چراغ خانه متروکه
نویسنده:
مترجم:
در دل جنگلی مهآلود، خانهای متروکه ایستاده بود. روزها هیچ تحرکی در خانه دیده نمیشد. اما درست هنگام نیمهشب، چراغی در یکی از اتاقهای طبقه دوم روشن میشد. مردم روستا بارها از کنار آن گذشته بودند اما هیچکس جرئت نداشت پا درون خانه بگذارد. یک شب پسر مسافری تصمیم گرفت پرده از راز خانه بردارد. با چراغقوهای لرزان، وارد خانه شد. کف چوبی زیر قدمهایش ناله میکرد، هوا سنگین بود، انگار نفس میکشید. از راهرو گذشت، پلهها را بالا رفت و به سمت اتاقی که نور از آن میتابید نزدیک شد. اتاق خالی بود. جز یک آینه قدیمی که نور مهتاب را منعکس میکرد. پسر به آینه نزدیک شد. ناگهان چهرهای رنگپریده از پشت شانهاش ظاهر شد. .. چراغ خاموش شد و هیچکس دیگر پسر را ندید. چراغ باز هم هر شب روشن میشد، اما حالا سایهای در آینه دیده میشد، منتظر کسی دیگر که وارد شود.
10 صفحه اول
پربازدیدترین اخبار


