزههای دیگر هم، با وجود محدودیتهای خودمان، میتوانیم ازمنظر محدود و محلی خود فاصله بگیریم. مثلاً وقتی درباره جهان اولیه و نخستین دورههای کیهان نظریهپردازی میکنیم، داریم درباره زمانی صحبت میکنیم که اصلاً خود ما وجود نداشتیم. با این حال، این مانع نمیشود که درباره آن دوره بهطورجدی و علمی فکرکنیم. من فکر نمیکنم مسئله زمان در این مورد تفاوت اساسیای با چنین نمونهای داشته باشد.
آیا مفاهیمی مانند «گذشته» و «آینده» بیش از آن که ویژگیهایی واقعی در خود جهان باشند، ساختههایی شناختی (مفاهیمی که نحوه ادراک و پردازش ذهن در شکلگیری آن ها نقشی اساسی دارد) هستند؟
من خودم احتمالاً از تعبیر«ساخته شناختی» استفاده نمیکنم، چون این تعبیر ممکن است معنای خاصی را القا کند. اما با اصل نکته شما موافقم؛ یعنی به یک معنا، گذشته و آینده آنطور که معمولاً تصورمیکنیم، ویژگیهایی مستقل و بنیادی درخود جهان نیستند. برای روشنترشدن مسئله، به واژه «این جا» فکرکنید. آیا «این جا» واقعاً ویژگی خود جهان است؟ یا این واژه تنها در نسبت با جایگاه ما معنا پیدا میکند؟ازنظر من، درباره گذشته وآینده هم میتوان به شکلی مشابه فکرکرد.
اگر قوانین بنیادی فیزیک از نظر زمانی متقارناند، چرا تجربه زیسته ما اینقدر عمیقاً نامتقارن است؟
خب، نخست باید توجه کنیم که بخش بزرگی از فیزیک غیربنیادی، برخلاف قوانین بنیادی، از نظر زمانی نامتقارن است. بنابراین نباید انتظار داشته باشیم تجربه روزمره و زیسته ما مستقیماً ساختار بنیادی واقعیت را به ما نشان دهد.اصلاً چرا باید تصورکنیم«تجربه زیسته» ما را بیواسطه به بنیادیترین سطح فیزیک میرساند؟ البته این فقط آغاز پاسخ است. برای این که بفهمیم چرا تجربه ما از زمان چنین صورتی دارد، باید چیزهای زیادی درباره خودمان بدانیم؛ این که ما چه نوع ساختارهای فیزیکی و شناختیای هستیم و چگونه با محیط خود تعامل میکنیم. بدون توضیح این موضوع، نمیتوانیم تجربه زمانی انسان را بهدرستی بفهمیم.
آیا «جریان زمان» واقعاً درجهان وجود دارد یا بیشتر محصول نحوه ادراک انسان است؟
به نظر من، بسیار بیشتر باید آن را مربوط به نحوه ادراک و تجربه ما دانست تا ویژگیای واقعی و بنیادی درخود جهان.
برخی منتقدان معتقدند شما درتوضیح پیکان زمان، نقش بیش از اندازه محوری برای آنتروپی قائل میشوید. آیا این مسئله به نوعی تقلیلگرایی (رویکردی که پدیدههای پیچیده را با اجزا یا قوانین بنیادیتر توضیح میدهد) منجر نمیشود؟
برای این که بتوانم دقیق به این انتقاد پاسخ بدهم، باید جزئیات بیشتری درباره خود نقد بدانم؛ این که دقیقاً منتقدان چه چیزی را تقلیلگرایانه میدانند و ایرادشان کجاست.ازطرف دیگر، خود این پیشفرض هم برای من روشن نیست که چرا تقلیلگرایی لزوماً باید یک «خطر» تلقی شود. یعنی حتی اگر توضیحی تقلیلگرایانه باشد، ابتدا باید نشان داد که چرا این موضوع بهخودیخود مشکلساز است.
