فرزندان ما نمی خواهند شاعر شوند

دغدغه های علی محمد مودب، شاعر مطرح خراسانی، درباره نبود حمایت جدی از شعر و خطراتی که ادبیات را تهدید می کند، شنیدنی است

نویسنده: محمد بهبودی نیا

مترجم:


   اگر بخواهیم روی نقشه نام روستای محل تولدش را پیدا کنیم ،یافتن  روستای تقی آباد تربت جام کار آسانی نیست.  روستایی که نامش  با قنات  و طبیعتی بکر و گندمزارهای پهناورش در دل بیابان آن هم  در گذشته ای نه چندان دور شناخته می شد. بعضی آدم‌ها قرار نیست در همان جغرافیای کوچک در گمنامی بمانند؛ مثل علی محمد مودب که از روستای تقی آباد تربت جام به مشهد و  بعد به تهران نقل مکان کرد. امروز او را با کتاب های متنوعش که در سبک های مختلف شعر سروده است و اقدامات اجرایی اش برای هنرمندان جوان می شناسیم؛ شاعری که پیشنهاد رایزن فرهنگی شدن در یکی از کشورها را رد کرد تا همچنان بتواند در فضای شعر قدم بزند و چهره های جدید را به شعر کشور معرفی کند. او سال‌ها در مؤسسه «شهرستان ادب» برای کشف و پرورش استعدادهای جوان، تلاش کرد و بعدها به‌عنوان دستیار وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در امور شعر، پیگیر حضور جدی‌تر شعر در ساختار فرهنگی کشور شد. در کنار این فعالیت‌ها، مجموعه‌هایی چون «عاشقانه‌های پسر نوح»، «لالالالا کبوتر بال داره»، «دست خون»، «کهکشان چهره ها»، «روضه در تکیه پروتستان‌ها» و «خطبه اصغر» را منتشر کرده و تا امروز با خوانندگان فراوانی به عنوان ترانه سرا همکاری داشته است. مودب در تحریریه خراسان به سوالات ما پاسخ داد.
​​​​​​​

