پهپاد دشمن، آمبولانس را زد

دوست و همکارش شهید مجتبی ملکی  امدادگری که به آرزویش رسید

نویسنده: شایان اله‌‌‌آبادی | روزنامه نگار

مترجم:

‌‌ روزها گذشته اما هنوز صدای خنده‌هایش در راهروهای پایگاه می‌پیچد و جای خالی‌اش کنار آمبولانس سنگینی می‌کند. شهید مجتبی ملکی، امدادگر فداکاری بود که در میانه‌ آتش و آوار تجاوز دشمن، جان خود را فدای نجات جان دیگران کرد؛ درست مثل بسیاری از داوطلبان هلال احمر که بی‌هیچ چشمداشتی، تنها با دل و ایمانشان، در خط مقدم بحران ایستادند. گفت‌وگویی داریم با یکی از دوستان و همکاران صمیمی‌اش؛ کسی که هنوز باور ندارد مجتبی دیگر نیست...

  قرار بود برویم مشهد که جنگ شد
حسین نیکبخت، از نیروهای داوطلب هلال احمر تهران، حدود دو سال با مجتبی ملکی رفاقت و همکاری داشت. رفاقتی که نه فقط در شیفت‌های امدادی، بلکه در دل عملیات‌های سخت، نمازهای جماعت، شوخی‌های دوستانه و لحظات ساده‌ای مثل آشپزی در پایگاه شکل و عمق گرفت. حالا، بعد از شهادت مجتبی در جریان تجاوز دشمن، او از رفیقی می‌گوید که حضورش هنوز هم در فضای پایگاه جاری‌ است. نیکبخت درباره شروع آشنایی‌شان می‌گوید: «آقا مجتبی پیش از این‌‌‌که کادر شود، سال‌ها داوطلب هلال احمر بود، تمام دوره‌ها را گذرانده بود و بعد از آن استخدام هلال احمر و مسئول شیفت ما شد. اما هیچ‌وقت مثل یک مسئول رفتار نمی‌کرد؛ برای ما بیشتر مثل برادر بود. با همه صمیمی و رفیق بود. مهربانی‌اش، صداقت و معنویت در نگاهش، برای همه ما الهام‌بخش بود.» او از آخرین روزهای قبل از جنگ می‌گوید: «ده روز قبل از شروع جنگ، سحرگاه برای نجات یک مادر باردار اعزام شدیم. 4‌‌‌5 ساعت عملیات طول کشید، از لحاظ روانی و بدنی وضعیت سختی داشتیم اما مجتبی با تمام توان پای کار بود و به همه دلگرمی می‌داد، حواسش به همه چیز بود. خدا را شکر توانستیم مادر را نجات و همراه با بچه تحویل عوامل اورژانس بدهیم. قبل از جنگ قرار بود آقا مجتبی، من و دوتا دیگر از بچه‌ها با هم برویم مشهد زیارت، حتی برنامه‌اش را هم چیدیم. ولی قسمت نشد. چهار روز بعد، جنگ شروع شد...»
​​​​​​​
  نماز آخرش حال دیگری داشت
او درباره لحظه شهادت دوستش هم روایت تلخی دارد: «با هم توی عملیات بودیم؛ دو خودرو داشتیم، من در خودروی نجات بودم و مجتبی در آمبولانس. درگیر این بودیم که زخمی‌ها را جا به ‌جا کنیم، متاسفانه یک لحظه پهپاد دشمن را از نزدیک دیدیم، من رفتم سمت خودروی نجات و داد زدم که بچه‌ها متفرق شوند. بغل آمبولانس ما یک آمبولانس دیگر هم بود که آن هدف قرار گرفت ولی ترکش‌های آن باعث انفجار آمبولانس ما شد. مجتبی و دو نفر از بچه‌‌‌های مناطق دیگر، شهید شدند. من فقط شش، هفت متر از او فاصله داشتم. مجتبی از قبل دنبال شهادت بود. پدرش هم گفت که همیشه آرزویش همین بود. تازه دوسال از ازدواجش می‌گذشت. مجتبی آدمی نبود که به دنیا وابسته باشد و با توجه به اخلاقیاتی که داشت می‌گویم که او زمینی نبود. نمازهایش با اخلاص کامل بود. آن روز در نماز ظهر، از او فیلم گرفتم، همدیگر را بغل کردیم و اصلا فکرش را نمی‌کردم این نماز، آخرین نماز مجتبی باشد.» حسین لحظه‌ای سکوت می‌کند و می‌گوید: «بعدازظهر دوشنبه ساعت 6 مجتبی به شهادت رسید. صبح آن روز که شیفت را شروع کردیم و تیم‌‌‌بندی را انجام دادیم، دوبار گفتم اسم من را در آمبولانس بنویس تا با تو باشم و دوبار این کار را کرد ولی دفعه سوم اسم من را خط زد. او در پایان از تمام داوطلبان هلال احمر تشکر می‌کند و می‌گوید: «بچه‌هایی که با زن و بچه، بی‌هیچ چشمداشتی، در 12روز جنگ ایستادند. بعد از شهادت مجتبی، حتی آن‌هایی که رفته بودند، برگشتند سر شیفت و حتی روز آخر جنگ تعداد بچه‌‌‌ها خیلی بیشتر شد، انگار شهادتش باعث شد رفاقت‌هایمان محکم‌تر شود. او رفت اما ما با یادش ماندیم و خواهیم ماند.» 
10 صفحه اول