آیا رویکرد شما در نهایت به نوعی ناواقعگرایی (دیدگاهی که وجود مستقل و بنیادی یک پدیده را انکار یا محدود میکند) درباره زمان منتهی نمیشود؛ موضعی که شاید پذیرش آن برای بسیاری از فیزیکدانان دشوار باشد؟
این خودش پرسش بسیار بزرگی است، حتی اگر فعلاً کاری به نظر فیزیکدانان نداشته باشیم. ابتدا باید روشن کنیم که دقیقاً از«ناواقعگرایی» چه منظوری داریم. اما اگر بخواهم کوتاه پاسخ بدهم، من درباره زمان واقعگرا هستم (یعنی زمان را دارای وجودی مستقل از ادراک و ذهن ما میدانم)؛ همانطور که درباره فضا واقعگرا هستم. چیزی که قبول ندارم این است که همه ویژگیهایی که ما معمولاً به زمان نسبت میدهیم، بخشی از واقعیت بنیادی باشند. برای نمونه، من فکر نمیکنم «جریان داشتن» یا «جهت داشتن» زمان، ویژگیهایی بنیادی در ساختار واقعیت باشند.

برخی منتقدان گفتهاند دیدگاه شما بیش از اندازه به منظر مشاهدهگر وابسته است. آیا این مسئله در را به روی نسبیگرایی (دیدگاهی که حقیقت یا اعتبار شناخت را وابسته به منظر یا چارچوب میداند) باز نمیکند؟
اگر بخواهم خیلی کوتاه بگویم، نه. چنین نتیجهای از دیدگاه من به دست نمیآید. اما برای این که پاسخ دقیقتری بدهم، واقعاً باید صورت مشخص این نقد را ببینم و بدانم منتقد دقیقاً چه استدلالی مطرح کرده است.
با توجه به این که همه مشاهدات ما درون زمان اتفاق میافتند، آیا تلاش برای اتخاذ یک منظر ارشمیدسی خودش نوعی تناقض یا پارادوکس نیست؟
نه، فکر نمیکنم چنین پارادوکسی وجود داشته باشد. همان چیزی که در پاسخ نخست گفتم این جا هم صدق میکند. تمام مشاهدات ما میلیاردها سال بعد از مهبانگ (مدل کیهانشناختیای که جهان اولیه را بسیار داغ و چگال و درحال گسترش توصیف میکند) انجام میشوند. ما هیچ مشاهده مستقیمی از خود لحظه مهبانگ نداریم، اما این واقعیت باعث نمیشود کیهانشناسی را دانشی پارادوکسیکال یا ناممکن بدانیم. درباره زمان هم مسئله مشابهی وجود دارد.
رابطه میان آنتروپی و جهت زمان را چگونه میفهمید؟ آیا این رابطه بنیادی است یا پدیدهای برآمده (ویژگیای که از تعامل اجزای بنیادیتر پدید میآید، بیآن که خود بنیادی باشد؟)
من اساساً معتقد نیستم که زمان «جهت» داشته باشد. بنابراین پرسش، آنگونه که مطرح شده، بر پیشفرضی استوار است که من قبولش ندارم و درنتیجه نمیتوانم دقیقاً درهمین چارچوب به آن پاسخ بدهم.
آیا میتوان پیکان زمان را بدون ارجاع به شرایط اولیه جهان توضیح داد؟
اگر منظورتان ناهمتقارنیهای زمانی(تفاوت رفتار پدیدهها در دو جهت زمانیِ گذشته وآینده) معمولی است که در منطقهای از جهان که ما درآن زندگی میکنیم مشاهده میکنیم، آنوقت فکرمیکنم پاسخ احتمالاً منفی است. بعید میدانم بتوانیم آن ها را بدون توجه به شرایط اولیه جهان بهطورکامل توضیح دهیم.
مکانیک کوانتومی درتبیین شما از زمان چه نقشی دارد؟ آیا مسئله زمان را حل میکند یا آن را پیچیدهتر میسازد؟
اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم،در تبیین مورد بحث من، مکانیک کوانتومی نه نقش خاصی درحل مسئله دارد و نه اساساً آن را پیچیدهتر میکند. اما فکرمیکنم منظر ارشمیدسی میتواند در اندیشیدن درباره مکانیک کوانتومی بسیارمفید باشد. یکی از فواید آن این است که کمک میکند ناخواسته نوعی ناهمتقارنی زمانی را وارد نظریه نکنیم؛ ناهمتقارنیای که شاید درتجربه معمول ما وجود داشته باشد، اما نباید آن را بیدلیل جزئی از نظریه بنیادی فیزیک فرض کنیم.
آیا تحولات جدید درکیهانشناسی موضع شما را تقویت کردهاند یا آن را با چالش مواجه ساختهاند؟
تا جایی که من اطلاع دارم، هیچکدام. یعنی فکر نمیکنم تحولات اخیر کیهانشناسی تا این مرحله بهطور مشخص موضع مرا تقویت یا تضعیف کرده باشند.
آیا احساس ما از«گذر زمان» بیشتر نتیجه ساختار مغز است یا ساختار خود واقعیت؟
بله؛اگر منظورتان این باشد که این احساس،به تعبیری،«در سرما» اتفاق میافتد و بخشی از ساختار بنیادی واقعیت بیرونی نیست، با این تعبیر موافقم. یعنی تجربه ما ازگذر و حرکت زمان را نباید بهسادگی معادل ویژگیای بنیادی درخود جهان درنظرگرفت.
اگر موجوداتی با معماری شناختی (سازمان و سازوکارهای ذهن برای ادراک، حافظه و پردازش اطلاعات) کاملاً متفاوت از انسان وجود داشته باشند، ممکن است زمان را به شیوههایی کاملاً متفاوت تجربه کنند؟
پرسش خوبی است و واقعیت این است که پاسخ روشنی برای آن ندارم. یک مورد مشخص را البته میتوان تصورکرد: موجوداتی که در ناحیهای از جهان زندگی کنند که گرادیان آنتروپی (جهت و روند تغییر آنتروپی؛ مثلاً این که آنتروپی درکدام جهت زمانی افزایش مییابد) درآن برعکس ناحیه ما باشد.درچنین حالتی، آن ها امور را درجهت معکوس تجربه خواهند کرد. اما درباره این که معماریهای شناختی کاملاً متفاوت چه انواع دیگری از تجربه زمان را ممکن میکنند، پاسخ مشخصی ندارم.
آیا زبان انسانی نقشی بنیادی درشکلدادن به نحوه مفهومپردازی ما از زمان دارد؟
خب، احتمالاً زبان بهطورکلی نقشی بنیادی در امکان شکلگیری مفاهیم دارد. اگر این را بپذیریم،دراین معنا قطعاً زبان در شکلگیری مفهوم ما از زمان هم نقشی اساسی دارد. البته ممکن است زبان درسطوح مشخصتر وجزئیتری هم بر نحوه اندیشیدن ما درباره زمان تأثیر بگذارد؛ هرچند در این پاسخ وارد جزئیات آن نمیشوم.
اگر دیدگاه شما درست باشد،آیا باید شهودهای روزمره خود درباره علیت و ترتیب زمانی را کنار بگذاریم؟
نه، اصلاً چنین نتیجهای لازم نیست. ما وقتی متوجه میشویم که رنگها، مزهها یا بوها به نحوه ساختار و ادراک خود ما وابستهاند، صحبت کردن درباره رنگ و مزه و بو را کنار نمیگذاریم. این مفاهیم همچنان در سطح زندگی روزمره کاملاً معتبر و مفیدند. درباره زمان و برخی شهودهای زمانی ما هم میتوان به همین شکل فکر کرد. این که یک ویژگی بنیادی جهان نباشد، به این معنا نیست که باید آن را از زبان و تجربه روزمره خود حذف کنیم.
آیا دیدگاه شما درباره زمان پیامدهای عملی هم دارد یا بیشتر نوعی تغییر نگاه فلسفی است؟
راستش این دوگانه کمی برای من نامأنوس است. «تغییر نگاه فلسفی» یا «بازجهتدهی فلسفی» تعبیری نیست که خودم برای توصیف کارم انتخاب کنم. اما از طرف دیگر، این هم به آن معنا نیست که فکر میکنم دیدگاهم الزاماً پیامدهای عملی مشخصی دارد. بنابراین ترجیح میدهم مسئله را در قالب این دوگانه بیان نکنم.
آیا فیزیک مدرن به سمتی میرود که مفهوم زمان را بهکلی حذف کند؟ و اگر چنین اتفاقی بیفتد، چه معنایی برای ما خواهد داشت؟
نه، فکر نمیکنم فیزیک در حال حذف کامل مفهوم زمان باشد. حتی اگر در نهایت به این نتیجه برسیم که فضا و زمان در بنیادیترین سطح واقعیت، امور بنیادی نیستند، باز هم این اصلاً به معنای حذف آن ها نیست. چیزهای زیادی در جهان بنیادی نیستند، اما همچنان کاملاً واقعی و مفیدند و ما مفاهیم مربوط به آن ها را به کار میبریم.دوچرخه را در نظر بگیرید؛ دوچرخه یک موجود بنیادی در فیزیک نیست، اما هیچکس از این واقعیت نتیجه نمیگیرد که باید مفهوم «دوچرخه» را کنار بگذاریم. درباره فضا و زمان هم میتواند همینطور باشد.
برخی خوانندگان معتقدند کتاب شما از نظر فلسفی بسیار درخشان است، اما مباحث فیزیکی آن برای مخاطبان غیرمتخصص دشوار است. آیا این نوعی مصالحه آگاهانه در نگارش کتاب بود؟
وقتی ناشران پیشنهاد کردند کتاب به شکل اثری برای مخاطبان عمومیتر منتشر شود، من واقعاً تلاش کردم متن را دسترسپذیرتر کنم؛ هم از نظر مباحث فلسفی و هم از نظر مباحث فیزیکی. بنابراین مسئله دشواری متن چیزی بود که از آن آگاه بودم و سعی کردم تا حد ممکن از آن بکاهم.
اگر امروز و با توجه به تحولات تازه در فیزیک و فلسفه زمان بخواهید این کتاب را دوباره بنویسید، چه بخشهایی را تغییر میدهید یا چه چیزهایی به آن میافزایید؟
بخش مربوط به مکانیک کوانتومی را از بعضی جهات متفاوت مینوشتم. در کارهای جدیدترم، نسبت به گذشته کمتر بر ایده علیت پسرو یا علیت معکوس (retrocausality) تکیه میکنم. در عوض، بیشتر بر این نکته تأکید دارم که همبستگیهای بل (Bell correlations) را میتوان نوعی اثر ناشی از گزینش یا selection artefact (الگویی که بر اثر شیوه انتخاب یا شرطگذاری دادهها پدیدار میشود، نه لزوماً بهسبب یک رابطه بنیادی در طبیعت) دانست. این یکی از تغییرات مهمی است که اگر امروز کتاب را دوباره مینوشتم، در بحث مکانیک کوانتومی منعکس میشد.
«هیو پرایس»از فیلسوفان استرالیایی-انگلیسی است که بخش مهمی از کار فکری خود را صرف همین شکاف میان تصویر روزمره ما از زمان وساختار بنیادی جهان کرده است. او اکنون استاد بازنشسته فلسفه دانشگاه کمبریج و عضو بازنشسته ترینیتی کالج کمبریج است و پیشتر، از سال۲۰۱۱ تا ۲۰۲۰، کرسی معتبر«برتراند راسل» فلسفه را در این دانشگاه دراختیار داشت. پرایس پیش از بازگشت به کمبریج، استاد فلسفه دانشگاه سیدنی و بنیانگذار و مدیر«مرکز زمان»درآن دانشگاه بود.او همچنین از بنیانگذاران«مرکز مطالعات ریسک وجودی» (مرکزی برای مطالعه خطرهایی که میتوانند بقای بشر یا آینده بلندمدت تمدن انسانی را تهدید کنند) درکمبریج و مدیرعلمی پیشین «مرکز لورهیولم برای آینده هوش» بوده است؛ مسیری دانشگاهی که نشان میدهد دغدغههای او، از فلسفه زمان و مبانی مکانیک کوانتومی (نظریه فیزیکی رفتار ماده و انرژی در مقیاس اتمی و زیراتمی) تا آینده هوش مصنوعی، همواره در مرز میان فلسفه، علم و مسائل بنیادی جهان معاصر حرکت کرده است.
مشهورترین اثر او در فلسفه زمان، کتاب «پیکان زمان و نقطه ارشمیدسی: مسیرهای تازه برای فیزیک زمان»
(Time’s Arrow and Archimedes’ Point: New Directions for the Physics of Time) است؛ اثری که انتشارات دانشگاه آکسفورد نخستینبار دردهه۱۹۹۰ منتشرکرد و به یکی از آثار شناختهشده در بحث فلسفی درباره جهت زمان تبدیل شد. ایده محوری پرایس در این کتاب ساده اما رادیکال است: برای فهم زمان باید بکوشیم، تا حد ممکن،از جایگاه زمانی خودمان فاصله بگیریم و جهان را از یک «نقطه ارشمیدسی» ببینیم؛ یعنی از منظری که پیشفرضهای انسانی ما درباره گذشته، آینده، علیت و جریان زمان را از ابتدا بر طبیعت تحمیل نکند.
درگفتوگوی پیشرو، پرایس بارها همین پیشفرضها را به چالش میکشد. او زمان را انکار نمیکند، اما معتقد است ویژگیهایی مانند «جریان» و «جهت» لزوماً بخشی از واقعیت بنیادی نیستند.از نظر او، تجربه گذر زمان بیش از آن که مستقیماً ساختار جهان را منعکس کند، به ساختار ما و نحوه حضور ما در جهان مربوط است. او درعین حال میان این دیدگاه و حذف مفاهیم روزمره مرز میگذارد: همانطورکه وابستگی رنگ و بو به دستگاه ادراکی ما باعث نمیشود آن ها را از زندگی روزمره کناربگذاریم، غیربنیادی بودن برخی ویژگیهای زمان نیز به معنای بیاعتبار شدن تجربه انسانی ما از زمان نیست. این مصاحبه ازآنتروپی(کمیتی در ترمودینامیک که با پراکندگی انرژی وتعداد حالتهای ممکن یک سامانه مرتبط است و در فرایندهای طبیعی معمولاً افزایش مییابد) وشرایط اولیه جهان آغازمیشود و به مکانیک کوانتومی، همبستگیهای بل(همبستگیهای کوانتومی میان نتایج اندازهگیری ذرات دور از هم که با آزمونهای بل بررسی میشوند)،علیت پسرو (فرضیهای که درآن رویدادی درآینده میتواند بر رویدادی درگذشته اثر علّی بگذارد)، زبان،ادراک و حتی امکان تجربه متفاوت زمان توسط موجوداتی با ساختارشناختی دیگر میرسد.
اهمیت گفتوگو شاید دقیقاً در همینجاست: پرایس به جای آن که پاسخهای شهودی ما درباره زمان را تأیید کند،از ما میخواهد خودِ صورت پرسش را دوباره بررسی کنیم. شاید راز زمان نه فقط دریافتن پاسخهای تازه، بلکه درکنارگذاشتن بعضی پرسشهایی باشد که از ابتدا بیش ازحد انسانی طرح شدهاند.

درکتاب خود میکوشید «پیکان زمان» (اصطلاحی برای جهتمندی آشکار فرایندها از گذشته به آینده) را از نوعی منظر ارشمیدسی و بیطرف بررسی کنید. آیا واقعاً ممکن است از زمان بیرون بایستیم و آن را به شکلی عینی تحلیل کنیم؟
خب، این بستگی دارد که دقیقاً منظورتان از «واقعاً بیرون ایستادن از زمان» چه باشد. روشن است که ما نمیتوانیم این واقعیت را نادیده بگیریم که خودمان موجوداتی خاص هستیم؛ موجوداتی که سرشت زمانی دارند و درنقطه مشخصی از زمان قرارگرفتهاند. این بخشی از وضعیت ماست و نمیتوانیم آن را عوض کنیم.
اما در حوزههای دیگر هم، با وجود محدودیتهای خودمان، میتوانیم ازمنظر محدود و محلی خود فاصله بگیریم. مثلاً وقتی درباره جهان اولیه و نخستین دورههای کیهان نظریهپردازی میکنیم، داریم درباره زمانی صحبت میکنیم که اصلاً خود ما وجود نداشتیم. با این حال، این مانع نمیشود که درباره آن دوره بهطورجدی و علمی فکرکنیم. من فکر نمیکنم مسئله زمان در این مورد تفاوت اساسیای با چنین نمونهای داشته باشد.
آیا مفاهیمی مانند «گذشته» و «آینده» بیش از آن که ویژگیهایی واقعی در خود جهان باشند، ساختههایی شناختی (مفاهیمی که نحوه ادراک و پردازش ذهن در شکلگیری آن ها نقشی اساسی دارد) هستند؟
من خودم احتمالاً از تعبیر«ساخته شناختی» استفاده نمیکنم، چون این تعبیر ممکن است معنای خاصی را القا کند. اما با اصل نکته شما موافقم؛ یعنی به یک معنا، گذشته و آینده آنطور که معمولاً تصورمیکنیم، ویژگیهایی مستقل و بنیادی درخود جهان نیستند. برای روشنترشدن مسئله، به واژه «این جا» فکرکنید. آیا «این جا» واقعاً ویژگی خود جهان است؟ یا این واژه تنها در نسبت با جایگاه ما معنا پیدا میکند؟ازنظر من، درباره گذشته وآینده هم میتوان به شکلی مشابه فکرکرد.
اگر قوانین بنیادی فیزیک از نظر زمانی متقارناند، چرا تجربه زیسته ما اینقدر عمیقاً نامتقارن است؟
خب، نخست باید توجه کنیم که بخش بزرگی از فیزیک غیربنیادی، برخلاف قوانین بنیادی، از نظر زمانی نامتقارن است. بنابراین نباید انتظار داشته باشیم تجربه روزمره و زیسته ما مستقیماً ساختار بنیادی واقعیت را به ما نشان دهد.اصلاً چرا باید تصورکنیم«تجربه زیسته» ما را بیواسطه به بنیادیترین سطح فیزیک میرساند؟ البته این فقط آغاز پاسخ است. برای این که بفهمیم چرا تجربه ما از زمان چنین صورتی دارد، باید چیزهای زیادی درباره خودمان بدانیم؛ این که ما چه نوع ساختارهای فیزیکی و شناختیای هستیم و چگونه با محیط خود تعامل میکنیم. بدون توضیح این موضوع، نمیتوانیم تجربه زمانی انسان را بهدرستی بفهمیم.
آیا «جریان زمان» واقعاً درجهان وجود دارد یا بیشتر محصول نحوه ادراک انسان است؟
به نظر من، بسیار بیشتر باید آن را مربوط به نحوه ادراک و تجربه ما دانست تا ویژگیای واقعی و بنیادی درخود جهان.
برخی منتقدان معتقدند شما درتوضیح پیکان زمان، نقش بیش از اندازه محوری برای آنتروپی قائل میشوید. آیا این مسئله به نوعی تقلیلگرایی (رویکردی که پدیدههای پیچیده را با اجزا یا قوانین بنیادیتر توضیح میدهد) منجر نمیشود؟
برای این که بتوانم دقیق به این انتقاد پاسخ بدهم، باید جزئیات بیشتری درباره خود نقد بدانم؛ این که دقیقاً منتقدان چه چیزی را تقلیلگرایانه میدانند و ایرادشان کجاست.ازطرف دیگر، خود این پیشفرض هم برای من روشن نیست که چرا تقلیلگرایی لزوماً باید یک «خطر» تلقی شود. یعنی حتی اگر توضیحی تقلیلگرایانه باشد، ابتدا باید نشان داد که چرا این موضوع بهخودیخود مشکلساز است.
آیا رویکرد شما در نهایت به نوعی ناواقعگرایی (دیدگاهی که وجود مستقل و بنیادی یک پدیده را انکار یا محدود میکند) درباره زمان منتهی نمیشود؛ موضعی که شاید پذیرش آن برای بسیاری از فیزیکدانان دشوار باشد؟
این خودش پرسش بسیار بزرگی است، حتی اگر فعلاً کاری به نظر فیزیکدانان نداشته باشیم. ابتدا باید روشن کنیم که دقیقاً از«ناواقعگرایی» چه منظوری داریم. اما اگر بخواهم کوتاه پاسخ بدهم، من درباره زمان واقعگرا هستم (یعنی زمان را دارای وجودی مستقل از ادراک و ذهن ما میدانم)؛ همانطور که درباره فضا واقعگرا هستم. چیزی که قبول ندارم این است که همه ویژگیهایی که ما معمولاً به زمان نسبت میدهیم، بخشی از واقعیت بنیادی باشند. برای نمونه، من فکر نمیکنم «جریان داشتن» یا «جهت داشتن» زمان، ویژگیهایی بنیادی در ساختار واقعیت باشند.

برخی منتقدان گفتهاند دیدگاه شما بیش از اندازه به منظر مشاهدهگر وابسته است. آیا این مسئله در را به روی نسبیگرایی (دیدگاهی که حقیقت یا اعتبار شناخت را وابسته به منظر یا چارچوب میداند) باز نمیکند؟
اگر بخواهم خیلی کوتاه بگویم، نه. چنین نتیجهای از دیدگاه من به دست نمیآید. اما برای این که پاسخ دقیقتری بدهم، واقعاً باید صورت مشخص این نقد را ببینم و بدانم منتقد دقیقاً چه استدلالی مطرح کرده است.
با توجه به این که همه مشاهدات ما درون زمان اتفاق میافتند، آیا تلاش برای اتخاذ یک منظر ارشمیدسی خودش نوعی تناقض یا پارادوکس نیست؟
نه، فکر نمیکنم چنین پارادوکسی وجود داشته باشد. همان چیزی که در پاسخ نخست گفتم این جا هم صدق میکند. تمام مشاهدات ما میلیاردها سال بعد از مهبانگ (مدل کیهانشناختیای که جهان اولیه را بسیار داغ و چگال و درحال گسترش توصیف میکند) انجام میشوند. ما هیچ مشاهده مستقیمی از خود لحظه مهبانگ نداریم، اما این واقعیت باعث نمیشود کیهانشناسی را دانشی پارادوکسیکال یا ناممکن بدانیم. درباره زمان هم مسئله مشابهی وجود دارد.