لطفا ابتدا برای مخاطبان روزنامه خراسان بگویید اهل کجا هستید و چه شد که به سرودن شعر روی آوردید؟
من در روستای تقی آباد متولد شدم؛  روستایی که در زمان کودکی ما، آب آشامیدنی و برق نداشت. در مدرسه ای کهنه درس می خواندم و بعد از انقلاب در مدرسه جدیدی که ساخته شد، ادامه تحصیل دادم و بعدها آب لوله کشی و برق به روستای ما آمد. در همان دوران کودکی، زمین و طبیعت تقی آباد من را به حیرت وامی‎داشت. برادر بزرگم، غلامرضا، از روی یک نسخه چاپ سنگی حافظ، مشق می‌نوشت. یک روز پسر همسایه‌مان کتابی به خانه ما آورد. کتابی که جلد و شیرازه درست‌وحسابی نداشت، فرسوده و مندرس بود، اما متن ها و حرف هایی  درونش بود که مرا عجیب درگیر کرد. بعدها فهمیدم آن کتاب، گلستان سعدی بوده است. جامی، شاعر صاحب نام همشهری‎ام  که تا امروز غریب مانده  هم تاثیر فراوانی در ورود و رشد من در فضای شعر داشته است.
کمی که بزرگ‎تر شدم،  یکی از بچه‌های روستا  به نام علیرضا نظری، که آن زمان دانشجوی ادبیات بود و امروز از شاعران شناخته‌شده تربت‌جام است، مجموعه‌های شعر معاصر، آثار محمد حقوقی، شعرهای احمد عزیزی و سهراب سپهری و دیگر شاعران را به من معرفی کرد. بعدها که به تهران رفتم و دانشجو شدم، هنوز با دنیای انجمن‌های ادبی آشنا نبودم، تا این که سیدرضا محمدی، شاعر افغانستانی، که در دانشگاه ما حضور داشت، من را  به فضای انجمن‌های شعر وصل کرد و حتی نشانی انجمن‌هایی در مشهد را به من داد.
اولین تجربه حضور شما در انجمن های ادبی مشهد، با چه بازخوردی از شاعران پیشکسوت همراه شد؟ 
اولین تجربه‌ام در انجمن شعر حوزه هنری مشهد هم خودش داستانی شد. یک روز وارد جلسه شعر شدم و دیدم مصطفی محدثی خراسانی، محمدکاظم کاظمی و مجید نظافت بالای جلسه  نشسته‌اند و تقریباً جایی برای نشستن نیست. فقط یک صندلی خالی کنار همین استادان بود؛ من هم بی‌خبر از آداب انجمن های ادبی، مستقیم رفتم و همان‌جا نشستم. وقتی نوبت به شعرخوانی من رسید، شعرم را خواندم. هر سه استاد  با محبت زیادی با من و شعرم برخورد کردند. مجید نظافت همان روز نشانی روزنامه قدس را به من داد و  خودش شخصا مصاحبه ای با من گرفت. بعدها در تهران با قیصر امین پور و دیگر شاعران آشنا شدم و جدی تر وارد فضای شعر و مطبوعات شدم.
در دوران ریاست جمهوری شهید رئیسی، شما دستیار وزیر فرهنگ و ارشاد در امور شعر شدید؛ اما در ادامه از فعالیت هایی که انجام دادید، خبری نشد. ماجرای این حکم و سرنوشت نامعلومش چیست؟ آیا این حکم همچنان پا برجاست؟
شب عید غدیر آیت ا... رئیسی با شاعران دیداری برگزار کردند. در این دیدار شاعران گلایه هایی مبنی بر این که شعر دیگر در کشور ما جایگاهی ندارد، مطرح کردند و آیت ا... رئیسی پیگیری کردند و مدتی بعد بنده به عنوان دستیار وزیر در امور مربوط به شعرمعرفی شدم؛ ولی بعد از شهادت آیت ا... رئیسی با وجود این که برای بالاتر بردن اعتبار شعر و شاعران برنامه ریزی های کاملی انجام شده بود، ناگهان همه چیز به فراموشی سپرده شد. همان زمان ایده برنامه تلویزیونی سرزمین شعر مطرح شد و بعد از یک ماه، فصل اولش به سرعت تولید شد و به پخش رسید و همچنان ادامه دارد. 
شما یکی از بنیان‎گذاران برنامه تلویزیونی «سرزمین شعر» بودید؟ به نظر شما چرا «سرزمین شعر» در فصل اول جذاب‌تر بود و در فصل‌های بعدی بخش قابل توجهی از انرژی و طراوت اولیه را از دست داد؟
بودجه واعتبارات مهم‎ترین چالش«سرزمین شعر» بود اما با وجود این، سنگ اول گذاشته شد. فصل اول حاصل هم‌افزایی شاعران و صداوسیما بود. ایده در اتاقی پرورش یافته بود که شاعران  زیادی در آن اتاق فکر حضور داشتند؛ حتی توانستیم با حمایت بیرونی یک حامی مالی کار را به صورتی شکیل جلو ببریم و بخشی از محدودیت‌های مالی را جبران کنیم. نتیجه همه این ها این  شد که پشت صحنه برنامه هم به اندازه قاب تلویزیون زنده و جذاب بود؛ سرگروه داشتیم، تیم اجرایی داشتیم و افراد متعددی درگیر بودند. همین تکثر، به برنامه انرژی می‌داد. وقتی این اجزا کم می‌شوند و همه‌چیز به چند داور و یک مجری محدود می‌شود، طبیعی است که بخشی از جذابیت هم از بین برود.
ایده «دستیار شعر» وزیر در دولت شهید رئیسی هم برای همین پویایی و ایجاد جذابیت شکل گرفت؛ این که شعر، به‌عنوان هنر اول ایران، در تصمیم‌گیری‌های فرهنگی نماینده داشته باشد. حضور شعر و شاعران  در این رویدادها دیگر یک عنوان تشریفاتی نبود؛ بلکه مسئله، به‌رسمیت‌شناختن شعر در ساختار فرهنگی کشوربود.
شما از نبود یک ساختار اجرایی برای شعر صحبت می‌کنید؛ این خلأ در زندگی واقعی شاعران و حتی در هویت فرهنگی شهرهای ما چه پیامدی دارد؟
مسئله فقط این نیست که برای شعر تنها جشنواره برگزار کنیم وتمام، یا چند برنامه مناسبتی داشته باشیم. امروز وقتی شاعری که شعرش در ذهن میلیون‌ها ایرانی حضور دارد بیمار می‌شود، در زمینه  بیمه، درمان یا حتی مسکن او مشکلات فراوانی وجود دارد. انگار باید اتفاق ناگواری بیفتد که  تازه برخی افراد  از سطح وزارتخانه پیگیری و مداخله کنند؛ این به این دلیل است که اساساً یک ایده و ساختار اجرایی مشخص برای حمایت از اهالی شعر وجود ندارد. وزارتخانه‌ای که باید متولی این موضوع باشد، حتی یک اتاق مشخص برای شعر ندارد. برای این که ابعاد ماجرا روشن تر شود، باید شعر را با نفت مقایسه کنیم. اگر در ایران برای نفت هیچ اتاق فکری وجود نداشت، کسی درباره اکتشاف، استخراج، فراوری، پالایش و شیوه فروش آن فکر نمی‌کرد،آن وقت بود که همه می‌گفتند این کشور عقلش را از دست داده است. اما درباره شعر دقیقاً چنین اتفاقی افتاده است و کسی اعتراضی نمی کند. در حالی که شعر و تولید محتوای فرهنگی از نفت هم مهم تر است و می تواند درآمدزایی هایی بیش از فروش نفت برای کشور داشته باشد.
برای اثبات این که شعر و شاعران مورد کم مهری هایی قرار گرفته اند، شهر خودم تربت جام را مثال می زنم.  وقتی وارد تربت‌جام می‌شوید که  زادگاه عبدالرحمن جامی و سرزمینی با چهره‌های بزرگ ادبی، عرفانی و فرهنگی است، حتی یک مجسمه کوچک از این بزرگان نمی بینید. تا به حال از خودتان پرسیده اید  چرا وقتی از یک کودک می پرسید در آینده می خواهی چه کاره شوی، نمی گوید شاعر یا نویسنده؟
وقتی شهر، مدرسه و رسانه به کودکان درست  نشان نمی‌دهند که ادبیات می‌تواند جهان را بسازد و درآمدزا هم باشد، طبیعی است که از هر کودکی بپرسید درآینده می خواهی چه کاره شوی، در پاسخ نمی گوید شاعر یا نویسنده. کودکان ما با ذهن کودکانه شان شغل‌هایی را انتخاب  می کنند که آینده مالی روشن‌تر و جایگاه اجتماعی 
مطمئن تری دارند. مشکل از کودک ما نیست؛ ما نتوانسته‌ایم ارزش واقعی شعر و ادبیات را به او نشان بدهیم.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار