گام به گام زندگی

نویسنده:

مترجم:

​​​​​​​پیرمرد هر روز سر خیابان دیده می‌شد. آرام قدم برمی‌داشت و زیر لب چیزی می‌شمرد. یک روز پسربچه‌ای که همیشه او را می‌دید، کنارش راه افتاد و پرسید: «عمو چرا همیشه شمردن را تمرین می‌کنی؟» پیرمرد مکثی کرد و گفت: «من هر روز دویست قدم تا خانه‌ام دارم. از کار که برمی‌گردم، این قدم‌ها را تا دمِ در می‌شمرم. اوایل این راه خیلی طولانی به نظر می‌آمد، اما بعد دیدم زیادی هم سخت نیست.» پسربچه گفت: «این‌همه قدم، خسته‌ات نمی‌کنه؟» پیرمرد لبخندی زد و شانه بالا انداخت: «وقتی خسته می‌شوم، فقط به قدم بعدی فکر می‌کنم.» آن شب، پسربچه روی تکالیفش خم شده بود. چند صفحه کتاب مقابلش تلنبار شده بود. مدادی برداشت، سرش را پایین انداخت و آرام شروع کرد، خط به خط، مثل قدم به قدم.
10 صفحه اول