رابطه میان آنتروپی و جهت زمان را چگونه میفهمید؟ آیا این رابطه بنیادی است یا پدیدهای برآمده (ویژگیای که از تعامل اجزای بنیادیتر پدید میآید، بیآن که خود بنیادی باشد؟)
من اساساً معتقد نیستم که زمان «جهت» داشته باشد. بنابراین پرسش، آنگونه که مطرح شده، بر پیشفرضی استوار است که من قبولش ندارم و درنتیجه نمیتوانم دقیقاً درهمین چارچوب به آن پاسخ بدهم.
آیا میتوان پیکان زمان را بدون ارجاع به شرایط اولیه جهان توضیح داد؟
اگر منظورتان ناهمتقارنیهای زمانی(تفاوت رفتار پدیدهها در دو جهت زمانیِ گذشته وآینده) معمولی است که در منطقهای از جهان که ما درآن زندگی میکنیم مشاهده میکنیم، آنوقت فکرمیکنم پاسخ احتمالاً منفی است. بعید میدانم بتوانیم آن ها را بدون توجه به شرایط اولیه جهان بهطورکامل توضیح دهیم.
مکانیک کوانتومی درتبیین شما از زمان چه نقشی دارد؟ آیا مسئله زمان را حل میکند یا آن را پیچیدهتر میسازد؟
اگر بخواهم خیلی خلاصه بگویم،در تبیین مورد بحث من، مکانیک کوانتومی نه نقش خاصی درحل مسئله دارد و نه اساساً آن را پیچیدهتر میکند. اما فکرمیکنم منظر ارشمیدسی میتواند در اندیشیدن درباره مکانیک کوانتومی بسیارمفید باشد. یکی از فواید آن این است که کمک میکند ناخواسته نوعی ناهمتقارنی زمانی را وارد نظریه نکنیم؛ ناهمتقارنیای که شاید درتجربه معمول ما وجود داشته باشد، اما نباید آن را بیدلیل جزئی از نظریه بنیادی فیزیک فرض کنیم.
آیا تحولات جدید درکیهانشناسی موضع شما را تقویت کردهاند یا آن را با چالش مواجه ساختهاند؟
تا جایی که من اطلاع دارم، هیچکدام. یعنی فکر نمیکنم تحولات اخیر کیهانشناسی تا این مرحله بهطور مشخص موضع مرا تقویت یا تضعیف کرده باشند.
آیا احساس ما از«گذر زمان» بیشتر نتیجه ساختار مغز است یا ساختار خود واقعیت؟
بله؛اگر منظورتان این باشد که این احساس،به تعبیری،«در سرما» اتفاق میافتد و بخشی از ساختار بنیادی واقعیت بیرونی نیست، با این تعبیر موافقم. یعنی تجربه ما ازگذر و حرکت زمان را نباید بهسادگی معادل ویژگیای بنیادی درخود جهان درنظرگرفت.
اگر موجوداتی با معماری شناختی (سازمان و سازوکارهای ذهن برای ادراک، حافظه و پردازش اطلاعات) کاملاً متفاوت از انسان وجود داشته باشند، ممکن است زمان را به شیوههایی کاملاً متفاوت تجربه کنند؟
پرسش خوبی است و واقعیت این است که پاسخ روشنی برای آن ندارم. یک مورد مشخص را البته میتوان تصورکرد: موجوداتی که در ناحیهای از جهان زندگی کنند که گرادیان آنتروپی (جهت و روند تغییر آنتروپی؛ مثلاً این که آنتروپی درکدام جهت زمانی افزایش مییابد) درآن برعکس ناحیه ما باشد.درچنین حالتی، آن ها امور را درجهت معکوس تجربه خواهند کرد. اما درباره این که معماریهای شناختی کاملاً متفاوت چه انواع دیگری از تجربه زمان را ممکن میکنند، پاسخ مشخصی ندارم.
آیا زبان انسانی نقشی بنیادی درشکلدادن به نحوه مفهومپردازی ما از زمان دارد؟
خب، احتمالاً زبان بهطورکلی نقشی بنیادی در امکان شکلگیری مفاهیم دارد. اگر این را بپذیریم،دراین معنا قطعاً زبان در شکلگیری مفهوم ما از زمان هم نقشی اساسی دارد. البته ممکن است زبان درسطوح مشخصتر وجزئیتری هم بر نحوه اندیشیدن ما درباره زمان تأثیر بگذارد؛ هرچند در این پاسخ وارد جزئیات آن نمیشوم.
اگر دیدگاه شما درست باشد،آیا باید شهودهای روزمره خود درباره علیت و ترتیب زمانی را کنار بگذاریم؟
نه، اصلاً چنین نتیجهای لازم نیست. ما وقتی متوجه میشویم که رنگها، مزهها یا بوها به نحوه ساختار و ادراک خود ما وابستهاند، صحبت کردن درباره رنگ و مزه و بو را کنار نمیگذاریم. این مفاهیم همچنان در سطح زندگی روزمره کاملاً معتبر و مفیدند. درباره زمان و برخی شهودهای زمانی ما هم میتوان به همین شکل فکر کرد. این که یک ویژگی بنیادی جهان نباشد، به این معنا نیست که باید آن را از زبان و تجربه روزمره خود حذف کنیم.
آیا دیدگاه شما درباره زمان پیامدهای عملی هم دارد یا بیشتر نوعی تغییر نگاه فلسفی است؟
راستش این دوگانه کمی برای من نامأنوس است. «تغییر نگاه فلسفی» یا «بازجهتدهی فلسفی» تعبیری نیست که خودم برای توصیف کارم انتخاب کنم. اما از طرف دیگر، این هم به آن معنا نیست که فکر میکنم دیدگاهم الزاماً پیامدهای عملی مشخصی دارد. بنابراین ترجیح میدهم مسئله را در قالب این دوگانه بیان نکنم.
آیا فیزیک مدرن به سمتی میرود که مفهوم زمان را بهکلی حذف کند؟ و اگر چنین اتفاقی بیفتد، چه معنایی برای ما خواهد داشت؟
نه، فکر نمیکنم فیزیک در حال حذف کامل مفهوم زمان باشد. حتی اگر در نهایت به این نتیجه برسیم که فضا و زمان در بنیادیترین سطح واقعیت، امور بنیادی نیستند، باز هم این اصلاً به معنای حذف آن ها نیست. چیزهای زیادی در جهان بنیادی نیستند، اما همچنان کاملاً واقعی و مفیدند و ما مفاهیم مربوط به آن ها را به کار میبریم.دوچرخه را در نظر بگیرید؛ دوچرخه یک موجود بنیادی در فیزیک نیست، اما هیچکس از این واقعیت نتیجه نمیگیرد که باید مفهوم «دوچرخه» را کنار بگذاریم. درباره فضا و زمان هم میتواند همینطور باشد.
برخی خوانندگان معتقدند کتاب شما از نظر فلسفی بسیار درخشان است، اما مباحث فیزیکی آن برای مخاطبان غیرمتخصص دشوار است. آیا این نوعی مصالحه آگاهانه در نگارش کتاب بود؟
وقتی ناشران پیشنهاد کردند کتاب به شکل اثری برای مخاطبان عمومیتر منتشر شود، من واقعاً تلاش کردم متن را دسترسپذیرتر کنم؛ هم از نظر مباحث فلسفی و هم از نظر مباحث فیزیکی. بنابراین مسئله دشواری متن چیزی بود که از آن آگاه بودم و سعی کردم تا حد ممکن از آن بکاهم.
اگر امروز و با توجه به تحولات تازه در فیزیک و فلسفه زمان بخواهید این کتاب را دوباره بنویسید، چه بخشهایی را تغییر میدهید یا چه چیزهایی به آن میافزایید؟
بخش مربوط به مکانیک کوانتومی را از بعضی جهات متفاوت مینوشتم. در کارهای جدیدترم، نسبت به گذشته کمتر بر ایده علیت پسرو یا علیت معکوس (retrocausality) تکیه میکنم. در عوض، بیشتر بر این نکته تأکید دارم که همبستگیهای بل (Bell correlations) را میتوان نوعی اثر ناشی از گزینش یا selection artefact (الگویی که بر اثر شیوه انتخاب یا شرطگذاری دادهها پدیدار میشود، نه لزوماً بهسبب یک رابطه بنیادی در طبیعت) دانست. این یکی از تغییرات مهمی است که اگر امروز کتاب را دوباره مینوشتم، در بحث مکانیک کوانتومی منعکس میشد.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار
اخبار برگزیده


